زندان مکتب جنایت؛ بابک رفیعی

زندان مکتب جنایت

بابک رفیعی

قاضی حکم را خواند؛ پنج سال حبس تعزیری، نود ضربه شلاق و پنج میلیون تومان جریمه نقدی، سهراب بیچاره حالا بعد از تحمل نود ضربه شلاق و سپری کردن پنج سال زندان میبایست به فکر تهیه پنج میلیون تومان پول نقد هم در انتها باشد.

سهراب تا قبل از بازداشت یک فروشنده خرده پای حشیش بود که کلا توی پارک زندگی میکرد، محل کار و پاتقش هم همون پارک بود. از صبح تا شب مشتری راه می انداخت و آخر شب؛ پول صاحب جنس و باج و خراج آجان و امنیه رو که کنار میذاشت به زور یه نون بخور و نمیر براش میموند و حالا مونده بود با پنج سال حبس برای درآوردن یه لقمه نون که همونم گاه روی هوا بود.

اتوبوس با انبوهی از محکومین وارد محوطه زندان شد، مسافران رو پیاده و به خط کردند، یک گروهان از ماموران زندان همه سر تا به پا سیاهپوش و باتوم به دست کوچه ای قبل از ورودی سالن قرنطینه تشکیل داده بودند، یه جور مراسم خوش آمدگوئی بود، محکومین باید از میان آنها گذر میکردند و ماموران خود را موظف میدانستند که با ضربات باتوم بر سر و بدن آنها به اصطلاح نسقی از آنها گرفته باشند.

توی قرنطینه، خسته از سنگینی روز و کوفته از ضربات باتوم*، هریک به گوشه ای خزیدند. سهراب آبی به صورتش زد، هنوز چند جا از سر و صورتش سالم مونده بود. قرنطینه شلوغ بود، برخی با هم آشنا و گروه هائی رو تشکیل داده بودند، برخی تنها نشسته و برخی از شدت درد ترک اعتیاد به خود میپیچیدند.

در ابتدای ورود، بند قرنطینه بیشتر به بازار سیداسمال میماند تا بند زندان با این تفاوت که توی بازار سیداسمال همه چیز گیر میاد ولی اینجا فقط مواد مخدر و اسباب فسق و فجور… این یکی جنسهاش رو مثل قطارفشنگ توی پلاستیک کرده بود و تبلیغ میکرد؛ نون باگت فرد اعلا، اون یکی اگر سه نخود تریاک ازش میخریدی نخود چهارم رو مجانی بهت میداد، یکی دیگه بود که اگر ازش خرید میکردی برات مجانی تزریقش هم میکرد؛ وسیله تزریقش هم یک سرسوزن آمپول بود که با یه لوله خودکار وصل شده بود به یه قطره چکون، یکی دیگه بود که نماینده راسته قماربازها بود، میگفت تلکه بگیرمون [داور قمار] مو لای درزش نمیره، حتی یه شعبده باز هم نمیتونه سر خالبازی سیاهش کنه، یکی دیگه بود که صنایع دستی میفروخت؛ تیزی خوشدست [چاقوهائی که معمولا از دسته قاشق میساختند]، چوبسیگار دستساز که خیلی برای کشیدن سیگار اشنو لازم بود، یادگاریهای زندان که معمولا روی استخوان حیوان کنده کاری شده بوند. بساط خالکوبی هم پررونق بود و اتاق مخصوص خودش را داشت، باید نوبت میگرفتی از قبل، کش تنبان رو میسوزوندن و از محلول خاکسترش با آب جوهر درست میکردند و با سوزن خیاطی خال رو میکوبیدند. خلاصه سیصد-چهارصد تا خلافکار کوتاه و بلند از صبح تا شب توی هم میلولیدند، این کلاه اینو برمیداشت میذاشت سر اون، اون سر این و آخر شب هر یک به نحوی پول الواتی اون روز خودش رو درآورده بود.

سهراب یکی از اتاقهای بند رو خلوت تر یافت، این یکی تنها اتاقی بود که برعکس بقیه اتاقها دلباز بود، یعنی میله و درب و پیکر رو به راهروی بند نداشت. یه گوشه ای رو پیدا کرد و نشست. فضای عجیبی بود، برخی اینقدر شاد و شوخ بودند که انگار به مهمانی آمده اند و برخی چنان خراب و ویران بودند که تو گوئی بر سر مزار خود نشسته اند.

به هر حال اتفاقی بود که افتاده بود و با عزاداری چیزی عوض نمیشد، ممد چالوسی مسئول اتاق گفت موقع گرفتن آب جوش برای چای اتاقه، کسی داوطلب هست؟
-سهراب: من نمیدونم از کجا باید بگیرم، ولی آره، من هستم
ممد چالوسی یه کتری بزرگ رو وسط اتاق نشونش داد و گفت: توی راهرو یه کتری به دست دیگه رو دنبال کن، آبجوشخونه بیرون هشت کوچیک سمت چپه، باید بجنبی وگرنه از موعدش که بگذره دیگه نمیذارن بری بیرون
سهراب کتری رو برگرفت و قبل از خروج از راهرو با یه کتری به دست دیگه همراه شد، آبجوشخونه گوشه ی حیاط عمومی بود، چهار تا بند به این حیاط راه داشتند ولی از اونجا به بعد فقط از طریق خروجی هشت بزرگ میشد از حیاط عمومی بیرون رفت.

آبجوش رو گرفتند و به درون بند بازگشتند، سهراب با راهنمائی ممد چالوسی سریع یه مشت چای ریخت توی کتری و یه دور چای بین بچه های بند و توی لیوانهاشون ریخت، باید عجله میکرد، هنوز وقت بود تا دوباره آبجوش بگیره، این کتری چای دوم رو باید میپیچیدند لای پتو تا گرم بمونه تا وقت آبجوش عصر، اینم از اون کارها بود که فقط توی زندان میدیدی.

عصر غذا رو آورند، سهراب دوباره داوطلب شد تا غذا رو بین بچه های اتاق تقسیم کند، غذای آنچنانی هم نبود نفری یک تخم مرغ، دوتا سیب زمینی و یه نصفه نان و بعد دوباره آبجوش و چای و باز هم چای، آدمی یاد ترانه داریوش میوفتاد؛ دنیای زندانی دیواره، زندانی از دیوار بیزاره…، اما اینجا انگار زندانی یه چاره داره و اون چای و سیگاره…

اینقدر که هوا تاریک شد و ماموران آمار زندانیان رو گرفتند و رفتند، فضای بند عوض شد، انگار توی یه مسافرخونه ارزونقیمت دور حرم امام رضا، از اونائی که تو هر اتاقش یه خانواده بیست نفره رو جا میدادند بودی فقط با این تفاوت که راه به بیرون نداشتی. قدیمی ترها و سابقه دارها لایه ی پرنفوذتر اجتماع درون بند را تشکیل میدادند، بعد محکومین بر اساس نوع حکم و مدت محکومیتشان خود را طبقه بندی میکردند، یعنی حرف برای گفتن داشتند، یکی بود حکم اعدام گرفته بود ولی انگار حکم آزادیش اومده بود، قهرمان اونشب بند بود، شاد و خرسند توی بند میچرخید، با همه شوخی میکرد و از حکم اعدام شیک و خوشگلش تعریف میکرد، بقیه در موردش میگفتند هنوز داغه… حالیش نیست، یکی دو ماه دیگه به خود میاد.

ادامه در قسمت بعدی…

Facebook Comments Box

About بابک رفیعی

Check Also

حکایت نی، بابک رفیعی

داستان کوتاه؛ حکایت نی بابک رفیعی پرتو طلائی آفتاب صبح، کران تا کران دامنه شرقی …

درک بهتر صادق هدایت، بابک رفیعی

درک بهتر صادق هدایت به مناسبت سالگرد درگذشت صادق هدایت بابک رفیعی نوشتن در مورد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *