خواستن توانستن است!(شعر زیبا)

مهمیر(محمود میرزایی)

سر می‌بُرند زیبایی را
می‌زنند گردن خورشید را
می‌کِشند پرده بر آفتاب
می‌گسترند تاریکی را
تیره می‌کنند روشنایی را
خفه می‌کنند صداها را
سیاهی بجای رنگارنگی
گورستان بجای گلستان
نوحه و زاری و عرعر و عربده
بجای آواز و نغمه‌ی خوش و شادی
خفه کردن سخن بخردانه
بریدن صدای دادخواهی
سوزاندن برگه‌های رنگین روشنگری
می‌کُشند هرچه نیک است
می‌کشند زندگی را
کیست که نداند،
این پلیدی‌ها از که برآید؟
کیست که هنوز دژخیم خود را نشناسد؟
جویبار را می‌توان خشکاند،
رودها را نیز، دریاچه را هم
دریا را، اقیانوس را اما نه
سنگ‌ را توان خاک کرد، تپه را نیز
استوار می‌ماند اما کوه
هم نیز آتش می‌افشاند کوه
نماد ستبری و ایستادگی ست کوه

دریا می‌خروشد، می‌خشمد،
یورش می‌آورد، سونامی می‌شود
دیوار نمی‌شناسد دریا

نماد دیگری از بزرگی، شور و خروش و زیبایی ست دریا
استواری، جنبش و شور و آتش‌افروزی‌ام آرزو ست
پاکی، ژرفا و گستردگی،
نیرو و خروش دریایی‌ام آرزو ست
گفت؛ یافت می‌نشود،
جسته‌ایم، خسته‌ایم ما
گفتمش؛ باخستگی، بی خستگی،
آنچه یافت می‌نشود
آنم آرزو ست!
مهمیر، ۲۶ مهرماه/٦ آبان ۷۸۶۴ میترایی
۱۴۰۴ سال از فرار ممدقریشی،
۲۸/۱۸ اکتبر ۲۰۲۵ ترسامسیحاعیساعزراچلیپایی
Facebook Comments Box

About بابک رحمتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *