نوشته :چنگیز امیری

سردبیر خستگی ناپذیر روزنامه ی وزین کیهان، خانم بقراط ؛ این براستی الهه خردمندی و ایستادگی ، نه فقط در برابر ارتجاع سیاه حاکم ، بلکه بقول عطار این «شیر بیشه تحقیق»(1) و سدشکن تابوهای سرخ بلشویکی؛ در بیمارستان نوشت: که « این آخرین سرمقاله ای است که برای کیهان مینویسم» و « من درد در رگانم — حسرت در استخوانم – چیزی نظیر آتش در جان پیچید – سر تا سر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد—- تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم. — از تلخی تمامی
دریاها — در اشک ناتوانی خود ساغری زدم»(2).
هرگز در زندگی مدیحه سرای کسی نبوده ام؛ اما اگر به آن یقین برسم که در جایی، کسی در تاریخ این سرزمین برای رستگاری جامعه و به هزینه زخمهای روحی و روانی و جسمی ، تابوها را شکسته و راه را برای آیندگان هموار کرده بی هیچ تردید و بی توجه به هزینه ها، به ستایشش می نشینم.
من یکی از هزاران ایرانیانی هستم که از بسیاری تابوها گذشته اند. اما فرق است بین کسی که به یاری دیگران از تابو ها میگذرد با کسانی که شیردلانه و صف شکنانه در خط اول تابو شکنی بوده و راه را هموار کرده اند.
تابوها – در زمره ممنوعه ها/ حرام ها /نا پسندها و در یک کلام قوانین نانوشته ای هستند که صحبت در موردشان ممنوع ودر ناخودآگاه روان جمعی جامعه چنان نهادینه اند که حتی فرد در تنهایی خویش نیز جرات به پرسش گرفتنشان را ندارد و چنان هراس آورند ؛ که تردید درباره اشان عرق سرد بر تن انسان می نشاند.
تابوها قوانین نانوشته ای هستند که بسی بر تر از هر قانون نوشته ای عمل میکند چرا که پاسدارانش جهل انسان و مجریانش نه گزمه گان دولت و دستگاه قضایی که خودآگاه و ناخودآگاه فردی و جمعی خود ماست.
وقتی هواپیما از باند فرودگاه مهرآباد برخاست و خلبان شاید برای خاطر من یک بار دیگر بر فراز تهران دوری زد ، سیل اشک بود که پیاپی از دیدگانم فرو می ریخت.
من به خوبی می دانستم که این شاید آخرین باری باشد که سرزمین محبوب و دماوند زیبا را می بینم ، و این پرده های دمادم اشک وداع با میهن است.
با روحی رنجور و زخم دیده ایران را ترک میکردم. دیر زمانی نبود که از بند رسته بودم . در اثنایی که در زندان بودم سه تن از عزیزانم در جنگی نابرابر با حکومت بخاک افتادند و در ضربه ای سراسری که بر پیکر تشکیلات وارد شد، سه عزیز دیگر دستگیر و به جوخه های اعدام سپرده شدند.
در حالی ایران را ترک میکردم که شیرازه خانواده از هم پاشیده بود و کار ما شده بود برگزاری عزایی در پی عزایی دیگر.وقتی برای بار دوم و در مراسم یاد بود یکی از همان عزیزان مجددا و برای بار دوم دستگیر و به انفرادی منتقل شدم، در کنج سلول انفرادی برای اولین بار به صورت جدی به نظاره ویرانه های بجا مانده از سیلاب انقلاب نشستم و افکاری پیاپی از ذهنم می گذشت — که این سیلاب – سیلابی که هستی ما را برد از کجا نازل شد؟ چرا خانه ما در مسیر سیلاب بود؟ آیا ما به اشتباه خانه را در مسیر سیلاب ساختیم یا این سیلاب منشاء دیگری داشت ؟
تحول از پرسشی که آیا خانه در مسیل سیلاب بود به اینکه آیا سیلاب منشاء ای غیر از مسیل داشت، پرسشی بنیادین بود و میرفت تا با تابوهایی نگرشی در بیفتد.
اولین بار که جرقه پرسش و به پرسش گرفتن تابوی تشکیلاتی و ایدئولوژیکی در ذهنم زده شد، پرسش نه برای گذار از «ایمان ناپرسای » ایدئولوژی لنینی، بلکه پرسش از تاکتیک و عملکرد شاید ناصحیح سازمان بود. در خیال خویش به دنبال راهی بودم تا در دام پرسش بنیادین نیفتم و با مطرح کردنپرسش فرعی که عملکرد غلط سازمان و احزاب چپ مسبب آن بود بود پرهیز داشتم تا دام غلط بودن نگرش ایمانی چپ در بنیاد نرسم. نمیدانم این گفته از کیست شاید زیگموند فروید که مضمون آن این است ناخودآگاه انسان تبهکارانه انسان را بسوی نظراتی میبرد که مورد قبول و تاییدش باشند.
وقتی دیوار ستبر پذیرش بی قید شرط و «ناپرسایی ایمانی» با اولین پرسش به چالش گرفته شد و ترکی مویین در «ایمان»بوجود آمد؛ پرسش بعدی این بود – آیا عملکرد ما صحیح بود؟ و متعاقب آن پرسش های بعدی و بعدی که پیاپی می آمدند و من خسته و درمانده و اسیر تابوهای ایمانی براستی عاجز از جواب بودم.
اگر به پرسش ها، جواب واقعی میدادم ؛ ناگزیر می بایست از سد تابوها بگذرم و اگر میگذشتم با گزمه های شمشیر بدست معبد تابوها ی« ایمانی» که پشتوانه عاطفی شش عزیز بر خاک افتاده و حمایت بی دریغ خانواده و دوستان را پس پشت داشتند چه میکردم؟ آیا توانی آنچنان در من بود که از این گذرگاههای پر خوف خطر عاطفی بگذرم؟
شاید هرگز نتوانم حق مطلب را آنچنان که بود ادا کنم ؛ فقط این را می گویم که « ایمان »این ناپرسای خوف انگیز که همه جوابها را در آستین دارد اگر به زره و جوشن عاطفه هایء چند لایه مخصوصا شش خون بر زمین ریخته مسلح شده باشد به موجودی رویین تن مبدل میشود که با زدن تیر به چشم این اسفندیار رویین تن ، مرگی غم انگیز نیز برای خویش در چاه زهرآلود شغاد رقم زده ای .
اندک اندک از سوال آیا تاکتیک سازمانی غلط بود به سوال آیا استالینسم همان مارکسیسم است؟ ، رسیدم و این رودخانه سوالها گویا پایانی نداشت و تردید در مبانی نظری ، از تردید در استالینیسم به لنینیسم و در نهایت به خود مارکسیسم رسید و در پله نهایی به خانه آخر و سوال نهایی نزدیک و نزدیکتر میشدم . درست یا نادرست بودن اصل انقلاب.
آگوست سال دوهزار در آلمان تقاضای پناهندگی کردم. فضای سیاسی دیاسپورای ایرانی در کشورهای اروپایی به صورت مطلق در انحصار چپ و مجاهدین بود. همچنانکه در درون مرز کسی را یارای مقابله با ارتجاع سیاه حاکم در کشتار فیزیکی و با هدف پایمالی و یکسره کردن حقوق شهروندی نبود و فضای جامعه یکسره به تسخیر حوزه های جهالت در آمده وعصر ظلمت با غداره بندان سپاهی که به « کشتن نور» آمده بودند؛ درجریان بود ، فضای سیاسی برون مرز هم توسط چپ ها و مجاهدین مصادره و در درون دموکراسی های غربی این باورمندان ایمانی چپ و مجاهد چنان فضای یخبندان و ظلمانی در همه ابعادایجاد کرده بودند که توصیف آن ممکن نیست.
آنها با همان روش های همیشگی ترور شخصیتی و تهمت زنی و حتی درگیری فیزیکی که در آن استاد هستند و با توجه به قدرت سازماندهی و تشکیلاتی که داشتند همه عرصه های رسانه ای/ مطبوعاتی/ نوشتاری /هنری را تسخیر کرده و چنان صدای گوش خراش و بلندی راه انداخته بودن که هیچ صدای دیگر غیر از صدای آنها بگوش نمیرسید.
گویی بین حکومت و این شکست خوردگان و از خانه;مشاع انقلاب; رانده شدگان تقسیم کاری حیرت آور صورت گرفته ومتولی گری سرکوب جنبش مدنی و ملی مردم در داخل به عهده حاکمیت و در برون مرز با سرکوب دیاسپورای ملی بر عهده کاهنان معبد سرخ و سیاه ء چپ و مجاهد نهاد شده بود.
در چنین فضای رعب آور و سرمای کشنده ای بود که کیهان به سردبیری آقای مصباح زاده و سپس به سردبیری آقای هوشنگ وزیری و در دور بعد به سردبیری خانم بقراط چراغ جنبش ملی و دفاع از ارزش های جامعه مدنی ایران را فروزان نگه داشتند. هرچند تیرهای زهر آگین تهمت و ترور شخصیتی از سوی شرکای انقلاب پنجاه وهفت لحظه ای قطع نمی شد.
پس از اینکه به «هایم» پناهندگی منتقل شدم ، از سوی دوستی آبونه روزنامه کیهان شدم. هنوز برایم بسیار زود بود که مثلا روزنامه پادشاهی خواهان یا بقول رفقا سلطنت طلبان را بخوانم.
تابوهای ضد حکومت پهلوی هرچند با پرسش از اصل انقلاب که در ذهنم جوانه زده بودند ؛ در حال فرو ریزی بودند اما فضای تاریک و عصر یخبندانی حاکم بر برون مرز و هم چنین «خویشاوندی پنهان» « ایمانی » که با این جماعت داشتم – جماعتی که بسیاری از آنان هم بندان و رفقای دوران اسارات بودند و همینطور بندهای عاطفی خانوادگی که با خون شش عزیز برخاک افتاده محکم میشد؛ جرات گذار را از من سلب کرده بودند.
مانند کسی بودم که بندهای اسارات در غار مثل های افلاطونی از پایش گسسته است اما جرات بیرون رفتن از غار و دیدن خورشید و روشنایی را ندارد.
کیهان که میرسد؛ با ولع هرچه تمام تر همه مطالب و مقالات آن را نمی خواندم ، بقول ما در زندان تی میکشیدم.
از نوشته سردبیر جناب هوشنگ وزیری که ترجمه کتاب زندگی تروتسکی اش را در ایران خوانده بودم تا احمد احرار وصدرالدین الهی که یک صفحه کامل داشت و دیگران را در همان چند ساعت اول تمام میکردم.
به مطلب خانم الهه بقراط که میرسدم بقول سهراب سپهری مرا «ترسی شفاف فرا می گرفت» و دچار عصبانیتی وصف ناپذیر می شدم.
از خواندن مطلب طفره میرفتم و تا آخرین روز که روز رسیدن کیهان شماره جدید بود مثل تابو از خواندن نوشته های او سربازمیزدم . بارها و بارها کیهان را ورق میزدم مطالب قبلا خوانده را دوباره میخواندم و حتی سعی میکردم تا چشمم به نوشته های او نیفتد اما مثل ماهی به قلاب افتاده، تقلا و دست پایی میزدم ، و نهایتا بسراغ مطلب میرفتم . حال سعدی را پیدا کرده بودم که در جواب کسی که او را نصیحت میکرد که با این همه گله و دردی که از یار داری میگفت : « سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو » و سعدی که در جواب نصیحت کننده میگفت « ای بی بصر من میروم؟ او می کشید قلاب را».
با عصبانیتی وصف ناشدنی به سراغ نوشته آخر — نوشته الهه بقراط میرفتم. عصبانیتم از آنرو بود که او دست بر درد می گذاشت ، براو قاطع بی هیچ تردید و مروتی .
دیگر نویسندگان پیشینه ای غیر چپ / ملی گرا و بقولی سلطنت طلبی داشتند و این تنها الهه بقراط بود که از جایی دیگر با پیشینه ای دیگر آمده بود. او از جنس خود من بود ولی دیرزمانی بود که غار مثل های افلاطونی را ترک کرده و از فضای واقعی؛ خورشید واقعی اسب و جانداران واقعی حکایت می کرد و شهد میوه ممنوعه گذار از تابوها را در قالب کلمات می ریخت.
من که بنده ها را از پا گسسته و تا آستانه دم غار پیش آمده بودم ولی هنوز سایه های گذرنده بر دیواره غار را حقیقت می پنداشتم و در برزخ سایه های گذرنده مجازی و نور خیره کننده ای دنیای حقیقی که از بیرون به چشمانم می تابد و مرا خیره می کرد میزیستم و توان گذار از در غار و پا گذاشتن به جهان واقعی را نداشتم به قلاب او افتاده بودم و بشدت قلاب را می کشید.
ارزندگی کار الهه بقراط از آنرو است که از نوشتن در « کار» ارگان فدائیان اکثریت به نوشتن در کیهان رسید .آنهم در زمانه ای که سنگ فتنه از منجنیق فلک می بارید و کسی را توان آن نبود با این شکست خوردگان پنجاه و هفتی همیشه حق بجانب ،این دانایان همه چیز دانء لجوج و بی منطق که برای اثبات «آزادیخواهیشان» از هیچ جنایتی روگردان نبوده ونیستند، یک تنه ایستاد و تیر تهمتها و نامردمی را که در روح روانش می نشست تحمل کرد و تابوهای فکریشان را به تیزی خامه قلم از هم درید.
بی گمان اگر توان آن میداشتیم که روح او را برهنه ببینیم ، روحی آماج هزاران تیر تهمت و نامردمی می دیدم. در فرصتی که برایم مهیا شده بود و در گفتگویی با اندیشمند معاصر آرامش دوستدار از او پرسیدم که;مصاحبه ای با خانم بقراط داشتید، خانم بقراط را چگونه می بینید؟ و دوستدار که هرگز کسی را نمی ستاید گفت از «معدود فرهیختگان جامعه ایرانی است».
برای خانم الهه بقراط آرزوی تندرستی میکنم.
چنگیز امیری
۱۰ آبان ۱۴۰۴ برابر با ۱ نوامبر ۲۰۲۵
____________________________________________________________________________
(1) تذکرة الاولیاء — عطار نیشابوری
(2) احمد شاملو
اخترنیوز مولتی مدیا