چنگیز امیری

در گرگ و میش تحولات عمیقا اجتماعی ایران ، آنچه از کوران این جنگ هویتی پس از سیالب ویرانگر و ارتجاعی پنجاه و هفت با شکوهی بی همتا در حال سر برآوردن است؛ هویت ملی مخدوش شده ماست. شاهد این گفته اظهارات مردمی است که سرزمینشان را اشغال شده میدانند.
دیگر کمتر کسی را می بینی که از اشغال ایران حرف نزند. معنای این گفتمان جدید چیست؟ هویت جعلی شیعی اگرهمچنان درحاشیه آئینی جامعه می ماند و دست به تسخیر قدرت نمیزد؛ میتوانست کماکان همانند دیگرآیینهای ایمانی بخشی از آیینهای ایرانی بماند.
با تسخیر قدرت توسط روحانیت و همراهی چپ ضد ملی؛ روحانیت بزرگترین خطای خود را مرتکب شد و آیینی غیر انسانی و ضدملی را در برابرهویتی قرارداد که ابعادش به بزرگی کهکشانهاست و دستگاه خرافه پرور روحانیت در مقابل این عظمت کاهی بیش نیست.امروز حاکمیت جمهوری اسلامی دیگر نه برای زنده نگه داشتن و مشتری پیدا کردن برای مراسم هایی ارتجاعی اش، بلکه بر سر هست و نیست خود آیین می جنگد.
دیاسپورای ایرانی و نقشش در تحول ملی وقتی از دیاسپورای ایرانی گفتگو میشود با مسئله ای به بغرنجی و پیچیدگی بافت اجتماعی و هویتی خود ایرانیان روبرو هستیم. شعله های جنگ تمدن و توحشی که به فرمان روحانیت شیعه پس از تسخیر قدرت در دل مرزها شعله ور شد و چون آتشی بی پایان در تار و پود جامعه
فروزان گشت ؛ بی صدا و خاموش ، اما خروشان از درون مرز ؛ به فراسوی مرزها سرایت کرد.
با پیدایش پدیده دیاسپورای ایرانی که برای دومین بار در تاریخ پس از اشغال ایران توسط اعراب صورت گرفت، نزاعی بی امان بر سر هویت ایرانی در جریان است، نزاعی که سر آن ندارد تا میدان را بار دیگر برای هویت جعلی شیعی خالی کند. دراین میان دیاسپورای ملی نقشی بی بدیل بازی کرده است.
در این مقاله سعی بر آن دارم تا سه موج دیاسپورای ایرانی پس از انقلاب و نقششان در تحولات و آینده ایران را بررسی کنم.
از فردای پس از انقلاب – نبردی پنهان و پیدا بین دو هویت ایرانی و اسلامی در گرفت . پدیده ای براستی شگرف و کم نظیر. شگرف از آن رو که آینده ای در حال زایش، نه در زهدان حال و اکنون، بلکه در رحم گذشته های دور مادر ایرانشهری جان و هستی گرفته است. این زایش حیرت انگیز نه تداوم ساده گذشته ، بلکه تبلور آگاهانه تاریخی است که سر آن دارد تا با غبارزدایی از آیینه تاریخ، چهره و هستی واقعی را بنمایاند.
حال یا اکنون ، که با انقلاب پنجاه و هفت متولد شد– نوزادی نه– که پیری فرتوت ، محتضر و منتظر المرگ بود که جامه جوانی در بر کرده بود. نظامی فرسوده که هرگز قرابتی با ریشه های تمدن ایرانی نداشت .
امروز یا اکنون – آینده از دل گذشته متولد می شود . گذشته ای که گهواره تمدن و فرهنگ بود و در دوران معاصر با هدف احیاء ” تمدن بزرگ ” در ایستایی فرو رفت. آینده ؛ با اراده ای نسل نو و با رویای رهایی از نگرشی که سایه بر فرهنگ ایرانی افکنده دوباره در حال شکوفایی و برکندن ریشه های ضد تمدنی روحانیت شیعه است.
اولین موج دیاسپورا:
وقتی اعتراض و مقاومت زنان در خیابانهای تهران و شهرهای بزرگ؛ از فردای انقلاب برای حفاظت از حقوق شهروندی آغاز شد، زنان به یک نکته مهم پی بردند و آن اینکه ؛ در این پیکاربی امان و در مقابله با فرهنگ منحط مرد ساالری دینی و درهیاهوی انقلابی گری ضد ملی و تمدنی و در نبود تنها حامی واقعیشان یعنی دولت مدرن پهلوی ها، صدایشان بجایی نمیرسد و تنهای تنها و در زمره بی پناه ترین گروه اجتماعی هستند.
خمینی بخوبی در یافته بود که حقوق اجتماعی و شهروندی اهدا شده به زنان؛ در اذهان جامعه نیمه بدوی و اسیرایدئولوژی های رنگارنگ؛هنوز به حق طبیعی تبدیل نشده و اعتبارش فقط بر روی کاغذ است. او با هوش آخوندیش دریافته بود که حمله به حقوق زنان که نیمی ازجمعیت کشور را شامل می شوند، هیچ پیامد و اعتراض جدی از سوی گروههای انقلابی پنجاه هفتی و مسخ شدگانء خمینی در ماه دیده را در پی
نخواهد داشت.و با فتح اولین سنگر حقوق شهروندی یعنی پایمالی حقوق زنان راه برای درنوردیدن و پایمالی همه حقوقهای اجتماعی و شهروندی و آزادیهای جامعه بسی آسانتر و بی هزینه تراست و میتوان سنگر به سنگر جامعه مدنی را بی هیچ مقاومت معناداری در هم کوبید.
حقوق زنان در غیاب نیروهای اجتماعی در هم شکست و زنان به عقب رانده شدند. ولی فقط به عقب تر و به سنگرهای دروتر عقب نشینی کرده و منتظر زمان ماندند.اولین موج دیاسپورا، قربانیان بی گناه انقالب بودند. سیاستمداران و بزرگان دستگاه بوروکراتیک و اداری دولتی، صاحبان صنایع– نظامیان–دانشگاهیان– هنرمندان و زنانی که دیگر توان جنگیدن با موج بربرهای به قدرت رسیده را نداشتند.
صاحبان صنایع که اموالشان به غارت رفت– نظامیانی که تنها جرمشان نظامی بودن و حفاظت از مرزهای کشور بود و هنرمندان و دانشمندان و زنانی که عرصه های هنری و دانشگاهی و حقوق اجتماعی بر رویشان بسته شد و زندگی تحت چنین شرایطی برایشان رنجی بی پایان و چیزی شبیه به مرگ تدریجی بود .
این گروههای اجتماعی در حقیقت پروردگان نظام مدرن پهلویها و باورمندان و حافظان حقوق شهروندی بودند. از برجسته ترین افراد این موج میتوان به زنده یادان فریدون فرخزاد – دکتر بختیارو ارتشیانی نظیر تیمسار غلامعلی اویسی و ناخدا یکم شهریار شفیق خواهرزاده پادشاه فقید و هنرمندانی همچون اسماعیل خویی و خوانندگان و بازیگرانی نام برد که با وجود تقالی بسیار و بعضا گذاشتن جان در راه آرمان، کارشان به جایی نرسید و نتوانستند موجی فراگیر در خارج از کشور بر علیه حاکمیت براه اندازند اما به فعالیت های هنری و دانشگاهی پرداختند و شعله مقاومت مدنی را فروزان نگه داشتند.
موج دوم دیاسپورا:
موج دوم دیاسپورا شرکای انقلابی حاکمیت بودند که از فردای پیروزی انقلاب بر سر “حق الاارث ملک مشاع انقلاب” با برادر بزرگتر خمینی درگیر و کارشان به جنگی وحشیانه و خونبار کشید و جامعه را در هراس و ترور فرو برد.
صدای چکاچاک شمشیرها از هر دو سوی لحظه ای قطع نمی شد و برادران انقلابی دیروز بر سر میراث انقلاب دست در خون یکدیگر می آلودند و بیرحمانه یکدیگر را قصابی می کردند. مردم نیز در این میان فقط نظاره گرانی خاموش بودند از آنرو که جنگ بین انقلابیون به آنان ربطی نداشت هرچند هردو سو بنام مردم و حقوق مردم شمشیر را از نیام کشیده بودند.
در پایان ، بازنده نهایی این توحش و بربریت، شرکای انقلابی چپ – مجاهدین و تجزیه طلبان بودند.
خمینی که کارش را در سال ۱۳۴۲ با تیغ کشیدن بر روی جامعه مدنی و اعتراض به حقوق زنان آغاز کرده بود، از فردای قدرت گیری، کار نیمه تمام سلاخی کردن حقوق اجتماعی و شهروندی را با هجومی همه جانبه به ارکان های جامعه مدنی ؛ با یورش به ضعیف ترین گروه اجتماعی یعنی زنان شروع کرد..
پیش از حمله به زنان ، حمله به بهاییان آغاز شده بود. بهاییان – که میتوان آنها را با “همو ساکرهای رومی”[1] مقایسه کرد، اولین گروه اجتماعی بودند که در سکوت رفقای چپ و مجاهد و دیگر شرکای تبهکار انقالبی بی رحمانه قتل عام شدند. کینه آخوندها با این فرقه آیینی که از منظر روحانیت شیعه بانیان گفتمان حقوق شهروندی بودند وبا تیشه به ریشه زدن حوزه های علمیه مرتکب گناه نابخشودنی شده و در یک
کلام، “مقصرین” اندیشه مشروطه گی بودند, کینه ای دیر پا داشت ، چرا که آیین بهائیت ، هستی حوزه ها و تشیع را با خطر نابودی روبرو کرده بود. دیگر اقلیت های دینی نیز به انسانهای درجه چندم تنزل مقام یافتند.
خمینی بخوبی می دانست که برای یکسره کردن کار جامعه مدنی قطع ارتباط با جهان آزاد الزامی است. در این راستا مبارزه با آمریکا و ضدیت با امپریالیسم کلید خورد.
در این مسیر خمینی متحدانی مطمئن تراز بلشویکهای وطنی – با دو عنوان چپ روسی و چپ مائوئیستی – و همچنین سازمان مخوف مجاهدین خلق، که آمیزه ای وهم انگیز از توحش اسلامی و بلشویکی بودند، نداشت. در تمامی این جنایات و ضدیت با منافع ملی همراهان انقلابی خمینی را تا به انتها همراهی کردند.
درست هنگامی که جنگ تمدن و توحشی که از سوی حوزه های علمیه، در بطن جامعه علیه جامعه مدنی و بر علیه مردم و حقوقشان آغاز و در جریان بود، و مردم شاهد انهدام یک به یک دستاوردهای اجتماعی و حقوق شهروندی شان به نفع حوزه های علمیه بودند ؛ چپ، این “چاقوی همیشه بر گردن توسعه و همگرایی ملی،” با گشودن جبهه های فرعی و همراهی در تسخیر سفارت و نزاع های قومی، نظیر حمایت ازتجزیه طلبان و جنگ در بخش های مرزی کردستان؛ افکار عمومی را منحرف و نا مسئله ها را به مسئله تبدیل میکرد و به این وسیله همه ابزارهای الزم را در اختیار خمینی میگذاشت تا با خیال آسوده و بدون هیچ مقاومتی از سوی شرکای انقلابی، جامعه مدنی و حقوق شهروندی ای را که با خون دل بدست آمده و ستون اصلی وحدت ملی بود را سلاخی کند.
چپ که از دو جناح متخاصم روسی و مائوئیستی تشکیل شده بود، به حاکمیت اسلامی و عملکردش در جنگ درونی با مردم و جنگ برونی برعلیه جهان متمدن واکنشی دوگانه نشان داد .
چپ های روسی ( توده ای/اکثریتی) در بعد درونی در سرکوب جامعه مدنی و پایمالی حقوق شهروندی شرکتی فعال داشتند و در بعد سیاست خارجی و مبارزه ضد امپریالیستی/ ضد صهیونیستی نیز تمام قد در کنار خمینی ایستادند.و در بلاهتی مثال زدنی چپ مائویستی با تحلیل های من درآوردی و مضحک، جمهوری اسلامی را محصول “کنفرانس گوادلوپ” با هدف کشیدن کمربند سبز دور شوری ارزیابی کرد. این در حالی است که فراموش کرده بودند تا روز پیروزی فاجعه انقلاب ؛ از برگزاری “نماز سرخ در پاریس” گرفته تا فرستادن نامه های چاپلوسانه کنفدراسیونها به خمینی هنگامی که در نجف در تبعید بود، همواره یار غار خمینی بودند.
مائوئیستها نه تنها در جنگ های تجزیه طلبان شرکت فعال داشتند بلکه به آتش بیاران معرکه جنگ های قومی قبیله ای تبدیل و دانشگاههای سراسر کشور و مراکز آموزشی را به ستاد پروپاگاندای تجزیه طلبی تبدیل کردند.
وقتی خمینی با خیال آسوده دستاوردهای پنجاه سال حکومت پهلوی ها و در حقیقت خواسته های انقلاب مشروطه را یکی بعد از دیگری نابود میکرد ، چپ و دیگر انقلابیون نه تنها هیچ حساسیت و نگرانی از خود بروز نداده و در برابر خمینی هیچ دفاعی از دستاوردهای جامعه مدنی و حقوق زنان –آزادیهای اجتماعی– بهاییان- و دیگر اقلیت ها آیینی نکردند بلکه در مبارزه با آمریکا و جهان غرب که از قضای روزگار پرچمدارش ارتجاع مذهبی بود ، در یک سنگر قرار گرفتند.پس از در هم کوبیدن جامعه مدنی و خاموش کردن نوای همگرایی ملی؛ حکومت بسراغ متحدان انقلابی چپ و مجاهد رفت و یکی پس از دیگری همه را یا از دم تیغ گذراند یا راهی سرزمینهای امپریالیستی کرد. از اینجا فصل دوم دیاسپورا شکل گرفت.
این فصل یعنی “موج دومی های دیاسپورا”، از قضای روزگار یکی از پیچیده ترین و شاید منحصربفردترین شکل های پناهجویی در عالم باشد. بی نظیر — از آن جهت که جنگ تمدن – توحشی بین مردم و حاکمیت که در درون مرز در جریان بود و دست بالا را حکومت داشت از طریق موج دوم دیاسپورا – با همان گفتمان و ادبیات به برون مرز گسترش یافت .
دیاسپورای پنجاه و هفتی با وجود شکستی که از هم پیمان در قدرت متحمل شده بود – بنا نداشت تا شمشیر ضد تمدنی وضد ملی را غافل کند و در کنار مردم بایستد. او که خود بخشی از گفتمان ضد ملی و فرقه ای پنجاه و هفت بود ، در برون مرز رسالت خویش را همچنان زنده نگه داشتن گفتمان انقلاب می دانست و ضدیتش با نظام گذاشته که بانی ساختارهای مدرن و حقوق شهروندی بود را هرگز به فراموشی نسپرد. او که جنگ بر سر میراث انقالب را در درون مرز باخته بود، در برون مرز اما حافظ گفتمان ارتجاعی انقلاب ماند و در برابر دیاسپورای موج اولی که گفتمانش ملی و ایرانی بود، سنگر گرفت.
در سالهای اول تبعید همین گروههای شکست خورده پنجاه و هفتی ؛ بخاطر تجربیات و قدرت سازماندهی شان توانستند دست بالا را داشته و همه عرصه های مطبوعاتی/ هنری و رسانه ای را در اختیار گرفته و با روشهای همیشگی ترور شخصیتی و تحقیر و توهین که در آن استاد بودند گفتمان ملی را در سایه و موضع تدافعی قرار دهند.
آنها در این مرحله میدان دار و تسخیر کنندگان همه عرصه سیاسی خارج از کشور بودند و هیچ مراسم یا تظاهراتی نبود که توسط آنها سازماندهی نشده باشد. در حقیقت عرصه عمومی در درون مرز در تسخیر حکومت انقلابی بود، و در برون مرز در تسخیر دیاسپورای چپ و مجاهد و دیگر گریختگان از حاکمیت .
نگرش ملی در برون مرز که با موج اول دیاسپورا گفتمان مسلط بود ، در واقع هیچ تشکل و سازماندهی قابل توجهی نداشت و در مقابل گفتمان هنوز غالب انقلاب که از نیروی درونی بیگ بنگ انقلاب تغذیه میکرد در موضعی دفاعی قرار گرفت. در این جنگ نابرابر بین موج اولیها وموج دومی های دیاسپورا؛ حکومت – همان حکومتی که رفقای انقلابیش را کشتار و به تبعید فرستاده بود ولی به خوبی از نیروی نفرت پراکنی
شان بر علیه پهلویها آگاه بود و خوب می دانست که با وجود اختلاف بر سر حق الاارث انقلاب، این گروهها همچنان “خویشاوندان پنهان “گفتمان انقلاب و مدافع سرسخت و لجوج ارزشهای انقلابی هستند و خواسته و ناخواسته نقش خندق های محافظ انقلاب (بخوانید ج. اسلامی)در برابر ملی گرایی را به عهده میگیرند و از طریق دستگاههای اطلاعاتیش متوجه شده بود که از قعر اقیانوس جامعه موج های سهمگینی در راه است تا هستیش را نابود کند ؛ غفلت را جایز ندانست و با همه امکانات مالی/ رسانه ای / اطلاعاتی و.. پیدا و پنهان و هوشمندانه بیاری موج دومی ها آمد وبا سیل کمک ها از هر طریق و روشی به آنها یاری رساند .
این حمایت نه از آن جهت که دلش با آنان بود – بلکه از آن رو که اینان همه باهم و در حفظ انقلاب مشترک المنافع بودند. بنابراین اول میبایست قلعه انقلاب را حفظ و پس از آن در مورد حق الاارث در”ملک مشاع انقلاب” گفتگو کنند.
به این ترتیب تقسیم کار ناگفته و نانوشته ای شکل گرفت – مرجعیت پایمالی هویت ایرانی ملی در درون مرز بر عهده حاکمیت و در برون مرز بر عهده ، کاهنان معبد سرخ /مجاهدین و دیگر شکست خوردگان انقلابی گذاشته شد .
این تقسیم کار حیرت انگیز که چطور دیاسپورایی که طعم شکست و خفت و اعدام را چشیده بود ولی هرگز حاضر نشد پا را از گفتمان مشترک با حاکمیت بیرون گذارد و بجای جنگیدن با نظام– همان نظامی که او را آواره کرده با دیاسپورایی سر ستیز دارد که نه تنها برای حقوق از دست رفته خویش بلکه برای حقوق همین دیاسپورای نادان هم میجنگد . این موضوع براستی میتواند برای سالیان طولانی موضوع مطالعات دانشگاهی در شناخت و روانشناسی »پدیده روشنفکری ایرانی!!!!!!« باشد.
سومین موج دیاسپورایی و تغیییر بازی همزمان در سیاست در درون و برون مرز:
آخرین پرده بازی که در درون نظام و با هدف نجات حکومت اتفاق افتاد و با نام جنبش سبز معروف شد؛ در حقیقت آخرین صحنه ای بود که مردم در آن و با حرکتی به غایت متمدنانه و فراتر از تصور به حکومت شانسی دوباره داده و در نمایش انتخابات بین »بد و بدتر« شرکت کردند و به هسته واقعی و سخت قدرت نه بزرگی گفتند.
حاکمیت که در طول بیش از چهل سال، آرام آرام و تدریجی تمام ساختارهای نوین و دولتی را دفرمه و تغییر داده و همهی کانالهای قدرت و ثروت را طوری تنظیم کرده بود تا در نهایت، کلیه امکانات بالقوه کشور از سیاسی/نظامی/ مالی/ دانشگاهی و استخدامی بصورت رانت در اختیار گروه کوچکی از الیگارشهای سپاه و روحانیت قرار گیرد، هیچ تمایلی به تقسیم مجدد قدرت حتی به بهای حفظ بقای خویش—نشان نداد.
تظاهرات متمدنانه ی سه میلیونی مردم، که در سکوت برگزار شد در انتها، با سرکوب و کشتار به پایان رسید.
نسل نو زد (z )اما به سرعت با وضع موجود تعیین تکلیف و برخالف پدران و مادران ، بند نافش را از انقالب پنجاه و هفت گسست و در یک مقایسه ساده دریافت که بر خالف حکومت ملی پهلویها ، بنیادهایی ساخته ج. اسالمی نه قابل اصالح هستند و نه امیدی برای اصالح موجوداست . نسل زد (z )با هوشیاری فهمید که وضع موجود با بنیادهایی نظیر سپاه پاسداران/ بسیج و مداحان با پایمالی آموزش و پرورش همگانی – ازبین بردن سیستم درمانی کشور– از بین بردن تمام منابع طبیعی – خارج کردن کشور از محدوده اقتصاد جهانی و منزوی کردن ایران –غارت اموال عمومی نفت /گاز منابع طبیعی— تخریب دهشتناک محیط زیست—جنگلداری و آبخیزداری پایان دادن به توسعه اقتصادی کشور با مصادره اموال کارآفرینان و در یک کالم کانالیزه کردن همه ثروت کشور به سوی صدها تشکل و بنیادهایی که فقط روحانیت و سپاه را تغذیه میکند شرکت در شو های انتخاباتی هیچ تغییری در وضع موجود بوجود نمی آورد و روز بروز به ضعف تر شدن جامعه مدنی و تقویت عمامه داران(روحانیت غارتگر ) و رانتخواران می انجامد.
در یک مقایسه ساده نسل زد(z )دریافت که نظام پهلوی ها هر بنیادی را که آفریدند از جمله ،ارتش ملی که حافظ تمامیت ارضی و برقراری صلح و آرامش و ثبات در کشور بود تا آموزش و پرورش / نظام بهداشتی حفاظت از محیط زیست و آبها و مراتع و جنگلها/ سپاه دانش و ترویج آبادانی/ شوراهای شهر و روستا/ شورای های خانه و مدرسه/ خانه جوانان / ایجاد ورزشگاههای مدرن/ پارکها / دانشگاه هایی با سطوح بین المللی/
آموزش رایگان تا آخرین مقاطع تحصیلی و….. بنیادهایی در خدمت و برای رفاه عموم مردم ایران فارغ از دین/ زبان و طبقه بود و جنبه ملی و میهنی داشت .
قرار دادن امکانات برابر برای همه فقط از دولتی بر می آید که ملیت ایرانی را شاخصه اصلی حکومت گری می داند و هر فرقه دیگری تحت هر نامی اگر دستش به قدرت برسد منافع فرقه خود را در اولویت قرار داده و جامعه را به خودی و ناخودی تقسیم و فاجعه ای می آفریند که هم اکنون نزدیک به پنجاه سال است که با آن درگیر هستیم. اولین شعارهای رضا شاه روحت شاد از زبان این نسل جاری شد و نمادهای ملی و کشاندن اسطوره های ملی در تظاهراتها به میدان هم کار همین نسل بود.
جمهوری اسلامی بیگمان آخرین سنگر تمامیت خواهی توتالیتری جهانی است وبا انتقال ایدئولوژی اسلام اخوان المسلمینی به حوزه های جهل و جور شیعه در مقایسه با کمونیسم و نازیسم از عقبه ای گسترده تر و خوفناک تر از نظامهای توتالیتری نازیسم و کمونیسم برخوردار است .
در انقلاب پنجاه و هفت ، جنبش ملی در برابر جنبش تکفیری شیعه و همدستان کمونیستش شکست خورد و حاکمان اسلامی با فتح ایران و در هم شکستن هویت ملی ، خیز بلندتر را برای احیاء خالفت اسلامی اینبار نه در استانبول بلکه در تهران با برافراشتن پرچم بازپس گیری اورشلیم و آغاز جنگهای صلیبی نوین را برافراشتند. (رجوع به مقاله جنگ جمهوری اسلامی و اسراییل آخرین جنگ صلیبی در ماهنامه شهریور از نویسنده همین مقاله )از همان زمان یعنی بعد از جنبش سبز ، نیروی درونی انقالب، رو به افول نهاد و جوانانی که از سر سهو و یا ساده انگاری اصالح طلبان را خودی فرض کرده بودند، دریافتند که دولنگه یک خروار است و این حضرات فرق چندانی با آن دیگران ندارند. از همان زمان موازنه حرکتهای سیاسی و سمت گیری ها شکل دیگری بخود گرفت.
و مردم– همان مردم ساده و بی ادعا برخالف روشنفکری متفرعن و همه چیز دان در یک مقایسه ساده بین دو نظام پهلویها و حکومت برآمده ازانقلاب به این نتیجه رسیدند که راه راه باید از همان جایی آغاز کرد که انقلاب سد کرده است.
زنان که چراغ خاموش میلیمتر به میلیمتر برای احقاق حقوق شهروندیشان – حقوقی که در نظام گذشته حق طبیعی شان بود– جنگیده و دانشگاهها/ محیط های کار و هنر و اندیشه را فتح کرده بودند ، میدان داران اصلی گفتمان ملی و حقوق شهروندی شدند .
این جنگ اما هیچگاه مسالمت آمیز نبود و نیروهای تباهی، لشگری از اجامر و مومنان آماده جنایت را در خدمت داشتند تا با اسیدپاشی– تجاوزگروهی و صدها جنایت دیگر زنان را به خانه بازگردانند، اما این بمیدان آمدگان سر بازگشت به دخمه های تحجر را نداشتند.
در این جنگ های نابرابر که هربار به شکست خیابان و به اعدامهای بیشمار ختم و خیابانها را از خون جوانان رنگین میکرد – هرچند شکست بود اما حاکمیت را هم قدم به قدم به عقب میراند و در موضع تدافعی قرار میداد. از همین دوران بود که شعارها رنگ و بویی دیگر بخود گرفت. جامعه مدنی برای احقاق حق و بازپس گیری وطن به شعارهای ملی نظیر ” رو به میهن پشت به دشمن” نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران”و در شتابی توفنده به “رضا شاه روحت شاد” ارتقا پیدا کرد و جایگزین شعار “یاحسین میرحسین” شد.
بعد ازهربار خاموشی خیابانها و رفتن طرفین دعوا به سنگر هایشان و آماده شدن برای راند بعدی – شوربختانه اما بخشی از این جوانان راه تبعید خود خواسته را پیش می گرفتند. با آمدن نسل سوم دیاسپورا — دیاسپورایی که بند ناف خویش را از انقلاب پنجاه و هفت یکسره گسسته بود و بر همه ایدئولوژی “چار تکبیر را خوانده ” بود؛ اندک اندک ورق بازی که در درون مرز به سود جنبش ملی در حال رقم خوردن بود و مردم حاکمیت را با تمرد مدنی و دفاع از ارزشهای ملی به عقب می راندند –
با آمدن دیاسپورای نسل سوم یکباره و ناگهانی روحی تازه ای در جان نسل اول دیاسپورایی دمیده شد و قوت قلب گرفت . نیروهای جوان نسل سوم دیاسپورا،بسان لشکر ذخیره بیاری نیروهای در محاصره موج اول آمدند و صحنه سیاسی برون مرز یکباره به نفع گفتمان ملی دگرگون و ارتجاع پنجاه و هفتی در موضع تدافعی قرار گرفت وگفتمان ملی از موضع تدافعی به موضع تهاجمی رو آورد.
بعد از شکست حاکمیت در برابر مردمانی که حقوق شهروندی و ملی را طلب می کردند و آرام آرام خیابانها را از تسخیر حکومت بدر می آورند، نیروهای جهل و سیاهی و هم پیمان حاکمیت در خارج ازکشور نیز در برابر اتحاد نسل گذشته ملی گرا و نسل نوی ملی گرا سپر انداخت و درموضع شکست و تحقیر قرار گرفت.
جوانانی که رفقایشان در خیابانها بخاک افتاده بودند، در برون مرز از همه انرژی جوانی و توان فکریشان سود برده و نسل خسته ولی مقاوم اول دیاسپورایی را حمایت کردند و خود وظیفه پرچم داری جنبش ملی را برعهده گرفتند. پس از این واقعه بود که خیابانهای اروپایی شاهد تظاهرات هایی شد که هرگز در چنین ابعادی، اروپاییان از مهاجرین ندیده بودند.
تظاهرات بیش از یک صد هزار نفری برلین و بیش از سی هزار نفری بروکسل با برافراشته شدن پرچم شیروخورشید آخرین میخ ها را برتابوت انقلاب پنجاه و هفت کوبید و بقول حافظ مردم بر پیکر پنجاه و هفتی ها نمرده نماز گذارند.
در پایان شاهد بودیم که چگونه چپ لنینی به همراهی تجزیه طلبان / مجاهدین و اصلاح طلبانی که سنگر به سنگر در برابر گفتمان ملی به عقب رانده می شوند و گفتمانشان باشکستی غیرقابل باور روبرو شده ، بتدریج نقاب از چهره افکنده و به دفاع از آخرین سنگرشان یعنی دفاع تمام قد از قلعه حاکمیت میپردازند.
پنجشنبه ۸ آبان ۱۴۰۴ برابر با ۳۰ اکتبر ۲۰۲۵
[1] در حقوق روم باستان، “هومو ساکر” به کسی گفته میشد که مرتکب عملی خالف تابو شده و به همین دلیل از تمام حقوق شهروندی و انسانی اش محروم میشد. چنین فردی نه میتوانست به عنوان قربانی در مراسم آیینی مورد استفاده قرار گیرد و نه قتلش مجازات قانونی داشت،
بنابراین “قتل او مباح” بود، اما نه به شکل رسمی. به این ترتیب، هومو ساکر در خارج از چارچوب قوانین و حقوق قرار میگرفت.
اخترنیوز مولتی مدیا