یک روز تبعید!

اختر قاسمی
‏بعد از خستگی سفر هامبورگ و چندین ساعت در خیابان در سرما و باد و بوران و دو روز بیخوابی ، پناه بردن به یک کافهٔ گرم برایم چیزی فراتر از نوشیدن قهوه است؛
‏نوعی بازگشت به خود.
جایی که بارها در رمان‌های اروپایی خوانده‌ام و یادم می‌آید
بسیاری از نویسندگان رویاهایشان را میان بخار قهوه
و صدای همهمهٔ آرام می‌نوشتند.
ژان پل سارتر، نویسندهٔ چپ فرانسوی (با آن‌که هرگز شیفتهٔ افکارش نیستم) گفته بود:
«کافه جایی‌ست که در تنهاییِ جمعی گم می‌شوی.»
و چقدر این جمله را با تمام وجودم حس می‌کنم.
من به شکلی عجیب عاشق کافه‌های آلمان، بلژیک و فرانسه‌ام؛
به‌خصوص در این فصل که بوی دارچین در هوا می‌رقصد و تو را مست می‌کند
و زمستان‌هایی را که خیلی دور جا گذاشته‌ام به یادم می‌آورد.
زمستان‌هایی که شیرین و سریع گذشتند و دیگر به من تعلق ندارند…
اما هنوز گاهی صدایشان را می‌شنوم؛
از پشت پنجره‌ای مه‌گرفته، یا در کافه‌ای که تنها نشسته‌ام
و صدای گرم و دلنشین ادیت پیاف در گوشم می‌پیچد

وقتی می‌خواند:
Non, Je Ne Regrette Rien

«نه… من دیگر حسرت چیزی را نمی‌خورم!»( پشیمان نیستم)
صدای زیباییش گوشم را می‌نوازد و مرا با خود به دوردست‌ها می‌برد.
در روزهای آرام و پرخاطره کریسمس،
کنار شومینه، در کنار خانوادهٔ جدید آلمانی‌ام،
وقتی موسیقی باخ از گرامافون مثل نسیمی قدیمی در فضا می‌پیچد،
و برای لحظه‌ای جهان آرام می‌گیرد.
اما درست همان‌جا، میان گرمای اتاق،
در دلم سرمای عجیبی می‌نشیند…
چون می‌دانم این جشن، این آیین، این خاطره‌ها
متعلق به فرهنگ من نیست؛ مال من نیست.

و با این‌همه، می‌خواهم شریک‌شان باشم.

نمی‌خواهم در حاشیهٔ این صداها و تصویرهای زیبا بمانم.
به گوشه‌ای از اتاق نگاه می‌کنم؛
جایی که موتی (مادر همسرم) مجسمهٔ مریم مقدس را
در اسطبلی که مسیح در آن به دنیا آمده آراسته است،
و سه مرد ایستاده‌اند؛ با لباس‌هایی شبیه پادشاهان سرزمین کهن من.
موتی رو به من می‌گوید:
«دخترم، می‌دونی این سه مرد بزرگ، سه پادشاهی بودند
که از سرزمین تو آمدند و تولد مسیح را تأیید کردند؟»
و من ضمن اینکه به نوعی برایم افتخار بود که  بشنوم
سه مرد بزرگ از سرزمین من آمدند تا تولد مسیح را تایید کنند
کنجکاو می‌شدم و از او مدام دربارهٔ تاریخ مسیح، دین مسبحیت
که در آن زمان از این تاریخ اطلاع آنچنان نداشتم
از آیین کریسمس، قصه‌ها و سنت‌ها می‌پرسم؛
تا شاید از میان این واژه‌ها پلی بسازم
میان خودم و جهانی که هنوز با من غریبه است…
شاید فقط برای آن‌که در این سرزمین سرد
تنها نمانم.
اختر قاسمی
دوشنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۲۵
یک روز تبعید
در کافه‌ای در جنوب شهر کلن آلمان
بیست و شش آبان یک هزارو چهارسد و چهار

ا

Facebook Comments Box

About بابک رحمتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *