
دفاع از آزادیهای اجتماعی پایمال شده، بازپس گیری هویت ملی مخدوش شده، نگهبانی از یکپارچگی سرزمینی،که همچنان از سوی متحدان نامحسوس حکومت یعنی چپ ها و تجزیه طلبان ضد ملی گرایی ایرانی مورد تهدید و در معرض خطر گرفته، در شعاری هوشمندانه و تعیین تکلیف کننده، پیکر گرفته که به حق می توان آنر«مادرهمه شعارها» نامید: این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده.
“پهلوی برمیگرده” ، شعاری در قالب یک مانیفست است که همه شعارهایی پراکنده سالهای گذشته را گردآوری و سازماندهی کرده است.
“پهلوی برمیگرده” متولی گری ملی گرایی، حقوق و آزادیهای اجتماعی و ساختارهای مدرنی است ، که در جریان انقلاب ویران شدند را، خاندان ایران ساز پهلوی می داند و جوانان کشور، امروز آنها را با نام بانیان و سازندگانش فریاد میزند.
«پهلوی برمیگرده» عملا خلع سلاح کننده آن نگرش هایی است که شعارهای مانند “زن زندگی آزادی “شعاری که هدفش بازگرداندن آزادی های زنان پیش از انقلاب بود، را به نام خود مصادره و تا حد یک نگرش منحط و بی خاصیت تنزل دادند.
“پهلوی برمیگرده”، شعار مادر است، نه از آن رو که چشم به گذشته خیالی دوخته است، بلکه چون نوید رنسانس و نوزایی میدهد، آیینه ای است که چهره ایران آینده را در گذشته ای می جوید که پشتوانه ی پنجاه سال آبادانی؛ سازندگی و حقوق برابر مدنی را در کارنامه اش دارد، و از همین روست که مردم به درستی، آن گذشته و سرنوشت را آینده ایران و آینده فرزندانشان میخواهند.
“پهلوی برمیگرده ” پالایش فکری جامعه ای است که خود را از واپسین نگرش های انقلاب پنجاه و هفت و اتوپیا های ایدئولوژیک رها میکند. سم زدایی از بدنی است که سالیانی دراز در خمار اعتیاد به ایدئولوژی ها زیسته است. نشانه بلوغ جامعه ای است که در یک مقایسه ساده ، دیگر به وعده های جریانات فرقه ای باور نمی کند –جریاناتی که هریک خود را متولی و حامی بخشی از جامعه می خواندند.
لشکر شجاع ؛ آگاه و بی توهم شعار «پهلوی برمیگرده»، که بی محابا و جانانه ، خیابانها را تسخیر میکنند، همان نسل z است که با بهره گیری از نیروی جوانی و دسترسی به داده ها دیجیتالی، در مقایسه ای ساده، دو دوران نکبت جمهوری اسلامی و عصر مدرن پهلوی ها را با هم مقایسه می کند و بی توهم، شعارهایی خلاقانه می آفریند.
شعارهایی که نه تنها قلب نظام را نشانه رفته و ارکان حاکمیت را به لرزه درمی آورد و بقول حکومتی ها ساختار شکنانه است، بلکه به توهمات باقی مانده نسل گذشته که هنوز نمی توانند بندهای انقلاب منحوس را از دست و پای خود بگسلند نیز بیرحمانه حمله میکند. نسلی که مشق شجاعت را در مکتب رضا شاه بزرگ آموخته و در برابر قلدران، قلدرانه می ایستد. 
نسلی که از هر زبانی برای بی اعتباری اوهام و اتوپیا ها استفاده میکند، به همین دلیل با زبانی شفاف، سخن می گوید، برای قداست زدایی از کاهنان و معابد مقدس دینی و ایدئولوژیک، از بکار بردن کلمات رکیک بر علیه حکومتیان و حامیانش هیچ ابایی ندارد وبا شعارهایی که میسازد تقدس حاکمیت و هاله تقدس گرایی همه ایدئولوژی ها را به تمسخر میگیرد و بی اعتبار میکند.
هربار که میدان می آید دورانی تازه در مبارزه مدنی با جهل و جنون و جنایت آغاز میشود. هربار که به خونش می کشند، با الهام از اساطیر شکوهمند فرهنگی، برپا می خیزد و در پیکر اسطورهایی نظیر «آرش، بیژن، سیاوش و گرد آفریده ها» پیکری دوباره میگیرد و در دور بعدی برای رویا روی با اهریمن، یارگیری و با نیرویی تازه و با انبانی پر از شعارهایی نوین به میدان می آید و شجاعت را معنایی دیگر می بخشید .
بی توهم از پهلویها نام میبرند چرا که به مدد تکنولوژی های جدید آینده خود را در گذشته ای میبیند که پهلویها ساختند و انقلابیون پنجاه و هفتی ویران کردند.
برای احقاق حقوق زنان و با شعار “زن زندگی آزادی” به میدان آمد و چنان حماسه ای خلق کرد که حیرت جهانیان را برانگیخت. حماسه ای چنان که جهانیان در سراسر کره زمین، کلاه ادب از سرگرفتند و زمین ادب بوسیدند ، چرا که جنبش «زن زندگی آزادی» بسی فراتراز مرزهای ایران فرهنگی که به خیابانهای اروپایی و سپس به پارلمانها و مکانهای فرهنگی کشیده شد و جهانیان شکوه این جنبش مدنی را لمس کردند ودریافتند که وقتی در پاریس و لندن و دهلی و آنکارا تاریکی بر زمین چیره می شود، روح جنبش پر میکشد و در آنسوی گیتی ، درسیدنی “جنبش زن زندگی آزادی” خیابانها را در می نوردد. نسلی که شکوه ایران فرهنگی را برخ جهانیان کشید، و نشان دادند که ” در امپراطوری فرهنگی ما خورشید غروب نمی کند” (1).
امروز که شعار “زن زندگی آزادی” از سوی تجزیه طلبان و فرقه های جنسیتی مصادره و به غنیمت گرفته شده است؛ و نه تنها از محتوا خالی و کارکردش را از دست داده و دیگر هیچ نقش بازدارنده در برابر حاکمیت نداشته و ازآن شعار با شکوه، پیکری بی روح باقی مانده و از آن فقط به عنوان ابزاری برای مقابله با رهبری شاهزاده رضا پهلوی استفاده می شود. این نسل z است، که گستاخانه چشم در چشم مصادره کنندگان تجزیه طلب و هویت طلبان جنسیتی می دوزد و می گوید: “زن زندگی آزادی” ساخته و پرداخته ذهن های علیل و مسموم جنسیتی یا قومی شما نیست، این شعار یکباره و از آسمان بر شما “پیامبران دروغین حقوق زنان ” نازل نشده، بلکه ادامه پنجاه سال تجربه و زیست آزادانه زنان در حیات اجتماعی است، زیستی که اگر به تاراج رفت، اتفاقا به همت شما فرقه های رنگارنگ جنون و ترور و با متولی گری روحانیت بوده است.
شعار “رضا شاه روحت شاد”، جوابی صریح؛ کوبنده و دندان شکن به کسانی است که پرچم های دروغین دفاع از انسانیت و زنان را سپر همه دشمنی شان با ملی گرایی ایران کرده اند، شعار مزبور به آنان یادآوری می کند که متولی”آزادی زنان” از قضای روزگار نه شما که رضا شاه بزرگ است و این قبای زربفت بر تن او برازنده است نه بر قامت ناساز و بی اندام شما. 
حق زنان را رضا شاه با قلدری در برابر قلدران دینی و از حلقوم جامعه مردسالار و آخوندها بیرون کشید، و فرزندش محمد رضا شاه فقید آن را از سطح امتیاز به حق قانونی فراتر برد و آزادی و رهایی زنان از بردگی نامحسوس را به قانون مبدل و قوام حقوقی داد. حقوقی که به بهای رویارویی با روحانیت مرتجع و هم پیمانان چپ گرایش منجر و به انقلاب ارتجاعی پنجاه و هفت انجامید.
نسلی که دیگر به آزادی خواهی آنها نیز باور ندارد، و با حساب ساده، دو دو تا چهارتا نمی تواند باور کند که چطور کسی میتواند خود را آزادیخواه بنامد و با آزادی کش ترین فرقه منحط مذهبی و با آخوندی مرتجع بنام خمینی بر سر یک سفره بنشیند. زیست و تجربه بیش از چهل و اندی سال زندگی در این دوران سیاه به او/آنها آموخته است که به کسانی که آزادی خواهی را معادل با حاکمیت الهی می دانستند و برای مثلا رهایی و رسیدن به جهان آرمانی دخیل به تشیع سرخ علوی بسته و سوسیالیسم و عدالت را در مکتب علی ، که او را اولین سوسیالیست خاورمیانه میدانستند ،اعتماد نکند.
به عدالت خواهی شان هم باور ندارد، و خطاب به آنها می گوید: پادشاه فقید صاحبان کارخانه ها را مجبور به پذیرش سهیم کردن کارگران در سود کارخانه ها کرد، امری که موجب نارضایتی شدید صاحبان صنایع شده بود و شما که خود را مدافع حقوق کارگران می دانید و با ترور کارآفرینان شریفی مانند «محمدصادق فاتح یزدی»، لکه ننگ آدمکشی را بر چهره خویش زدید! آیا بهتر نیست از کارگرانی که در سالهای زرین شکوفایی اقتصادی با سهیم بودن در سود کارخانه ها، مشغول بکار بودند و با کار خویش نه تنها توسعه و صنعتی شدن کشور را با سرعتی حیرت انگیز پیش می بردند، بلکه با حقوق کافی زندگی شرافتمندانه ای را برای خود و فرزندانش مهیا کرده و سطحی از زندگی را دارا بودند که می توانستند فرزندانشان را برای تحصیل حتی به آمریکا بفرستند، بپرسید که “عدالت “را در کجای آن راهِ خونریزی میدیدید؟
عدالت مورد ادعای شما معادل خاموشکردن چراغ تولید و ناامنکردن فضای کار و سرمایه، بجای ساختن و نگهداشتنِ کارخانه، بیمه، ایمنی، دستمزدِ آبرومند، و امکانِ پیشرفت برای کارگران بود که در انقلاپ اسلامی منحوس به ثمر رسد و آنچه امروز شاهدیم چیزی نیست جز به واقعیت پیوستن تراوشات بیمارگونه مغزهای به اجاره سوسیالیسم روسی رفته شما، که بدست خمینی و آخوندها محقق شد. شما با گلوله و ترور، نه به حقوق کارگر افزودید و نه نانِ او را بیشتر کردید؛ بلکه تنها ترس را به جای امید نشاندید و زحمتِ هزاران نفر را گروگانِ شعارهای وطن برباد دهنده تان کردید.
چرا پهلوی برمیگرده مانیفست همه مطالبات ملی، مدنی، و خنثی کننده شبه آزادیخواهی است؟ 
هر مطالبه ای که امروز در خیابان فریاد زده میشود، کارنامه ای دارد، کارنامه ای که حاصل رنج و تلاش کسانی است که آن را ساخته اند. امروز این کارنامه بر روی میز کالبد شکافی تاریخ قرار گرفته و پیگیری ردش ناگزیر به یک پرانتز روشن میرسد، پرانتز “دوران مدرن پهلویها” میان دو تاریکی، توحش قاجاری و جمهوری اسلامی.
تفاوتی نمی کند که گفتگو از آزادیهای اجتماعی باشد یا حقوق مدنی و برابری انسان ایرانی؛ از توسعه و آبادانی کشور باشد یا ثبات پول ملی؛ گفتگو از اعتبار بین المللی و پاسپورت معتبر باشد یا از رفاه عمومی، کافی است نظری به این سیاهه بیاندازیم: از شناسنامه تا حمام و بهداشت عمومی ، از راه آهن تا دانشگاه و مراکز علمی؛ از ارتش توانمند و مقتدر و حافظ تمامیت ارضی تا زیر ساخت های مدرن شهری که ستون فقرات نظم و آبادانی ملی بودند. سرفصل همه آنچه گفته شد در نهایت به یک سرچشمه و دورانی میرسد که متولی و حامی آن تصویر “ایران رو به جلو” پادشاهان پهلوی بودند.
با این مختصر که ازآن دوران نقل شد، آیا نسل جوان ایرانی که به اطلاعات دیجیتالی دسترسی نامحدود دارد و میتواند سره را از ناسره ، تشخیص دهد، می تواند به کسانی که آن بنای شکوهمند را ویران کردند و حالا پس از آن ویرانگری ددمنشانه و با پوست اندازی، همان وعده ها را با همان ادبیات، اما بی هیچ ضمانتی اعتماد کند؟
عقل سلیم می گوید: چگونه میشود از کسانی که دی ان ای وجودیشان با تخریب؛ ویرانی و ترور درهم سرشته و آرزوهای ملتی را به خاکستر بدل کردند، دوباره اعتماد و کلید “بازسازی” وطن را به آنان سپرد.
پرچم رنسانس اجتماعی، فرهنگی و ملی ، رنسانسی که پیش درآمد ارکسترش در خیابانها با فریاد و ایستادگی نواخته شده است. رنسانسی که برای بازگشت به مطالبات متروک شده ی، آزادی، امنیت،رفاه، کرامت انسانی، اعتبار بین المللی و توسعه می جنگد. چنین پرچمی باید در دست چه کسی باشد؟
این سوال به طور طبیعی نگاه ها را بی درنگ به سویی متوجه میکند که نماد همان “پرانتز روشن” در تاریخ معاصر است ؛ کسی که کارنامه درخشان پدرانش را در دست دارد. پدرانی که با بجا گذاشتن آن میراث ملی ردی روشن در تاریخ بجا گذاشته اند، ردی روشن میان توحش و تمدن او« شاهزاده رضا پهلوی» است.
چنین انتخابی برای ملت ایران نه از سر احساسات؛ بلکه نتیجه ی یک مقایسه است، مقایسه ی وعده و عمل، سازندگی و ویرانی، آینده ای که قرار نیست با اتوپیاهای ناکجا آبادی سازندگی را از صفر آغاز کند، بلکه می خواهد اولین سنگ ایران مدرن را بر آخرین سنگی بگذارد که پادشاه فقید در کشور نهاد و رفت.
پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴ و برابر با January 01.01.2026
(1) عنوان مقاله ای با همین نام از نویسنده و منتشر شده در کیهان لندن به تاریخ ۲۵ مهر برابر با ۱۷ اکتبر ۲۰۲۲.
اخترنیوز مولتی مدیا