اشکِ سُرب(شعر)

محمود میرزایی( مهمیر)

اشکِ سُرب
ز چشمانم بجای اشک

ساچمه‌های سرب داغ می‌بارد

بر زمین سرد بجای برف
دلمه بسته فرش خون
بجای شادی و آواز و رقص
تنیده پژواک تیر، فریاد آخ سوختم
با نعره‌ی حیدر حیدر دریوزگان آخوندی بهم
خیابان‌های شهر میدان جنگ نه
که کشتارگاه دژخیمان اسلامی‌ ست
همه چیزها گران، کمیاب و نایاب است
بجز جان آدمی که بی‌اندازه ارزان است
می‌کشند و می‌فروشند پیکر بیجان جان‌بخش میهن را به خودشان
ضجه و ناله و فریاد مادران کر می‌کند گوش چرخ آرمیده را
و جهان همچنان در خواب است
دیگر از فریاد و داد گزشته
هوای ایران پر ز بیداد است!
کجایی حافظ شیراز که گفتی؛
جهان پیراست و بی‌بنیاد،
از این فرهادکش فریاد

گر اکنون می‌بودی

این‌بار چه می‌گفتی؟
خوب که نیستی تا ببینی

بیداد بی شناسنامه‌ی واعظان

از وعظ نیرنگ بر منبر فراتر رفته
دیگر به خلوت آن کار دیگر نکنند
روز و شب پیش چشم همان جهان کبی‌بنیاد
زمین را، آسمان را، چشم و جیغ و فریاد را سرخ می‌کنند
گویی که کشتاااااار می‌کنند
نه نه، این پلیدان آخوندی
هم، آن کار دیگر می‌کنند
که گر می‌بودی تو حافظ
نمی یافتی واژه‌ای هرگز
که پیشتر هم بجز “آن کار دیگر”
نیافتی واژه‌ای بهتر
واعظان چون جلوه بر مهراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند
با باجناق آن کار دیگر می‌کنند
گوییا باور نمی‌دارند روز داوری، پایات کار
کاین همه قتل و دغل با مردم خود می‌کنند
پرسشی دارم، که گوید پاسخم؟
ای داد ز بیداد، ای هوار …
کو، کجا دیدی ددی
یک کودک هفت ساله را بی‌جان کند؟
ای فلک از یاد مبر کشتن آن پیر فلک
پُرسیاه کارنامه‌ی آخوند از دوز و کلک
تربت نیکان نگیرد آنکه نیکاها بکشت
آب حیوان تیره‌گون شد، بخت یار ما نگشت
آسمان باران خون است و زمین دریای خون
تا کجا، تا چند گیرند جانیان جان با جنون
ما چه کردیم، چه گناهی که چنین پادافرهی؟
کس نداند اهرمن‌خوی آخوند با مردم ایران چه کرد؟
۲۴ دی‌ماه چندهزار میترایی؟
۱۴ ژانویه ۲۰۲۶ ترسایی
Facebook Comments Box

About بابک رحمتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *