نویسنده:کوروش قربانی

آواز ایرانی
نبرد قادسیه پایان یافته بود. دسته اي از تازیان، با بندیانی که به غـارت گرفتـه بودند و «غنیمت» می خواندنش، راهشان را به سـوي بیابـان هـاي خـود کـج کردند. در نبرد، فریب و نیرنگ به کار برده بودند و پیروز شده بودنـد . چـرا کـه آنان وارونه ي ایرانیان، که در نبرد نیز جوانمردانه می جنگیدند، به هر تبهکاري اي دست می زدند تا پیروز شوند. فریب و نیرنگ یکی از این راه ها بود.در این دسته ي کوچک، چهار جنگـاورِ تـازي بودنـد کـه دو پیشـکار، سـه زن ایرانی و دو پسر نوجوان ایرانی، به همراه داشتند. همگی را در بند کرده بودند.
جنگاوران که سوار بر اسب بودند، هر از چند گاهی، با چشـمانی درخشـنده بـه زنان و پسران نگاه می کردند، لبخندي می زدند و با خوشی پیش می رفتند.به نخجیرگاهی رسیدند. جنگاوران، هر کدام در جایی نشستند و پیشـکاران نیـز بندیان را کنار درختی بنشاندند و چشم بر آنها دوختند که راه گریز نیابند.پنهان از چشم پیشکاران، زنان به گفتگـوي پرداختنـد . نخسـتین، زنـی بـود بـا گیسوانی بلند تا کمر، گشاده روي و چشمانی درشت و لبهایی کـه پیـدا بـود ازتشنگی خشکیده. نگاهی به زن دیگر که با چشمانی خمار، به درخت تکیـه داده بود، کرد و گفت: نام مـن آروشـا اسـت و از شـمارداران دیارمـان بـ ودم. مـن و مهربان شویم، با هم کار می کردیم. این کفتاران، مهربان شویم را کشتند. شما
کیستید و از کجایید؟
٣
پیش از اینکه زن خمارچشم پاسخ دهد، دختري که کم سن و سال تر بود، بـا تـرس و نگرانی پاسخ داد: نام من شهنواز است. دستم به ساز بود و همـواره بـه شـادي می اندیشیدم. آوایی خوش دارم و دل هر کسی را با آوایم می ربایم.
زن خمارچشم که این را شنید، شتابان در سخن دخترك دوید و گفت: مبادا کـه براي این تازیان بخوانی. اینها درنده اند. ولی نه درنده اي چـون شـیر و پلنـگ.اینها کفتاران بی ارزشی هسـتند کـه از هـر چیـز، دارایـی اش را مـی رباینـد و خودش را مانند تُفاله اي، دور می اندازند.
شهنواز ناگهان به خنده افتاد و گفت: دارایی من آواي دلنشین من است. چگونه می توانند آن را از من بگیرند و خودم را چون تُفاله اي دور بیندازند؟! زنِ خمارچشم به سوي او خیز برداشت و گفت: چونانکه پیکـرت را تنهـا بـراي تختشان، و زبان و روانت را براي چاپلوسی و نوازش خودشان برگمارند.
شهنواز ترسید و خاموشی گزید. یکی از پیشکاران که پیرتر بود، در رسید.پیشکار پیر: خاموش شوید. سخنانتان را براي همراهی جنگاوران در تخت نگـه دارید. اگر بدانند که شما با هم سخن می گویید، من را گناهکار می خوانند.
زن خمارچشم: تو هم تازي هستی؟ پیشکار پیر: من مزد می گیرم. مانند آن دیگري. اگر تازي بـودم، زبـان شـما را نمی دانستم.

٤
زن خمارچشم: پس خاك بر دهانت که با زنان سـرزمینت اینگونـه سـخن مـی گویی! نکند آیین ایشان نیز برگزیده اي؟
پیشکار پیر: چیز بدي در آن ندیدم.
زن خمارچشم: چیز خوبش چه بود؟ اینکه چاکري بیگانگان را کنی؟
پیشکار پیر: من بیگانه اي نمی بینم. آیین تازه ام، به من آموخته که همه ي مـا با هم برابر و برادریم.
زن خمارچشم: من نیز برادر تو ام؟!
پیشکار پیر: برادر و برابر. زنان نیز در این آیین، خواهر و مادر مسلمانان هستند.
زن خمارچشم: نمی دانم چه نامی برایت برگزینم که برازنده ات باشـد . خـودت بگو! به کسی که خواهر و مادرش را در بند، براي تازیان می برد که بـه تخـت خوابشان ببرند، چه می گویند؟
پیشکار پیر از سخن زن خمارچشـم رنجیـد و نگـاهی بـه زنـان کـرد . یکـی از جنگاوران به سمت زنان آمد و نگاهی به دخترك کرد. سپس چیـزي بـه زبـان خودش به پیشکار پیر گفت.
پیشکار پیر: می گوید شنیده است که آوایی خوش داري. برایش بخوان! زن خمارچشم به میان سخنش پرید و گفت: آواي زن دلش را می لرزاند. مگـر آیین شما این را نمی گوید؟
٥
جنگاور که پی به ناسازگاري زن خمارچشم برده بود، با خشم با پیشـکار سـخن گفت و درشتی کرد. پیشکار، پاسـخِ زن خمارچشـم را بـراي جنگـاور بازگفـت .
جنگاور به قهقهه افتاد و دوباره چیزي به زبان خود به پیشکار پیر گفت.پیشکار پیر: می گوید این حکم براي زنِ نامحرم است. نه بـراي ایـن دختـرك
عجم. آروشا که تاکنون پاسخ نداده بود، در آمد که: کی ایـن دختـرك را محـرم خـود کردند و ما ندانستیم؟ عجم دیگر چیست؟
پیشکار پیر دیگر نیازي ندید که سخنشان را به جنگاور بازگوید. خـودش چنـین پاسخ داد: در آیین تازه، شما «غنیمت» نام می گیرد. به چیزي گویند که پـس از پیروزي مسلمین، دیگر از آنِ دشمن نیسـت . شـما اکنـون از آنِ ایـن مـردان هستید. مانند اسب هایشان.مانند شمشیرهایشان. مانند …
زن خمارچشم: مانند آن دو پسر نوجوان! با آنها چه خواهند کرد؟ پیشکار پیر اینبار رو به جنگاور کرد و سخن زن را با او در میان گذاشت. سـپس
پاسخش شنید و دوباره رو به زن کرد.
پیشکار پیر: می گوید این دو پسر نوجوان، بسی از شما زنان بر ما شیرین ترند. زنان، گرفته و نگران به هم نگاه کردند. پیشکار خواست آرامشان کند و گفت:
٦
شما قرآن نمی خوانید و چیزي از «حور و غلمان» نمی دانید. اگر با راه و شـیوه ي آیین تازه آشناتر بودید، بهتر می توانستید با آن ها کنار بیایید.
آروشا: آیینی که در آن، مردانی اینچنین درشت پیکر، چشمشان به دنبـال پسـر بچگان است، آیینی اهریمنی است. گاوان و خران هم اینگونه نیسـتند کـه ایـن بدسرشتان هستند. شرم نمی کنی که با اینان همدستی؟
پیشکار پیر شرمسار و سرخورده به زنان نگاه کرد.
آروشا: نگفتی «عجم» چیست!
جنگاور با شنیدن «عجم» دوباره قهقهه آغاز کرد.
پیشکار پیر: عجم کسانی را گویند که زبان ایشان نمی دانند. به زبان ما، گنـگ و یا لال هم می شود. چون ایشان به زبان خویش سخن بگویند و کسـی آن را نداند، به او «عجم» گویند.

شهنواز: پس اینها هم که زبان ما را نمی فهمند، «عجم» هستند! جنگاور ناگهان ابروهایش در هم رفت و به شهنواز نگاه کرد.
پیشکار پیر: اینها زبان خودشان را برترین زبان می دانند که به گفتـه خودشـان، زبان االله است که خداي اسلام است.
شهنواز: خدایشان بیاید پیش من، خودم به او زبـان دیارمـان را مـی آمـوزم، تـا ببیند کدام شیرین تر است!
٧
پیشکار پیر به جنگاور نگریست و هـیچ نگفـت . جنگـاورانِ دیگـ ر، از دور فریـاد برآوردند و جنگاور شتابان به سوي او رفت. شهنواز از جایش جست.
شهنواز: به کجا رفت؟ پیشکار پیر که به رفتن جنگاور می نگریست، برگشت و به زنان نگاه کرد.
پیشکار پیر: جنبنده اي یافته اند. می روند که شکارش کنند.
آروشا: مگر دمی پیش، گوسپندي به آن بزرگی را نخوردند؟
پیشکار پیر: اینها بسیار می خورند.
زن خمارچشم: بسیار می خورند و بسیار با زنان می آمیزند. خوابی سنگین دارند و هنر نمی دانند و زنان را ابزاري براي خوشـی مـی داننـد . آیـین تـن آسـایان .
درست نمی گویم؟
پیشکار پیر که دیگر سخنی براي گفتن نداشت، شرمنده و رنجور به زنـان نگـاه کرد.
آروشا: نگو که از آیین ایشان خوشت آمده. تو بناچـار بـه آیینشـان در آمـده اي .
ولی هنوز دیر نیست.
پیشکار پیر: زنم را که چون من پیر بـود، کشـتند . گفتنـد بـه هـ یچ دردي نمـی خورد. پیوندمان دیر انجام شده بود، ولی دیوانـه وار دوسـتش داشـتم . دو دختـر
٨
داشتم که هر کدام از دیگري زیباتر بود. تازه جوان شده بودند. پـیش چشـمانم به هر دوي آنها…
پیشکار پیر دیگر نتوانست سخن بگوید و به گریه افتـاد . سـپس آرام تـر شـد و نگاهی به زنان کرد.
پیشکار پیر: با نخستین سوارانی که به آبادي ما درآمدند، دختران زیبایم را سـوار بر اسب کردند و بردند به بیابان هاي سوزانِ خودشان. من که راهی دیگر پیش رویم نداشتم، پذیرفتم که برایشان کار کنم. تنها از آنها خواستم که مرا نیـز بـه دیارِ خود ببرند.
زن خمارچشم: که اینگونه، دخترانت را بیابی!
پیشکار پیر: هم آنها را بیابم، هم سوگندي را که خورده ام، بجاي بیاورم.
آروشا: چه سوگندي؟
پیشکار پیر: سوگند خوردم که تا آنجا که نیرو در تنم دارم، از ایشان بکُشم. شهنواز کنجکاوانه پرسید: اگر پیش از آنکه به دیار ایشـان برسـی، مرگـت فـرا رسد و نه دخترانت ببینی و نه سوگندت را بجاي آوري، چه؟پیشکار پیر در اندیشه فرو رفت. آروشا و زن خمارچشم با چشمانی درخشان بـه شهنواز نگریستند.
پیشکار پیر: نمی خواهم چنین شود که این دخترك می گوید.
٩
زن خمارچشم: پس بیا تا کاري کنیم.
پیشکار پیر: چه کاري؟
آروشا: آن پیشکارِ دیگر کیست؟
پیشکار پیر: پسر یکی از دوستانم در آبادي اي دیگـر اسـت . دختـرم را دوسـت داشت. براي همین، به کمک من در کشت و کار می آمد که پس از کار، بـراي خوردن و گفتگو، به خانه ام بیاید و دختر بزرگترم را ببیند.لبخندي بر لبان پیشکار پیر نشست و گفت: گمان می کرد که من نمی دانم!
زن خمارچشم: پس او نیز با ماست.
پیشکار پیر: آري. با ماست… ببینم! می خواهی چه بکنیم؟ می دانـی اینهـا چـه جانوران درنده اي هستند؟زن خمارچشم: براي رهایی از چنگ چنین درندگانی، ما از آنهـا درنـده تـر مـی شویم. تنها راه، همین است.شهنواز دوباره از جایش برخاست و گفت: برو به جنگاور بگو که من می خـواهم برایشان آواز بخوانم. دست بیافشانم و پاي بلرزانم.
پیشکار پیر شگفت زده به شهنواز نگریست. زن خمارچشم و آروشا نیز دانسـتند که چه چیزي در سر شهنواز می گذرد. پیشکار پیر کـه کمـی گـیج شـده بـود،سرانجام دانست که چه باید بکند. دست و پاي زنان را از بند آزاد کـرد .

١٠
سـپس به سوي دو پسر نوجوان رفت و آنها را نیز رهانید. ولی از همگـی خواسـت کـه آزادیشان از بند را نزد جنگاورانِ تازي آشکار نکنند.
زن خمارچشم: صداي پاي اسبانشان می آید. بازگشته اند.
پیشکار پیر: آري. بازگشته اند.
زن خمارچشم: نمی ترسی؟
پیشکار پیر: از آن روز که با دخترکانم چنان کردند و با مادرشان آنچنـان، دیگـر چیزي ندارم که براي از دست دادنش، بترسم.
آروشا: من دشنه اي تیز در لباسم دارم. زن خمارچشم: نمی توان با دستی تهی، و تنها یک دشنه، از پاي در آوردشان.
پیشکار پیر: کارِ آوردن شمشیرها، نیزه ها و کمان هایشـان بـر دوشِ آن جـوانِ پیشکار است. خودم برایش خواهم گفت. شما دخترك را بپردازید کـه از ایشـان نهراسد و کارمان به درستی پیش برود.شهنواز: من از درندگان نمی ترسم. دلِ خویش آسوده دارید!
پیشکار پیر، نگاهی مهربانانه به دخترك کرد و با شنیدن فریاد تازیان، به سـوي آنان شتافت. زنان به دو پسر نوجوانی که پشـت آن هـا، کنـار درخـت دیگـری بودند، نگاه کردند و به رویشان لبخند زدند. دو نوجوان نیـز در پاسـخ، لبخنـدي زدند.
١١
جنگاوران به همراه پیشکاران نزدیک می شدند. پیشکارِ جـوان از همـه پیشـتر،خودش را رساند و بارِ شمشیر و نیزه و کمان را درست در کنـار زنـان، بـر روی زمین گذاشت. جنگاوران تازي که چند خرگوش شـکار کـرده بودنـد، خـوش وخندان به زنان رسیدند و جایی براي خود یافتند و نشسـتند . بـا نگـاه آلـوده ی خویش، به دخترك نگریستند و از پیشکار پیر خواستند که بـه دختـرك فرمـان آواز خواندن و دست افشاندن بدهد. پیشکار پیر هم رو به ایشان کمر خم کرد و سپس به سوي زنان روي برگرداند.
پیشکار پیر: اینها زبان ما را نمی دانند. ما نیز از این نادانیشان بهره مـی جـوییم .اکنون که نشسته اند و شمشیرها و نیزه هایشان در کنار شماست، هر کـدامتان یکی بردارید تا بر سر ایشان فرود آییم و خونشان بریزیم.جنگاوران با شگفتی به پیشکار پیر مـی نگر یسـتند . از اینکـه سـخنش بـه درازا انجامیده بود، کمی سردرگم شده بودند. ناگهان زنان، دو پسر نوجوان و پیشکارجـوان، همگـی شمشـیرها و نیـزه هـا را از روي زمـین برداشـتند و بـه سـوی جنگاوران تازیدند و زخم ها بود که بر پیکرشـان مـی نشـاندند . جنگـاوران، بـا پیکري خونین و پاره پـاره بـر روي زمـین افتاد نـد. اکنـون پیشـکاران، پ سـران نوجوان و زنان، شاد و پاي کوبان، بر بالاي پیکرشان دست می افشاندند.
شهنواز: اکنون به دو چشم مرده خود ببینید اي درندگان اهریمنی! من آواز مـی خوانم و دست می افشانم و پاي می لرزانم. و این تازه آغاز کار من است.
خرداد 2579 خورشیدي
https://mail.google.com/mail/u/0?ui=2&ik=ed08623529&attid=0.1&permmsgid=msg-f:1857087885216376880&th=19c5b397a300e830&view=att&disp=inline&realattid=19c5b393d4b7cd41f21&zw
اخترنیوز مولتی مدیا