فراتر بیاندیشیم که فردا دیر است!

محمود میرزائی( مهمیر)
پاکی و روشنی و راستی در داد و ستدها و چالش‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور، حقی ست سترگ و پایه‌ای، بی چون و چرا و بی اگر و اما.
ولی این روشنی‌کنشی را از چه ارگانی چشم انجام داریم؟
آیا مگر ما ایرانیان سامانه‌ی ساماندهی نیک کشورگردانی داریم؟ مگر دولت و سرای رایزنی (پارلمان) از نمایندگان درست گزیده شده از سوی همه‌ی مردم رنگین کمانی ایران داریم؟
آن اهریمان سیه‌ نهادی که در ۴٨مین سال فرمانروایی بر سرزمین و مردمان ایران هستند، نه تنها مهر ایران و ایرانی در سر و دل ندارند، که دشمن ویرانگر این کهن دیار و مردمانش هستند و تاریکی را همچو چادر ابر سیاه توفنده، بر میهن و سرنوشت و زندگی ما گسترده‌اند. گروهی دیگر هم که پیش از چنبره‌ی پلید آخوندی فرمانروایی می‌کردند، سرنگون شدند و اکنون در پی بازگشت هستند، هنوز گام‌های نخست را نپیموده، روشی ناپاک تر از پیش را پیش گرفته اند!
از چنین پدیده‌های سنگ‌‌ و سخت پندار و زورمداری چگونه می‌توان چشم نرمی و روشن‌کاری داشت؟
براستی چندین سده است که ایرانیان در ناروشنی و تاریکی و نبود آموزش دانش سرگردانند؟
و اکنون در هنگامه‌ای بسیار سخت، تلخ، آشفته و پرآشوب گرفتارند و آن انگشت شمارانی که تا اندازه‌ای دانش آموخته و هم با الف و ب‌ ای از سیاست درگیر و آشنایند، نه درک و فهم درستی از این هنگامه‌ و دشمن شوم داشته و دارند، و نه برای برانداختن این آژیدهاک هزار مار و هزار پا گامی به سوی نزدیکی و همکاری همگانی برداشته اند.
پراکندگی ژرف و گسترده و هیاهوی مَن‌های خودشیفته‌ی تک‌رو و تک‌رَوِشانه، ما را به لبه‌ی پرتگاه دره‌ای کشانده که کمتر همانندی در داستان سرگذشت‌های این بوم و بر می‌شناسیم.
اگر بی‌درنگ و هرچه زود به خود نیاییم و به همبستگی سراسری نرسیم، تَرَک‌ها، گسل‌ها و شکست‌های این زمانی با زایش شتابان نوآوری‌های دانش و تکنولوژی، و شتاب سرسام‌آور دگرگونی‌های فراسرزمینی، دیگر جایی و پایی برای دوباره برخاستن نخواهد گزاشت.
ایرانی، همچون همیشه، دیر کرده است، خوابیده، زمان بر باد داده و هنوز خمار و خواب‌آلوده هنگامه را درنیافته است.
خمار، خواب‌آلوده و نیمه‌جان، لرزان و تک و تنها و جدا از هم، در پایانی‌ترین لبه‌ی پرتگاه به ژرفای دره‌ی نابودی، آخرین دم و بازدم خود را مزمزه می کند و کورسویی از دست و دل و اندیشه به هم بافتن نمی‌بینم. امید که چنین نیست و نباشد، و این من باشم که کورم و همبستگی و همدلی و میهن دوستی ایرانی را نمی‌بینم.
ای‌کاش که کوری از من باشد، روشنی و درست‌کاری هست و ره به آزادی و برابری گشوده است و رهروان دانا و توانا در راه هستند و این منم که خوابم!
با مهر، مهمیر غمین،
۵ فروردین ماه ۳۷۶۴ وهومنی،
۱۴۰۵ سال از فرار ممدقریشی،
۲۵ مارس ۲۰۲۶ ترسایی
Facebook Comments Box

About بابک رحمتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *