دکتر ماندانا زندیان

یادداشت عمیق و خوشخوان از دکتر ماندانا زندیان درباره دکتر اسماعیل خویی، شاعر نازک خیال و انسانی مان.
در استانه سالگشت جاودانه شدن ، یاد دکتر اسماعیل خویی
را گرامی میداریم یاد او مانا است.
نوشته ای کوتاهی ار خانم دکتر ماندانا زندیان نویسنده و پژوهشگر مطرح ادبی ( یکی از یاران و دوست خوب دکتر خویی ) به مناسبت سالگشت پرواز دکتر اسماعیل خویی:

سفر بهخیر شاعر، استاد، دوست، پدر… تو پَر میگیری و شعر، هنوز لمسی از امید است و زبان، تلاش برای بیان و عشق، آن پارههای مانده میان امید و لمس و زبان.آدمی تنها زمانی که هزار فرسخ از عطر گل دور است، میفهمد که هر جرعه باران که حقیقتی را عریان میکند، آتش است، آتشی که میشود از آن گذشت و گلستانش کرد در پشت سر، اگر همان یک جرعه عمر را صیقل داده باشد.تو خوب میدانی که باران و گیاه تأخیر ندارند، کم نمیگذارند، کم نمیآورند. پذیرندهٔ هستیاند. میدانند که باید باشند، بهجان و بهتمامی. پس هستند. بارها گفتهای که تمرکز بر آنچه انسان بهتر میتواند، بیشتر میداند – بیشتر هست – همۀ داستانِ «دستاورد» است. هیچچیز نمیباید ما را از مسیر رسیدن به ما- از ما- هدر دهد.شاید خوبتر میبود آدمی همچنان که لایههای نیکی و زیبایی و دیگرخواهی را میدید و حس میکرد و قدر میگذارد، از آنها گذر میکرد و بستر خارای «من» یا «خود» را که همۀ آن لایهها دریافت و خواستِ گرم و زیبای اوست باز میشناخت، و بههنگام، جلوِ از دست رفتن دامن را میگرفت- شاید ما بارها میبایست بسیار فکرها را کنار میگذاشتیم و سرتاسر نور و آینه میشدیم تا سبُک، بیوزن حتی، و بی تأخیر زندگی کنیم، مانند باران و گیاه، که تماشایت میکنند، اکنون، که اوج میگیری در آسمان کلمات… و کلمات میدانند که تو انسان متعهدی هستی، متعهد به انسان، به دوستی، به صمیمیت- ارزشهایی هماناندازه ناب، که نایاب.در تمام سالهایی که رفت، هیچ آواری از بیماری، بیمعرفتی، تنهایی، اندوه، سوگواری حتی، در تعهد تو به انسان و دوستی دست نبُرد؛ که تعهدهای استوار در دلتنگی زخم نمیشوند، تمام نمیشوند؛ ژرف میشوند، هرچند با دشواری، و آدمی هر زمان به خود نزدیکتر، یا با خود روبهرو شود در اعجازی مانند شعر، رخسار آن درد را باز خواهد یافت و رنج خواهد برد، و این رنج همان نازک شدن است در درون، انگار که روان خود را ساروج بکشد مدام در آینه.اینها را تو نشان میدادی، و من میدیدم، سالها… در شعرت و اندیشهٔ بخشندهات که شعر را «دیدن» میداند و «نشان دادن»، بینیاز از انکارِ غم یا خشم یا کمآوردنهای گذرا، و بینیازتر از تظاهر به هر یک از آنها.حالا تو پرواز میکنی و میدانی که شعر تمام نمیشود هرگز. تمام هم اگر شود، به ظاهر، در ما- در خوانندگانت – ادامه مییابد و تغییر میکند، حتی. چه بسیار شعرها و داستانهای درخشان در ادبیات جهان که هر خواننده پایانی از آنِ خود برایشان آفریده است… این ابهام، این تردید، یا پرهیز از قطعیت شاید یک بخش مهم از وجود آفریننده است. خدایان اسطورهای نیز چنین بودهاند. شش روز آفریدند و روز هفتم آسودند تا انسان و جهان ادامهٔ روایت را بسازند… و روایت تو را ما ادامه میدهیم. روایت تو خیال نیست، شعر است و آینه، با زیباییهایی که در حافظۀ روانِ ما میرویند و افزون میشوند. ما دستهای تو را در کلمات میکاریم و میدانیم هیچکس، هرگز، نمیتواند کلمات را از ما بگیرد… و کلمه، هر کلمه، در آسمان نگاه تو، پرنده میشود و یک روز، یک بار- یک بار دیگر- مینشیند بر شانههای امید روشنت، که گُل میدهد در گلوی جهانی که تو دوست داری، پیچیده در نور و رنگ و شادی و آزادی.۴ خرداد ۱۴۰۰ خورشیدی (۲۰۲۱ م)
Facebook Comments Box
اخترنیوز مولتی مدیا