مجيد بهشتى

آقای بهزاد فراهانی چرا باید زمان شاه یادت رفته باشه
بهزاد درمنکی فراهانی را من از اواخر دهه چهل و پنجاه شمسی میشناسم. در این نمایش او فکر کنم اواخر سال ۵۶ اوایل ۵۷ در دوران دانشجویی بازی کردم بعدا او در یک سریال بکارگردانی من در دهه ۷۰ بازی کرد. شناختم از بهزاد فراهانی در دهه چهل و پنجاه شمسی است. آن روزها من فقط ۱۴ سالم بود. توی کاخ جوانان فعال شدم.وقتی دانشجو کارگردانی شدم در کاخ شوش تهران و مرکزی و عربی و و راه آهن تهران رفت و آمد داشتم؛ کاخ های جوانان در سراسر ایران تاسیس شد . جایی که با بودجه نخستوزیریِ زمان شاه اداره میشد. همهچیز مجانی بود. سالناجری تاتر و فیلم ، امکانات، تمرین، کلاس، نور، صحنه، حتی همه هزینههای اجرا. جوانها بدون پرداخت یک ریال میآمدند د تئاتر کار میکردند.

اما فضای آن سالها را کسی که نبوده شاید درست نفهمد. مد شده بود که همه ژست روشنفکری و مبارزه بگیرند. بیشتر گروههای تئاتری دنبال نمایشهای سیاسی و ضدشاه بودند. مستقیم نمیشد حرف زد، برای همین همهچیز را با نماد و کنایه و سمبل روی صحنه میبردند. فقط بهزاد فراهانی نبود. خیلیها بودند. از محسن یلفانی گرفته تا سعید سلطانپور و ناصر رحمانینژاد و خیلیهای دیگر. فضای تئاتر آن دوران، مخصوصا بین جوانها، شدیدا تحت تاثیر جریانهای چپ و گروههای سیاسی بود.نوشتههای دکتر غلامحسین ساعدی هم آن روزها از همه بیشتر دستبهدست میشد. چون چاپ میشد، در دسترس بود و بین بچههای تئاتر بازار داشت. تقریبا هر گروهی یک گوشه از کارهای ساعدی را اجرا میکرد یا از فضای آثارش الهام میگرفت. جالب اینجاست که همه این اتفاقات در همان کاخ جوانانی میافتاد که خرجش را دولت میداد. بودجه از نخستوزیری میآمد، امکانات فراهم بود، جشنواره تئاتر برگزار میشد، گروهها آزادانه تمرین میکردند و حتی هر سال جشنوارههایی مثل جشنواره ساری برگزار میشد و همه هم میدیدند چه اجراهایی روی صحنه میرود.
در آن فضا، بهزاد فراهانی از فعالترینها بود. سنش هم از خیلی از ما بیشتر بود و طبیعتا نفوذ بیشتری داشت. علنا طرفدار جریانهای چپ بود و از گروههای سیاسی دفاع میکرد. ولی نکته اینجاست؛ آن شجاعتی که امروز از آن حرف میزند، آن قهرمانبازیهایی که حالا در مصاحبهها تعریف میکند، آن روزها تا جایی ادامه داشت که هزینه سنگینی در کار نباشد.
واقعیت تاریخی را نمیشود وارونه کرد. قبل از ۵۷ خیلیها علیه حکومت نمایش اجرا میکردند، شعار میدادند، فضای اعتراضی میساختند. اما برخوردها با آن چیزی که بعدها در جمهوری اسلامی دیدیم اصلا قابل مقایسه نبود. بله، ساواک بعضیها را احضار میکرد. بعضیها بازداشت کوتاهمدت میشدند و آزاد میشدند. اما بهزاد فراهانی، با همه آن ادعاهای امروزش، حتی یک روز هم قبل از انقلاب زندانی حکومت شاه نشد. این را خیلیها یادشان هست.بعد هم همان جریانی که سالها علیه شاه فعالیت کرد، کشور را به سمتی برد که نتیجهاش شد همین فاجعهای که امروز مردم دارند با گوشت و پوستشان لمس میکنند. تلختر اینجاست که همان آدمهایی که قبل از انقلاب برای سرنگونی شاه فعالیت میکردند، بعد از روی کار آمدن جمهوری اسلامی یا حذف شدند، یا اعدام شدند، یا فرار کردند، یا مجبور شدند توبهنامه بنویسند و سکوت کنند تا اجازه کار بگیرند. خیلیها همانجا فهمیدند چه اشتباه بزرگی کردهاند، ولی دیگر دیر شده بود.
حالا وقتی کسی بعد از این همه سال میآید و خودش را نماد شجاعت معرفی میکند، آدم میماند چه بگوید. شجاعت فقط شعار دادن در فضای امن نیست. شجاعت یعنی وقتی پای هزینه دادن وسط است هم سر حرفت بمانی. نه اینکه یک دوره انقلابی باشی، بعد سکوت کنی، بعد سازگار شوی، بعد دوباره نقش قهرمان بگیری.تاریخ را نمیشود با چند مصاحبه و چند جمله عوض کرد. حافظه جمعی مردم هنوز کار میکند. خیلیها هنوز آن روزها، آن فضا، آن آدمها و آن رفتارها را یادشان هست. ادعای شجاعت وقتی ارزش دارد که آدم در روز خطر هم همان آدم بماند، نه فقط وقتی که دیگر خطری وجود ندارد. وگرنه بقیهاش بیشتر شبیه داستانسرایی برای پاک کردن گذشتهایست که هنوز از یاد خیلیها نرفته.
اخترنیوز مولتی مدیا