من و مرجان که هرگز او را ندیدم!

اختر قاسمی
من و «مرجان»ی که هرگز او را ندیدم
من و مرجان ساتراپی در یک نقطه آغاز شدیم، اما در میانه راه به دو برداشت متفاوت از ایران، تاریخ معاصر و سیاست رسیدیم.
با این حال، این تفاوت مانع احترام من به استعداد و رنج تبعید او نمی‌شود. از همین رو، خبر درگذشتش مرا غمگین کرد. غمگین از رفتن زنی تبعیدی که آرزوی آزادی ایران و دوباره دیدن زادگاهش را در دل داشت، اما سرانجام پیش از آنکه رویای بازگشت به ایرانی آزاد را ببیند، چشم از جهان فروبست.
هرچند هرگز او را از نزدیک ندیدم، اما سال‌ها پیش در تاریکی یک سالن سینما، برای ساعتی احساس کردم بخشی از زندگی‌اش به زندگی من گره خورده است.
سال‌ها پیش بود. نام مرجان ساتراپی ناگهان در رسانه‌ها و محافل فرهنگی اروپا پیچیده بود. فیلم انیمیشن «پرسپولیس» در سینماهای بسیاری به نمایش درآمده بود و از او به عنوان یک زن هنرمند ایرانی یاد می‌کردند که کودکی‌اش را در سال‌های انقلاب گذرانده، در خانواده‌ای سیاسی بزرگ شده و سرانجام طعم تبعید را چشیده است.
همین چند جمله کافی بود تا احساس کنم بخشی از زندگی او به زندگی من گره خورده است.
با شوق به دخترم که آن روزها حدود شانزده سال داشت گفتم:
«مامان، بیا برویم پرسپولیس را ببینیم. روایت انقلاب از زبان دختری که شاید زندگیش خیلی شبیه به زندگی من باشد.»
دخترم با خوشحالی پذیرفت و گفت دوستش ورا را هم دعوت می‌کند.
سه نفری راهی سینما شدیم.
دخترم میان من و دوستش نشسته بود و من بی‌صبرانه منتظر آغاز فیلم بودم؛ منتظر شنیدن روایت دختری از انقلاب، از ترس، از امید، از جدایی و از تبعید.
فیلم که آغاز شد، خیلی زود فهمیدم چرا از همان لحظه‌های نخست احساس نزدیکی عجیبی با آن دارم.
در تمام مدت نمایش فیلم، دخترم دست‌های مرا محکم در دست گرفته بود. هردوی ما اشک می‌ریختیم و او هر از گاهی آرام و با بغض در گوشم زمزمه می‌کرد:
“مامان… این که زندگی توست…”
ورا، دوست دخترم، نیز عمیقاً تحت تأثیر فیلم قرار گرفته بود و تلاش می‌کرد او را آرام کند.
ورا از خانواده‌ای تحصیل‌کرده و روشنفکر آلمانی می‌آمد و علاقه و توجه او به ایران برایم جالب بود؛ زیرا در آن سال‌ها چنین توجه و حساسیتی نسبت به سرنوشت ایرانیان در میان بسیاری از آلمانی‌ها چندان رایج نبود.
حق با دخترم بود
بخش‌هایی از آن فیلم، هرچند با روایت و نگاه مرجان، برای من یادآور زندگی خودم بود؛ زندگی نسلی که انقلاب را دید، دوستان و عزیزانش را از دست داد، ناچار به ترک وطن شد و سال‌های طولانی تبعید را زندگی کرد.
اگرچه تجربه‌های مشترکی داشتیم، اما مسیر فکری ما یکسان نماند.

من نیز مانند مرجان در خانواده‌ای چپ بزرگ شدم و بسیاری از روایت‌هایی را که نسل ما درباره تاریخ معاصر ایران شنیده بود، پذیرفته بودم. اما تبعید مرا به مسیر دیگری برد. زندگی و تحصیل در بلوک شرق برای نخستین بار مرا با واقعیت نظام‌هایی روبه‌رو کرد که سال‌ها در ذهن بسیاری از ما رویایی و آرمانی تصویر شده بودند.
پس از آن نیز زندگی در جوامع آزاد غربی و فرصت مطالعه و مقایسه، باعث شد بسیاری از باورهای گذشته‌ام را دوباره مورد بررسی و پرسش قرار دهم.
شاید به همین دلیل بود که به تدریج نگاه من به تاریخ معاصر ایران با نگاه مرجان ساتراپی فاصله گرفت.
«من امروز معتقدم بسیاری از نیروهای چپ نسل ما، آگاهانه یا ناآگاهانه، تحت تأثیر روایت‌هایی بودند که نه تنها تصویری یک‌سویه از دوران پهلوی ارائه می‌دادند، بلکه اغلب تاریخ کهن و معاصر ایران را نیز تحریف می‌کردند.
در آن فضای سیاسی روشنفکری، «ملی‌گرایی» اغلب مفهومی عقب‌مانده و بنوعی راسیستی معرفی می‌شد و در مقابل، «جهان‌وطنی» ایدئولوژیک و نوعی امت‌گرایی سیاسی فضیلت و افتخار شمرده می‌شد. نتیجه آن شد که بسیاری نتوانستند خطر واقعی اسلام سیاسی و پیامدهای آن را برای ایران ببینند؛ و بر سر ایران آمد آنچه هرگز نباید می‌آمد.
گاهی با خود فکر می‌کنم اگر مرجان نیز فرصت می‌یافت، یا می‌خواست فراتر از میراث فکری خانواده و محیط سیاسی دوران کودکی‌اش به تاریخ ایران نگاه کند، شاید روایت متفاوت‌تری از کشورمان ارائه می‌داد.
اما این تنها یک گمان است
آنچه حقیقت دارد، استعداد کم‌نظیر او در روایتگری بود.او نه تنها توانست رنج تبعید، حسرت وطن و تنهایی مهاجرت را به زبانی هنری بیان کند، بلکه موفق شد رنج انقلاب و استبداد برآمده از آن را نیز به میلیون‌ها نفر در سراسر جهان بشناساند.
پرسپولیس فقط داستان زندگی مرجان نبود. برای بسیاری از ما که انقلاب، مهاجرت اجباری، از دست دادن وطن و سال‌های طولانی غربت را تجربه کرده‌ایم، بخشی از حافظه مشترک یک نسل بود؛ نسلی که هر کدام داستان خود را داشت، اما زخم‌هایش کمابیش شبیه هم بود.
به همین دلیل امروز، هنگام یاد کردن از مرجان ساتراپی، بیش از هر چیز به آن دختر ایرانی فکر می‌کنم که وطنش را از دست داد؛ به آن زن هنرمندی که کوشید روایت خود را از ایران به جهان منتقل کند؛ و به آن شبی که در تاریکی یک سالن سینما، دخترم دستم را گرفت و با صدایی لرزان و اشک‌آلود در گوشم گفت:
“مامان… این که زندگی توست…”
و شاید به همین دلیل است که با وجود همه تفاوت‌های فکری‌مان، رفتن او مرا اندوهگین کرد.
یادش گرامی باد.
Facebook Comments Box

About بابک رحمتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *