پورمزد کافی

شعر155 شکست آئینه
صبحدم بود
و دلم
چشم بر آئینه ی مخمور گشاد
طرحی از چامه ی تردید
مرا در پیچاند
گویی ام داد به باد
شبحی سرد وکبود
در دلم
رخنه نمود
وز همه بود و نبودم
بربود
گفتمش می بنگر
صبح است
و دوصد بارقه
از پرده ی جان
می برار و به بر جان
بنشان
صبحدم گیسو بر افشاند
و نشست
گوئیا
آینه را
سنگ شکست
و من
از روز به شب افتادم
آسمان بوی تباهی میداد
مهر ۱۳۶۱ شاهی (قائمشهر )
Facebook Comments Box
اخترنیوز مولتی مدیا