برای دوستی که چمدانش هنوز چشمبهراه اوست…
چمدان
همین چند ماه پیش بود…

در روزهایی که شیر و خورشید
دوباره در خیابانهای ایران دیده میشد،
با شوق زنگ میزدی و میپرسیدی:
«اختر… تو چمدانت را بستی؟
من که بستم… بهزودی برمیگردیم ایران…»
و من، با اشک
و قلبی سرشار از امید و شوق،
میگفتم: «یعنی کابوس چهلوهفت ساله داره تموم میشه…»
و بعد… هر دو، مثل دو کودک،
با ذوق از ته دل میخندیدیم.
انگار بعد از سالها تبعید،
بوی بازگشت از دور میآمد.
اما …. نه ایران هنوز آزاد شده…
نه اون پروازی که چشمبهراهش بودیم،
از راه رسیده…
و دیروز…من و چند دوست دیگهمون،
چمدونها،
کارتنها،
کتابها،
لباسها،
و تمام وسایل شخصیات رو
از خونهای
که فقط جای تو خالی بود،
به زیرزمینی بردیم…
به امید روزی که خودت بیایی
و دوباره چمدون آبی ات رو
از همون زیرزمین برداری.
در تمام راه،
فقط صدای تو
تو گوشم میپیچید:
اختر… تو چمدانت را بستی؟
من که بستم… بهزودی برمیگردیم ایران…
:
میدونی؟
آرزو دارم
این بار زنگ بزنی
و فقط بگی:
« اختر »…. “من خوبم…”
و اگر روزی برگشتی که از صمیم قلب،
هر روز، آرزوش رو دارم …
امیدوارم، هم تو،
وطنت رو دوباره ببینی،
و هم وطن، راه بازگشت تو
و همه فرزندان دورافتادهش رو پیدا کنه
میدونی؟
من هنوز چمدونم رو
باز نکردهام…
به امید روزی که زنگ بزنی،
و با همون خنده و هیجان بگی:
برای دوستی که چمدانش هنوز چشمبهراه اوست…
چمدان
همین چند ماه پیش بود…
در روزهایی که شیر و خورشید
دوباره در خیابانهای ایران دیده میشد،
با شوق زنگ میزدی و میپرسیدی:
«اختر… تو چمدانت را بستی؟
من که بستم… بهزودی برمیگردیم ایران…»
و من، با اشک
و قلبی سرشار از امید و شوق،
میگفتم: «یعنی کابوس چهلوهفت ساله داره تموم میشه…»
و بعد… هر دو، مثل دو کودک،
با ذوق از ته دل میخندیدیم
انگار بعد از سالها تبعید،
بوی بازگشت از دور میآمد
اما …. نه ایران هنوز آزاد شده…
نه اون پروازی که چشمبهراهش بودیم،
از راه رسیده…
و دیروز…من و چند دوست دیگهمون،
چمدونها،
کارتنها،
کتابها،
لباسها،
و تمام وسایل شخصیات رو
از خونهای
که فقط جای تو، اونجا خالی بود،
به زیرزمینی بردیم…
به امید روزی که خودت بیای
و دوباره چمدون آبی ات رو
از همون زیرزمین برداری.
در تمام راه،
فقط صدای تو
تو گوشم میپیچید:
اختر… تو چمدانت را بستی؟
من که بستم… بهزودی برمیگردیم ایران…
:
میدونی؟
آرزو دارم
این بار زنگ بزنی
و فقط بگی:
« اختر ….» “من خوبم…”
و اگر روزی برگشتی که از صمیم قلب،
هر روز، آرزوش رو دارم …
امیدوارم، هم تو،
وطنت رو دوباره ببینی،
و هم وطن، تو و همه فرزندان دورافتادهش رو در آغوش بگیره …
میدونی؟
من هنوز چمدونم رو
باز نکردهام…
به امید روزی که زنگ بزنی،
و با همون خنده و هیجان بگی:
اختر…
دیدی؟ وقت رفتن رسید…
چمدونت رو بردار… برمیگردیم خونه
من چمدون آبیم رو برمیدارم
تو کدوم چمدون رو برمیداری؟
و من… این بار،
نه با اشک، بلکه با شوق و عشق،
چمدونم رو برمیدارم…
و البته امیدوارم…
خیلی زود، زود زود
خودت این متن رو بخونی،
و با خنده بگی:
اختر…
من فقط میخواستم
یه کم از شر شما راحت بشم !
شما هم که، مثل همیشه،
سادهلوح، برای من اشک ریختید
شعر گفتید،
چمدونم رو جابهجا کردید،
و زانوی غم بغل گرفتید…
و من، از شوق دیدنت، فقط میخندم و میگم:
گاهی، سادهلوحی اسمِ دیگری دارد
مسئولیت،
دوستی
و عشق…
اختر قاسمی
کلن
یکشنبهای غمانگیزتر
از هزاران یکشنبهی تبعید…
۲ اوت ۲۰۲۶
#تیعید #بازگشت #امید
https://www.instagram.com/p/DbiSyI7NQoG/?igsh=MTR5MmxtdTlva3M4OQ==