شهریارا دوستت دارم!

محمود میرزایی(مهمیر)
شهریارا دوستت دارم
تا زبانه‌های تازیانه‌هایت آذرخشانه زبانه می‌کشند
بی آنکه عشق رنج داشته باشم،
مهرت به دلم چنگ می‌زند
که پرتوان مهرین دلت را
از دورترین ستاره‌ها

سوسو زنان می‌بینم
جان از جرقه‌ی چشمان رنگینت شناور می‌شود

در رویای پرواز بر رنگین‌کمان همدلی، هم‌سری، همآهنگی
بگزار پیکان کمان تازیانه‌ات
به‌ هستی ناچیزم کمانه کشد
آذرخش مهرت شرر بارد، زبانه کشد،
بسوزاند و خاکستر سردم
شاید
سرمه‌ی چشمانت گردد
نه نه …
اشکی نیست، رشکی نیست
تو بالایی و آهنگت از دریای سپهر

سروش‌وار بر منِ زیرین می‌بارد

چه بسوزانی
چه بخیسانی
چه هرچه کنی
دوستت دارم
دوستت دارم
که من زاده شدم برای مهر
زاده و بودن برای عشق،

برای دوست‌داشتن

تو بپندار هرچی خواهی
تو بکن هرچه خواهی
تو شهریاری و من دهنده عشق
دور از رشک، دور از کین
تا همیشه‌ی بودن
دوستت دارم.
مهمیر، ۲۸ ۶٫ ۲۰۲۶٫
Facebook Comments Box

About بابک رحمتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *