
برای ما ایرانیان مخصوصا در دوران جنبش ملی شیر خورشید این سوال دردناک همواره مطرح می شود که چرا ما این چنین مورد بی مهری، بایکوت و خشم چپ جهانی و حقوق بشری های مصلحتی قرار گرفته ایم ؟ چرا قتل عام چهل هزاران تن در دوشب وجدان جهانی را درد که هیچ ،خراشی هم نمی اندازد؟ مگر ما کدامین میوه ممنوعه را چشیده یا به کدام گناه کبیره دست یازیده ایم که پرومته وار بر فراز قله المپ به بندمان کشیده اند و هر روز عقابی جگرمان را از قفسه سینه بیرون می کشد و روز بعد جگرمان برمی گردد و این رنج بی پایان تا ابد ادامه دارد؟
نمی دانم ، شاید این ما بوده ایم که آتش جاودانه خرد را از انبان خدایان دزدیده و به انسان بخشیدم که چنین مورد غضب خدایان رسانه ای و اربابان جراید و حقوق بشری ها قرار گرفته ایم. این رنج بی پایان که ما ایرانیان تحمل میکنیم – گل حسرت وار در تنهایی گل دادن ,در برهوت خار و خسک ها و قلعه ای از خارهای خشک و سرمای پاییزی معنای این گل دادن در فصلی که گیاهان می پژمرند و خشک میشوند چیزی جز عصیان بر نظم طبیعی نیست و بایسته آن که درد و رنج ما پایانی نداشته باشد.
داستان تنهایی ما؛ داستان امروز و دیروز نیست ؛ این دوگانگی حقوق بشری، چه امروز در مقایسه با غزه و لبنان و چه با ساختار سیاسی ما در زمان پادشاهان پهلوی مثنوی هفتاد من وداستانی پر آب و چشم است. من قصد ندارم در این مطلب فراتر از دوران محمدرضا شاه فقید تا به امروز پیش بروم. اینکه بلای انقلاب پنجاه و هفت یکباره بر ما نازل نشد و بستر فکری این سیلاب ویرانگر نه تنها در داخل مرزها و توسط مثلا روشنفکران در عصر حجر مانده چپ و اسلامی بلکه با همکاری و همراهی چپ جهانی ساخته و پرداخته شد یاد آور این جمله است که ” گلوله ها پیش از آنکه از شلیک شوند در ذهن کاشته میشوند”. یکی از این بستر سازان این سناریو ،خبرنگار- نویسنده ای به غایت جسور و بی باک بود که از خطر کردن نمی هراسید و برای اثبات نظراتش تا آستانه مرگ هم پیش میرفت . زنی چپ گرا و معشوقه چریکی چپ گرا و یونانی الاصل بنام پاناگولیس. کسی که وقتی تقاضای مصاحبه با خدایان دالانهای پرطمطراق سیاست را میکرد ؛ عرق سرد بر تن سیاستمداران می نشست .
او اوریانا فالاچی بود، و در گفتگویی که با کسینجر داشت او را چنان ضربه فنی کرد که کسینجر این خدای سیاست ورزی بعدها این گفتگو را «فاجعهبارترین مصاحبه تمام دوران حرفهای خود» نامید. پادشاه فقید که کارنامه سیاسی خود را بسیار مثبت ارزیابی می کرد و نکته تاریکی در ملی گرایی و ایران دوستی و توسعه و آبادانی ایران در کارنامه خودش نمی دید، پروای آن نداشت تا در مقابل زنی بنشیند که خود را نه یک ژورنالیست که یک جنگجو میدانست و به هر حیله ای متوسل میشد تا طرف مقابل را ناکار کند ” به مردی یا به نامردی”2

در اینجا ابتدا به مصاحبه او با پادشاه فقید و رفتار متمدنانه و مبتنی بر ادبش با او و سپس رفتار سراسر تحقیر و بی ادبانه خمینی با او خواهم پرداخت. پیش از اینکه به مصاحبه بپردازم لازم است شمه ای کوتاه از زندگی؛اندیشه و خصوصیات فردی فالاچی را بیان کنم تا نسل جوانی که آن دوران را بیاد ندارند اندکی با او و نظرات و زندگی پر از ماجرای او آشنا شوند. فالاچی نه تنها روزنگار که نویسنده ای بی پروا، شجاع و چپ گرایی قهار بود. با بی باکی در جبهه جنگ ویتنام حاضر می شد و خبرنگاری را با روایتگری و هنر نویسندگی در هم می آمیخت و از دل آن روایتی را بیرون می کشید که خواننده را بدون آنکه بداند به کدام ناکجا آباد می رود با خود به برهوت نگرش های چپ و باتلاق انسان گرایی وارونه مارکسیستی میبرد. کتابهای”زندگی مرگ است و دیگر هیچ” و ” به کودکی که هرگز زاده نشد” که روایت او از جنگ ویتنام بود غوغایی در جهان برپا کرد. به باور من یکی از علل شکست آمریکا در جنگ ، باختن روایتگری در برابر روایتگری بود.فالاچی در جنگ روایتگری و اخلاقی آمریکا را شکست داده بود.
فالاچی مصاحبه را جنگ تن به تن می دانست و از ابزارهای “زبان بدن ” و زنانگیش به خوبی استفاده می کرد و چون به ارزش های لیبرالی و آداب معمول باوری نداشت، گستاخانه در برابر اربابان قدرت می نشست و آنان را با سوالهای کلاف کننده اش که مرزهای سیاست و اخلاق و زندگی شخصی مصاحبه شونده را مخدوش و در هم میشکست ، آرام آرام به سوی تله هدایت میکرد. فالاچی ماهیگیر رودخانه های آرام نبود او برای شکار نهنگ به دل اقیانوس ها میزد و غولهای سیاست را یک به یک به زانو در می آورد و در حقیقت به زندگی سیاسی شان نقطه پایان می گذاشت و سپس پیروزمندانه با پوزخندی از کنارشان می گذشت. نوشته های فالاچی و مصاحبه ایش مخصوصا کتاب معروف “مصاحبه با تاریخ” خوراک ژورنالیسم چپ و جراید اروپایی بود. فالاچی الاهه جنگجویی چپ ها بر فراز قله های المپ ،ژورنالیسم بین المللی بود. فالاچی مرزهای سیاست با اخلاق و زندگی شخصی،واقعیت و شایعه ،دروغ و راست را درهم می شکست و مصاحبه شونده را به مثابه شطرنج بازی قهار در موقعیتی zugzwang یا حرکت از روی اجبار قرار میداد . حرکتی اجباری که در نهایت به کیش و مات حریف می انجامد.
فالاچی در واپسین سالهای عمرش تیغ برنده زبان و قلمش را در نقد بی رحمانه چپ بکار بست. او سه کتاب نگاشت خشم و غرور (The Rage and the Pride / ۲۰۰۱) او در این کتاب به غرب هشدار میدهد که در یک جنگ تمدنی بزرگ قرار دارد او به شدت به روشنفکران چپگرا میتازد که با مواضع ضدآمریکایی و عافیتطلبانهشان، عملاً بستر را برای رشد تروریسم هموار میکنند انتشار اولین کتابش، چپها را چنان برآشفته کرد که بر علیه اش دادخواست نوشته و او را به دادگاه کشاندند. اما او بی پرواتر از آن بود که به ناله زاغ و زغن ها توجه کند. در دو کتاب بعدیش نیروی خرد (The Force of Reason / ۲۰۰۴) با تکیه بر تاریخ اروپا و عصر روشنگری، مفهوم «اورابیا» را بسط میدهد. او سیاستمداران چپ و اتحادیه اروپا را به «خیانت بزرگ» متهم میکند؛ زیرا معتقد است آنها هویت سکولار و دموکراتیک اروپا را به بهای بشکههای نفت و آرای انتخاباتی مهاجران فروختهاند . و اوریانا فالاچی با خودش مصاحبه میکند (Oriana Fallaci Interviews Herself / ۲۰۰۴)
کتابی خودنگاشت که در آن تند ترین سوالات ممکن را از خودش میپرسد تا مواضعش را شفاف کند.او در این کتاب تصویر نهایی خود را به عنوان یک «آتئیست مسیحی» ترسیم میکند؛ کسی که به خدا باور ندارد اما فرهنگ و خرد غربی را ستایش میکند. او در این کتاب با مرور سوابق خود در ویتنام و مبارزات ضد فاشیستی، نشان میدهد که چرا چپ مدرن امروز را یک جریان منحط، ترسو و معاملهگر میداند. بسیارانی از منظر روانشناسی بر این باورند که رفتار خمینی با او زمینه ساز نوشتن این سه کتاب ونفرتش از اسلام و چپ که همواره متحد اسلام رادیکال بوده میتواند باشد. نوشتن این کتابها به نوعی انتقام از رفتار بی رحمانه و تحقیر گرانه خمینی با او بود یا شاید انتقام گیری از خود که همدست “جهل توده ” 4 شده بود.
مصاحبه با پادشاه فقید
پادشاه چنانکه مرسوم اوبود، مودبانه و بدون رعایت پروتکل های معمول در کاخ نیاوران به تاریخ ۲۲ اکتبر برابر با (۳۰ مهر ۱۳۵۲) و بسیار خودمونی او را می پذیرد. فالاچی اما با یک پیشفرض ذهنیِ قطعی و صلب وارد تهران شده: «شاه یک دیکتاتور است و من باید او را محاکمه کنم.» فالاچی معتقد بود سیاستمداران بزرگ همیشه یک «ماسک دیپلماتیک» بر چهره دارند و وظیفه خبرنگار این است که با ضربات کلامی این ماسک را بشکند. او آگاهانه لحنی نامحترمانه و گزنده انتخاب کرد تا شاه را عصبانی کند. فالاچی به عنوان یک ژورنالیست ورزیده می دانست که مصاحبه او با شاه زلزله سیاسی برپا خواهد کرد. بنابراین در مقدمه یا بخشهایی از متن مصاحبه خود با شاه (اکتبر ۱۹۷۳) در توصیف فضای کاخ و رفتارهای شاه، جملهای با این مضمون نوشت: «او ناگهان طوری از جا پرید که انگار چاقویی از میان جلیقه ضد گلولهاش به او فرو رفته است.» استدلال او برای اینکه شاه با جلیقه ضد گلوله در برابر او نشسته؛ نحوه نشستن شاه است که بسیار شق و رق نشسته و کمرش را خم نمی کند بنابراین چیزی مانع خم شدن کمر اوست؛ لباس سخت و غیر قابل انعطاف ضد گلوله.
فالاچی چنانکه پیشینه اوست پیش از هر مصاحبه ای ابتدا طرف مقابلش را کاملا از هر نظر، چه خصوصیات شخصی چه کارنامه سیاسی و رفتارهای اخلاقی شناسایی میکرد. او به خوبی می دانست که شاه یک نظامی برجسته و ورزشکاری برای همه فصول است و دلیل راست نشستن او نه بخاطر جلیقه ضد گلوله بلکه اندام به غایت توانا و ورزشکارانه اوست. اما این پارامتر که شاه ورزشکاری خوش اندام و تواناست را چند نفر از خوانندگان او میدانند؟ او به شیوه حرفه ای میداند که میتوان بر جهل و ناآگاهی توده تکیه کرد و چیزهایی را در بازار آشفته مثلا دموکراسی غربی فروخت که در اصل بنجل و غیر قابل خرید هستند. این جمله که گویا شاه حتی در برابر زنی تنها با جلیقه ضد گلوله می نشیند ، فضا را در همان ابتدا بشدت تیره و تار و امنیتی میکند. این دیباچه در ابتدای مصاحبه چه انعکاس و تصویری را در ذهن مخاطب اروپایی میگذارد؟
این عبارت در واقع یک استعاره و تشبیه ادبی برای توصیف میزان اضطراب، بدگمانی و حالت تدافعی شاه در برابر سوالات سخت بود. شاه ایران پیش از آن از چند ترور جان سالم به در برده بود و فالاچی میخواست با این ادبیات، فضای امنیتی شدید حاکم بر زندگی شاه را بازسازی کند. مشکل از جایی شروع شد که فالاچی در بازگوییهای بعدی یا در حواشی انتشار کتاب، این تشبیه را طوری پررنگ کرد که گویی شاه واقعاً در آن اتاقِ بسته و در حین مصاحبه، یک جلیقه ضد گلوله ضخیم زیر لباس خود پوشیده بود. فالاچی تیر را رها کرده بود و می دانست که این تیر که از شست او رها شده امکان بازگشت ندارد و در جایی بر هدف می نشیند . برای او دیگر باور کردن یا نکردن مخاطبانش اهمیتی نداشت. برای او همین کافی بود که ژورنالیسم و چپ جهانی این گفته را با خط طلا بر روی جرید هایشان بنویسند و به خورد مخاطبین بدهند. او چنانکه خود گفته بود ، برای محاکمه شاه می رفت – کسی که در اذهان چپ جهانی مهمترین متحد امپریالیسم آمریکاست و در زندان هایش هزاران تن را شب و روز شکنجه میکنند ساواک مخوف ترین تشکیلات امنیتی همه اعصار است.
شاه از کارنامه سیاسیش می گفت؛ فالاچی به زندگی خصوصی شاه وارد میشد. اینجا جایی بود که مرزهای شایعه و واقعیت حقیقت و دروغ قابل تشخیص نبودند. در این فضای تیره و خاکستری میشد مانور داد. شاه اما هرگز وارد زندگی خصوصی او نشد؛ مثلا از او نپرسید که خود او به عنوان زنی آزاد و فارغ از دغدغه های مرسوم اخلاق اجتماعی با چند مرد در زندگیش رابطه جنسی برقرار کرده است؟ اگر شاه به این موضوع وارد میشد ضربه ای کشنده به خود میزد و این درست آن بزنگاهی بود که فالاچی میدانست هرگز شاه به این تله پا نخواهد گذاشت. در واقع این مصاحبه برای ارزیابی و کارنامه شاه نبود, دادنامه چپ بر علیه حکومتی بود که شهروندی را حق طبیعی مردمان ایران میدانست و با نرخ رشد اقتصادی خیره کننده در صدر اقتصادهای در حال رشد ایستاده است. فالاچی از رفتار محترمانه شاه با خودش چیزی نگفت . او شاید فرقی بین ادب و تمدن شاه با بی ادبی و نامتمدنی کسی مثل عرفات نمی فهمید. از آنرو که او خود از جنس عرفات بود و یاغی گری و بی رحمی را اگر در سمت خودش باشد تقدیس میکرد. برای دیدار عرفات، فالاچی در بیروت و امان، به طور تعمدی در کافهها، هتلها و میان خبرنگاران شایعه کرد که به منطقه آمده تا یک گزارش بزرگ بنویسد، اما اصلاً تمایلی ندارد با یاسر عرفات مصاحبه کند و عرفات برایش شخصیتی بیاهمیت است. میدانست که چریکهای فلسطینی و شبکه جاسوسی عرفات همهجا گوش به زنگ هستند. این ترفندِ روانشناختی مقاومت عرفات را شکست؛ زیرا عرفات که روی پرستیژ بینالمللی خود بسیار حساس بود، طاقت نیاورد که یک خبرنگار معروف غربی او را نادیده بگیرد. در نتیجه، مأموران عرفات خودشان به سراغ فالاچی آمدند، او را با ماشینهای مختلف و با چشمبسته به پناهگاه مخفی عرفات بردند.
یکی از ویژگیهای نمادین یاسر عرفات، عینک دودی بزرگ و ضخیمی بود که حتی در اتاقهای تاریک و شبها نیز از چشم برنمیداشت. فالاچی در همان ابتدای دیدار، این عینک را به عنوان یک «دیوار» توصیف میکند: فالاچی مینویسد عرفات با آن عینک دودی بزرگ نشسته بود؛ عینکی که مثل یک ماسک عمل میکرد و به شما اجازه نمیداد بفهمید او به کجا نگاه میکند، چه زمانی خشمگین است و چه زمانی میخندد. چشمان او کاملاً پشت آن شیشههای تیره پنهان بود. با همه این توصیف ها که از عرفات میکند و در اتاقی چرک و کثیف و در برابر مردی که برای رسیدن به هدف همه وسیله ها برایش مجازاست ، لحن فالاچی اما بسیار نرم و خالی از خشونت و تحسین برانگیزاست.
این رفتار از منظر روانشناسی چیز غریبی هم نیست ؛ خویشاوندی پنهان بینشان را به نمایش میگذارد . عرفات به همه چپ هایی که مورد اقبال فالاچی هستند و برای آموزش تروریسم به او و جبهه تحت هدایت او مراجعه می کنند آموزش نظامی میدهد. در مصاحبه با شاه، فالاچی از پیشرفت های خیره کننده و اقتصاد پویا با رشد دوازده درصدی چیزی نپرسید اتفاقا بسراغ نقطه قوت اصلاحات پهلویها که همان آزادی زنان و احقاق حقوقشان بود رفت و با این سوال که ” آیا این شایعه درست است که او به سنتهای گذشته بازگشته و پنهانی یک «حرمسرا» یا همسر دیگری در کنار شهبانو فرح دارد؟” شاه این ادعا را به شدت تکذیب کرد و آن را «یک افترا و دروغ کثیف» نامید. اما فالاچی رهایش نکرد و گفت: «چقدر عجیب است اعلیحضرت! نام شما همیشه با زنان گره خورده، اما من کمکم احساس میکنم که زنان در زندگی شما ارزش و جایگاهی ندارند.»
شگرد از کوره در بردن . شاه به عنوان یک پادشاه، به احترام و رعایت پروتکلها از سوی دیگران عادت داشت؛ فالاچی دقیقاً همین نقطه را هدف گرفت. او میدانست که اگر شاه عصبانی شود، کنترل کلام خود را از دست میدهد و حرفهایی میزند که در حالت عادی بر زبان نمیآورد. جملات جنجالی شاه درباره زنان نیز دقیقاً حاصل همین فشار روانی و کلافگی از سوالات فرساینده فالاچی بود.
برای فالاچی، رفتار محترمانه، تمدن و مهماننوازی شاه اهمیتی نداشت، چون او این رفتارها را ژستهای ساختگی یک حاکم مستبد برای فریب افکار عمومی غرب میدانست. او به عنوان یک روزنامهنگار چپگرا، خود را در مقام «مدعیالعموم» مردمی میدید که صدا ندارند؛ بنابراین رعایت ادب یا قدردانی از میزبانی شاه را خیانت به آرمان حرفهای خود قلمداد میکرد. این مصاحبه برخورد دو دنیای کاملاً متفاوت بود: شاه تلاش میکرد چهره یک پادشاه مدرن، متمدن و با پرستیژ را نشان دهد که حتی به منتقدترین خبرنگار غربی هم اجازه حضور و گفتگو میدهد. فالاچی به دنبال یک «نمایش رسانهای» پرکشش بود. او ادب و احترام را با «سازشکاری» یکی میدانست و تصور میکرد اگر با شاه محترمانه گفتگو کند، مصاحبهاش خشن، جذاب و تاریخی نخواهد شد. فالاچی آگاهانه از اخلاق معمول عبور کرد تا به هدف ژورنالیستی برسد. شاه در این مصاحبه از نظر اخلاقی و رفتاری دست بالا را داشت و متانت خود را حفظ کرد، اما فالاچی در تلهگذاری رسانهای موفق شد و توانست با خسته کردن شاه، او را به سمتی ببرد که حرفهایی جنجالی درباره زنان یا پادشاهان اروپایی بزند؛ جملاتی که در نهایت در آرشیو تاریخ به ضرر شاه تمام شد. این مصاحبه یا شاید بهتر بگویم مناظره که شاه در مقام وکیل مدافع ارزش های لیبرالی و جهان آزاد و فالاچی بعنوان مدعی العموم برای محاکمه جهان سرمایه داری و لیبرالیسم در مقابل هم قرار گرفتند تا حدود زیادی به نفع فالاچی به پایان رسید.
فالاچی از این نظر برنده بود که توانست گارد مقتدرانه و دیپلماتیک شاه را کاملاً بشکند و او را به گفتن جملاتی وادار کند که در رسانههای غربی به شدت جنجالبرانگیز شد. او شاه را در موقعیت دفاعی قرار داد و پاسخهایی از او گرفت که تصویر شاه را به عنوان یک رهبر خودکامه در غرب تثبیت کرد؛ به ویژه جملات شاه درباره کمارزش بودن پادشاهی های اروپایی، قدرت ماوراء الطبیعه و دیدن امام زمان، و همچنین نگاه منفی او به تواناییهای فکری زنان. این مصاحبه برای فالاچی یک پیروزی بزرگ در زمینه «روزنامهنگاری تهاجمی» بود.
از نظر محمدرضا شاه پهلوی (پیروزی در بیان مواضع و باخت در روابط عمومی)
شاه از دو زاویه متفاوت در این مصاحبه حضور داشت: برد در مواضع نفتی و اقتدار ملی: شاه در بخشهایی از مصاحبه که مربوط به قیمت نفت، اوپک و ایستادگی در برابر کمپانیهای غربی بود، بسیار قوی، مسلط و وطنپرست ظاهر شد. او با صراحت از حق ایران برای ثروتمند شدن دفاع کرد و فالاچی (که تمایلات چپ داشت) نتوانست او را در این زمینه مغلوب کند. باخت شدید در روابط عمومی : شاه با دستکم گرفتن فالاچی و دادن پاسخهای بیش از حد صریح و بدون فیلتر دیپلماتیک، آسیب بزرگی به پرستیژ بینالمللی خود در غرب زد. مطبوعات لیبرال غربی پس از انتشار این مصاحبه، حملات خود را به حکومت ایران به دلیل مسائل حقوق بشری شتاب بیشتری دادند. در کوتاهمدت، فالاچی برنده شد؛ چون مصاحبهاش به یک بمب خبری جهانی تبدیل شد و کتابش را پرفروش کرد. شاه در زمینه جلب افکار عمومی غرب بازی را باخت، اما توانست اقتدار و نگاه خودویژه به حکومتداری را بدون هراس از رسانههای غربی به نمایش بگذارد.

مصاحبه با خمینی
در تاریخ ۲۱ شهریور ۱۳۵۸ (سپتامبر ۱۹۷۹) فالاچی بالاخره پس زدن خود به در و دیوار موفق شد تا در قم یک ملاقات با رهبر انقلابی داشته باشد که چپ ها ستایش گرایانه او را تقدیس می کردند.
مصاحبه ای که شاید به زندگی حرفه ای فالاچی نقطه پایان گذاشت. او که خود در مصاحبه هایش با سیاستمداران به زندگی سیاسی و اعتبارشان ضربه کشنده میزد و از دورسیاست خارجشان میکرد، حال این شکارگر بزرگ خود ” طعمه دام و دهان خان هشتم بود” 3
پذیرش تحقیر برای کسب مجوز مصاحبه( تن دادن به صیغه و چادر)
فالاچی ده روز در تهران و قم معطل ماند تا به او اجازه دیدار داده شود. او که نماد یک زن آزاد و فمینیست غربی بود، برای ورود به بیت رهبری شروطی را پذیرفت که ساختار فکریاش را زیر سوال برد:
فالچی ده روز در تهران و قم معطل کسب مجوز شد آنهم به شرطی که به عنوان یک زن خارجی و غریبه در اتاق خصوصی خمینی بر روی زمین بنشیند و برایش صیغه محرمیت بصورت موقت جاری و با چادر در برابر حضرت امام ظاهر شود. خمینی در همان ابتدای کار او را تسلیم محض کرده و تمام ابزارهایش را از او گرفت .
وقتی فالاچی با لحن تند همیشگیاش شروع به پرسش درباره اعدامهای پس از انقلاب، تیرباران فاحشهها، همجنسگرایان و چپگرایان کرد، برخلاف شاه یا کیسینجر که دستپاچه میشدند، خمینی با خونسردی و ادبیاتی بسیار خشن پاسخی داد که گارد فالاچی را شکست
خمینی در پاسخ به اعتراض فالاچی درباره اعدامها گفت: «اگر انگشت شما قانقاریا بگیرد چه میکنید؟ آیا میگذارید به همه بدن برسد یا آن را قطع میکنید؟ آنچه یک ملت را فاسد میکند باید مثل علفهای هرز یک گندمزار ریشهکن شود.» این پاسخ صریح و بدون فیلتر، فالاچی را از نظر کلامی در موضع ضعف قرار داد.
اوج جنجال زمانی رخ داد که فالاچی درباره حجاب اجباری و چادر پرسید و آن را مایه مخفی شدن زنانی دانست که در انقلاب شرکت کرده بودند. خمینی گفت: «پوشش اسلامی اختیاری است. شما مجبور نیستی چادر سرت کنی. این برای زنهای جوان و پاکدامن است.» ضربه ای کشنده به زنانگی او. اولا تو لیاقت پوشیدن چادر را هم نداری چرا که نه جوانی، نه زیبا و نه پاکدامن فالاچی با عصبانیت گفت: «خیلی ممنون، پس من این تکه پارچه مسخره قرونوسطایی را همین الان درمیآورم!» و چادر را از سر برداشت.
فالاچی انتظار داشت با این حرکت، خمینی عصبانی شود و واکنش تندی نشان دهد تا او بتواند یک جنجال رسانهای بزرگ بسازد. اما خمینی با خونسردی و به تعبیر فالاچی «مثل یک گربه چابک» از جا بلند شد، بیآنکه حتی به فالاچی نگاه کند یا کلمهای بگوید، اتاق را ترک کرد و مصاحبه را نیمهکاره رها ساخت.
بزرگترین ضربه به پرستیژ فالاچی پس از خروج خمینی از اتاق وارد شد. مصاحبه قطع شده بود و فالاچی بدون داشتن یک گفتگوی کامل، عملاً شکست خورده بود.او دو روز دیگر در قم ماند و التماس کرد تا دوباره او را بپذیرند. احمد خمینی به او شرط گذاشت که اگر میخواهی پدرم دوباره تو را ببیند، نباید دیگر اسم کلمه «چادر» یا «حجاب» را بیاوری.
فالاچی ناچار شد برای تمام کردن مصاحبه، دوباره چادر به سر کند، به اتاق بازگردد و با پذیرش این تحقیر، گفتگو را با احمد خمینی و آیتالله خمینی به پایان برساند. حتی در روایتها آمده که او بخشی از نوار ضبطشده مربوط به مشاجره حجاب را جلوی خمینی پاک کرد تا رضایت او را جلب کند.
این دیدار برای فالاچی یک شکست و رسوایی حرفهای بود؛ زیرا او با پذیرش صیغه صوری، پوشیدن مجدد چادر پس از آن جنجال، و التماس برای پذیرفته شدن دوباره، نشان داد که در برابر یک حاکم مقتدر مذهبی که قواعد رسانههای غربی را به رسمیت نمیشناسد، کاملاً خلع سلاح شده است. این تحقیر تاریخی، کینه عمیقی در دل او نسبت به اسلام ایجاد کرد که تا پایان عمرش در کتابهایش متبلور بود فالاچی در دوران زندگی ژورنالیستی اش در برابر سه تن به زانو نشست
گلدا مایر نخست وزیر اسرائیل – دنگ شیائو پینگ رهبر چین بعد از مائو و در برابر خمینی در قم
در گفتگو با گلدا مایر برنده قطعی گلدامایر بود. فالاچی در همان ابتدای گفتگوی از هیچکدام از ابزارهایش مثل زبان بدن و گستاخی کولیوارش در برابر سیاستمداران کراواتی نتوانست استفاده کند. در برابرش زنی نشسته است که نه در دالانهای شیک سیاست پروری، بلکه زنی که درس سیاست را از کوره های سوزان زنده ماندن و گتوهای سخت روسیه، مهاجرت از اوکراین و زندگی طاقت فرسا در کیبوتص های اسرائیل و زندگی همواره در جنگ بیرون آمده بود.
فالاچی در مصاحبه میکوشد سیاست اسرائیل در قبال اعراب و نقد نظامی گری اسرائیل را به چالش بکشد اما در همان ابتدای مصاحبه به گفته خودش خلع سلاح روحی میشود. گلدا مایر به مادرش شباهت دارد این همزاد پنداری از زهر کلام و خشونت ذاتی که در برابر دیگران بکار می برد بی اثر شد. مایر مهارت عجیبی در مدیریت تصویر خود داشت. او در عین حال که در آشپزخانه برای وزرایش قهوه درست میکرد (سیاست آشپزخانهای)، در تصمیمگیریهای نظامی بیرحم بود. وقتی فالاچی خواست او را با تعبیر معروف بنگوریون که او را «تنها مرد کابینهاش» خوانده بود به چالش بکشد، مایر با خونسردی و نگاهی تحقیرآمیز به تفکرات مردسالارانه، این تعبیر را یک افسانه آزاردهنده خواند و فالاچی را در موضع ضعف قرار داد.
فالاچی در برابر دنگ شیائو پینگ هم به مقصود نرسید . دنگ نیز سیاست را نه در راهروهای شیک و تالارهای پرزرق و برق که در جنگ های داخلی چین که او را بارها تا آستانه مرگ در اثر اصابت گلوله پیش برد ، آموخته بود. در دوران انقلاب فرهنگی دو سال در انفرادی زندانی شد و پسرش در اثر شکنجه فلج شد. پس از مرگ مائو رهبری را بدست گرفت و چین را به پیش راند. فالاچی نمیتوانست چپ تر از دنگ باشد و این ابزار خود بخود بی اثر بود “زبان تن” هم در برابر مردی که بارها تا آستانه مرگ رفته بود زبان برایی نبود. وقتی فالاچی با تندی پرسید چرا هنوز عکس مائو بر در و دیوار است و سرمایه داری بنیان های چین سوسیالیستی را ویران نمیکند ؟ با آرامش و تلویحا گفت چین مائویی با شکوه بی مانند باخود مائو دفن شد و در مورد سرمایه داری گفت گربه باید موش بگیرد سیاه و سفیدش مطرح نیست هدف ما ثروتمند کردن کشور و مردم است. سرمایهداری ابزاری برای رشد است، نه نابودی ما. حال میرسیم به کریستین امانپور و مصاحبه هایش با سران جمهوری اسلامی و شاهزاده رضا پهلوی.
مصاحبه با محمد خاتمی؛ نقطه آغاز یک نقد
شش ماه پس از پیروزی غیرمنتظره محمد خاتمی در انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶، کریستین امانپور، خبرنگار شبکه سیانان، در ۷ ژانویه ۱۹۹۸ (۱۷ دی ۱۳۷۶) موفق شد در تهران با رئیسجمهور وقت ایران گفتوگو کند. این مصاحبه، یکی از شاخصترین نمونههای «ژورنالیسم مصلحتگرا» در کارنامه حرفهای او به شمار میرود. برای دستیابی به این گفتوگوی اختصاصی، امانپور پروتکلهای رسمی و مذهبی جمهوری اسلامی را پذیرفت و با پوشش روسری در برابر خاتمی حاضر شد. فضای این مصاحبه، برخلاف بسیاری از گفتوگوهای بعدی او با مخالفان جمهوری اسلامی، آرام، صمیمی و بدون تنش بود. زبان بدن، لبخندها و شیوه طرح پرسشها بیش از آنکه فضایی چالشی ایجاد کند، فرصت مناسبی برای تبیین دیدگاههای نظری رئیسجمهور وقت ایران فراهم کرد. یکی از مهمترین محورهای انتقاد به این گفتوگو، نحوه پرداختن به موضوع حقوق بشر است. مصاحبه در شرایطی انجام شد که اعدامها، محدودیتهای سیاسی و ساختار امنیتی جمهوری اسلامی همچنان پابرجا بود و جریان اصلاحات نیز در چارچوب همان ساختار فعالیت میکرد. با این حال، امانپور پرسشهای صریح و چالشبرانگیزی درباره وضعیت حقوق بشر، سرکوب سیاسی یا عملکرد دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی مطرح نکرد.
از سوی دیگر، روزنامه نیویورکتایمز یک روز پس از انتشار این گفتوگو گزارش داد که امانپور از طرح پرسش درباره فتوای قتل سلمان رشدی، نویسنده کتاب «آیات شیطانی»، خودداری کرده است؛ اقدامی که به نوشته این روزنامه، با هدف جلوگیری از تنش در مصاحبه و حفظ روند گفتوگو انجام شد. این مصاحبه، علاوه بر آنکه دستاوردی رسانهای برای سیانان و موفقیتی حرفهای برای امانپور محسوب میشد، به بهبود تصویر جمهوری اسلامی در افکار عمومی غرب نیز کمک کرد. این گفتوگو نشان داد که در شرایطی که حفظ دسترسی رسانهای، روابط با حاکمیت ایران و همسویی با سیاستهای تنشزدایی غرب مطرح باشد، مسائل مربوط به نقض حقوق بشر محلی از اعراب ندارند
مواجهه با احمدینژاد، روحانی و ظریف
همین الگو را در مصاحبههای امانپور با محمود احمدینژاد، حسن روحانی و محمدجواد ظریف نیز مشاهده میکنیم. امانپور معمولاً پرسشهای مربوط به اعدامها، سرکوب اعتراضات یا نقض حقوق بشر را نه بهصورت مستقیم، بلکه با استناد به گزارشهای نهادهای بینالمللی یا منتقدان جمهوری اسلامی مطرح میکند. با این شیوه، در حقیقت ، او امکان پاسخهای کلی و تکراری را برای مقامهای ایرانی فراهم میکند؛ پاسخهایی مانند تأکید بر استقلال قوه قضاییه یا مبارزه با قاچاق مواد مخدر.
هم چنین شاهدیم که پس از ارائه چنین پاسخهایی، امانپور برخلاف برخی مصاحبههایش با سیاستمداران غربی یا مقامهای اسرائیلی، معمولاً گفتوگو را با پرسشهای متوالی و چالشبرانگیز ادامه نمیدهد. مثلا در مصاحبه با محمدجواد ظریف، زمانی که وزیر امور خارجه وقت جمهوری اسلامی درباره وضعیت بهاییان و روزنامهنگاران زندانی گفت «ما کسی را به خاطر عقیدهاش زندانی نمیکنیم»، امانپور بدون پیگیری جدی این ادعا، به سرعت به موضوعات دیگر پرداخت؛ رویکردی که با هدف حفظ کانال ارتباطی سیانان با تهران انجام شده است. در سالهای گذشته، برخی رسانهها و فعالان سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، ادعاهایی درباره املاک خانوادگی امانپور در شمال تهران و احتمال بازگرداندن یا تعیین تکلیف آنها مطرح کردهاند . صرف مطرح بودن چنین پروندهای، در صورت صحت، میتواند مصداق بالقوهای از «تضاد منافع» باشد و پرسشهایی درباره استقلال حرفهای یک خبرنگار بینالمللی ایجاد کند.
مواجهه با شاهزاده رضا پهلوی؛ تفاوت در لحن و شیوه مصاحبه
در مصاحبه امانپور با شاهزاده ، زبان بدن، لحن گفتار و شیوه مدیریت گفتوگو بهطور محسوسی تغییر میکند امانپور با چهرهای جدی ،عبوس ، لحنی تندتر و قطع مکرر سخنان شاهزاده رضا پهلوی، فضای مصاحبه را به سمت رویارویی مستقیم هدایت میکند. تفاوت رفتاری او در گفتوگو با شاهزاده و در مقایسه با مقامهای جمهوری اسلامی کاملا بارز است. بخش عمده این گفتوگوها به بررسی عملکرد حکومت پهلوی، سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) و رویدادهای پیش از انقلاب ۱۳۵۷ اختصاص مییابد؛ در حالی که در مصاحبه با مقامهای جمهوری اسلامی، مسائل مربوط به چهار دهه اعدام، سرکوب و نقض حقوق بشر با همان شدت و استمرار پیگیری نمیشود.
چنانکه قبلا اشاره شد فالاچی از هیچک از نقاط قوت و مثبت حکومت پهلوی چیزی از شاه نپرسید و با داخل شدن در زندگانی شخصی شاه به دنبال روزنه ای بود تا او را کیش و مات کند . امانپور هم از شاهزاده درباره رهبریش و اینکه چه برنامه هایی دارد نمی پرسد به محاکمه پدر و پدربزرگش می پردازد و در فضای خاکستری و ناروشن شکنجه های آنچنانی و زندان های پر و پیمان به ما نور می پردازد. گذشته از اینکه او کارمند گرانقیمت سی ان ان است خودش هم سمپاتی بی نظیری به رهبران جمهوری اسلامی دارد و این را میشود از خلال مصاحبه هایش و فضایی که برای تبرئه جنایتکاری حکومت مهیا میکند تا دست خود از جنایت بشویند و فضایی که او برایشان مهیا و به مشاطه گری بدل میشود که قصد دارد عجوزه ای را به عنوان عروسی زیبا به دنیا بفروشد.
از رو میشود شجاعت امانپور را «شجاعت کمهزینه» توصیف کرد. برخورد سخت او با رهبر اپوزیسیون خارج از قدرت، هزینه سیاسی یا حرفهای چندانی برای یک خبرنگار بینالمللی ندارد؛ در حالی که اتخاذ همان رویکرد در برابر مقامهای مستقر جمهوری اسلامی ممکن است دسترسی رسانهای را محدود کند. امانپور محصول ساختار رسانههای بزرگ و تجاری مانند سیانان است و برای بقا در این سیستم باید قواعد بازی قدرت، لابیهای سیاسی و مصلحتهای شبکه را رعایت کند. در او آن روحیه ویرانگر و سازشناپذیر فالاچی وجود ندارد؛ او یک کارمند ارشد و بسیار گرانقیمت در ویترین رسانه است که شجاعتش همواره با «محاسبه سود و زیان» همراه است امانپور در برابر مقامهایی که در قدرت هستند و امکان اعمال محدودیت برای رسانهها را دارند، رویکردی محتاطانهتر و دیپلماتیکتر اتخاذ میکند؛ اما در برابر چهرههایی که فاقد قدرت اجرایی هستند، پرسشهای سختتر و چالشبرانگیزتری مطرح میکند.
مقایسه تطبیقی اوریانا فالاچی و کریستین امانپور
فالاچی؛ خبرنگار مستقل در برابر امانپور؛ خبرنگار رسانههای بزرگ فالاچی روزنامهنگاری مستقل و برآمده از مبارزه با فاشیسم بود که وابستگی سیاسی یا اقتصادی به دولتها نداشت و بدون ملاحظه منافع سازمانی، تقریباً همه قدرتها را به چالش میکشید. در مقابل، امانپور محصول ساختار رسانههای بزرگ و تجاری مانند سیانان است؛ رسانههایی که فعالیت در آنها مستلزم رعایت ملاحظات حرفهای، دیپلماتیک و سازمانی است. منتقدان معتقدند همین تفاوت ساختاری، بر شیوه مواجهه او با قدرت تأثیر گذاشته است.
فالاچی در برابر گلدا مایر، دنگ شیائوپینگ و خمینی بازی را باخت. اما این باختها زمانی رخ داد که او وارد میدان جنگ عریان با آنها شده بود. او در برابر خمینی چادر را برداشت، دنگ را درباره مائو بازجویی کرد و در برابر مایر خلع سلاح روحی شد. شکستهای فالاچی به این دلیل بود که حریفانش از او قویتر و آبدیدهتر بودند، نه به این دلیل که او ترسو یا معاملهگر بود. امانپور بازی را در برابر رهبران ایران نه در یک نبرد، بلکه در یک «توافق نانوشته» میبازد. او از همان ابتدا گارد تهاجمی خود را پایین میآورد، با مقامات تهران صمیمی میشود و اعدامها و سرکوبهای ۴۷ ساله را نادیده میگیرد تا صندلی مصاحبهاش را حفظ کند. باخت امانپور، باختِ ناشی از «محافظهکاری و مصلحتگرایی» است
تفاوت بزرگ این دو در این است که فالاچی اگر تندروی یا اشتباهی میکرد، برای همه بود. او شاه ایران را همانقدر بیرحمانه نقد کرد که چریکهای فلسطینی یا وزیر خارجه آمریکا را.
اما امانپور دچار «شجاعت گزینشی» است: 
روبروی مقامات جمهوری اسلامی (که اهرم فشار و قدرت مصادره اموال پدری او را دارند) دست به عصا دیپلمات و مهربان است. روبروی شاهزاده رضا پهلوی (که هیچ قدرت اجرایی، خطر قطع دسترسی یا اهرم فشاری ندارد) با چهرهای عبوس، خشن و لحنی بازجویانه مینشیند تا ژست یک خبرنگار بیباک را برای مخاطب غربی بازی کند
فالاچی با تمام جنجالها و نقدهایی که به مواضع اواخر عمرش وارد شد، در حافظه تاریخ به عنوان زنی ثبت شد که هرگز قلمش را نفروخت، به کسی باج نداد و تا آخرین نفس بیپناه و بیپروا باقی ماند. در مقابل، امانپور با وجود تمام جوایز بینالمللیاش، همواره در افکار عمومی (به ویژه جامعه ایران) با برچسب خبرنگاری مصلحتگرا، لابیمن رسانهای و صاحب استانداردهای دوگانه یاد خواهد شد که حقوق بشر را تابع منافع شخصی و حرفهای خود کرد.
اخترنیوز مولتی مدیا