هنر هست، چون هنر همزاد آدم، و درون آدم و با آدم زاده شده است.
چرا؟ و چگونه؟
چون هنرهمان آفرینش است. پس طبیعت خود هنر است و همانگونه که هنر با نقطه و خط های ساده، با زمزمههای کوتاه و بریده بریده با جنبشهای موزون و ناموزون آغاز میگردد، طبیعت هم با کوچک ترین ریزهها کم کمک زاده، پرورش یافته و بیپایان زیباییهای رنگارنگ آفریده شده است.
میان ما و طبیعت و هنر هیچ جدایی و تفاوتی نیست. طبیغت و هرچه در آن هست هنر است، آدمی هم بخشی زین هنر است، و هنر همانا آفریدن است، و آفرینش همانا نو آفرینی، نو آوردن است.
هر یک از ما، هر جانور و گیاه و کوه و رودی نو دیدهای ست که آفریده میشود، پس آنچه زاده و پرورش مییابد هنر است.
هیچ نمییابیم چیزی از ساختههای آدمی از آغاز تا امروز که هنر بخش سترگ و کارساز آن نبوده باشد.
هر پندار نو، اندیشهی نو و کنش نو هنر است.در هر ساختهای هنر هست، چون هنر جدا از آدم و کنش آدمی نیست.
هنر فراتر از دید و نگاه و پندار کوچک ماست. هنر فراتر از ارزش است.
هنر به پهنا و ژرفای هستی در گردش است. هنر خود ارزش میسازد و باز ارزشها را میشکند و ارزشی دگر از نو میآورد.
عمرخیام نیشابوری گوید؛
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
اثر البرز شیرازی
هنر همچو جهان هستی آغاز و انجام ندارد. هنر بوده، هست و خواهد بود.
و هنر با همه گستردگیاش به پهنای هستی، تا زندگی هست، هست و زنده است و با ما زندگی میکند.
هنر خودِ زندگی ست و زدودنی نیست.
زدودن هنر همانا زدودن طبیعت، زدودن و نیستی ما آدمیان و همهی هستی است.
گر بایدی بی چون و چرا ست که طبیعت را با همه گونهگونیاش پاس بداریم، ارج نهیم و نگهبان باشیم، پس باید هنر را نیز همان و همین گونه ارج نهیم، پاس بداریم، نگهبان باشیم و همچو هوا و نوش و خور و خواب بخشی جدایی ناپذیر از زندگی و هستی خود بدانیم.