دلنوشته: محمد دشتی
از ایران

برای آنانی که وطن را ترک کردند ، اما وطن ترکشان نکرد .
نیمی از من، هنوز آنجاست
ایکاش میشد، آنگونه که در حسرت و خیالِ شعرهای شفیعی کدکنی میخوانیم،
وطن را در چمدانی گذاشت و با خود به سفر برد .
ایکاش میشد زادگاه را برداشت؛
کوچههای کودکی را،
بوی نخلها را،
صدای مادر را،
خاکِ مزار عزیزان را،
و همه خاطرات را در گوشهای از یک چمدان گذاشت و مهاجر شد.
اما وطن در چمدان جا نمیشود .
مهاجرت من، سفرِ انتخابشده نبود؛
راندهشدن بود.
حاکمیتی جبار، فاسد و غارتگر،
به جرمِ نگاه و اندیشهای متفاوت سیاسی ،
مرا و بسیاری چون مرا،
از خانه و شهر و وطنمان دور کرد.
ما نخواستیم برویم ؛
مجبورمان کردند که برویم .
و چه بسیارند مهاجرانی مانند من؛
آدمهایی که از مرز عبور کردند،
اما نتوانستند وطن را پشت سر بگذارند.
آنها رفتند،
اما نیمهای از وجودشان در وطن ماند.
و حالا چه تصویر عجیبی است این مجسمه ؛
انگار هزاران مهاجر در برابر ما ایستادهاند:
نیمههایی عریان،
نیمههایی بیروح،
نیمههایی که جسمشان اینجاست
و روحشان در جایی دور،
در شهری که از آن رانده شدند.
من هم یکی از همان نیمهها هستم.
جسمم اینجاست،
اما بخش بزرگی از من هنوز در آبادان است ؛
کنار مادرم ،
کنار عزیزانم ،
کنار همبازیهایم ، و صد البته برادرم ،
در کوچهها، در زمینهای بازی،
در گرمای شهر،
در صدای کارون و اروند، و آه صدای فیدوس ، این زنگ قلبها ، که شهر را بیدار باش میداد، و زندگی گویا آغاز میشد ، با آن صدا ،
در تمام آن سالهایی که دیگر بازنمیگردند .
من از آبادان مهاجرت کردم،
اما آبادان از من مهاجرت نکرد.
و شاید دردناکترین حقیقت مهاجرت همین باشد:
آدم از وطن دور میشود،
اما وطن از آدم دور نمیشود.
هر جا بروی،
با تو میآید؛
نه در چمدان،
بلکه در قلبت.
و گاهی،
سالها بعد،
در غربت میفهمی که چیزی را جا گذاشتهای که دیگر هیچ مرزی اجازه نمیدهد به سادگی آن را پس بگیری:
خودت را.
ما مهاجران،
گاهی آدمهایی هستیم با یک زندگی در اینجا
و یک زندگیِ ناتمام در آنجا.
جسممان اینجاست،
اما روحمان هنوز در وطن قدم میزند.
و من هنوز،
با تمام سالهایی که گذشته،
در گوشهای از آبادان
ایستادهام.
شاید به همین دلیل است که وقتی به این مجسمه نگاه میکنم،
احساس نمیکنم یک اثر هنری را میبینم؛
خودم را میبینم.
و هزاران انسان دیگر را
که مجبور شدند وطن را ترک کنند،
اما نتوانستند وطن را از درون خود بیرون کنند.
نیمی اینجا،
نیمی آنجا؛
و میان این دو،
تمام عمر
دلتنگی.
برای آنان که وطن را ترک کردند،
اما وطن هرگز ترکشان نکرد . کار قشنگ مجسمه ای که میبینید، از برونو سیسیلی که خود یک مهاجر هست ، که در کشور سوئد آنرا ساخته ، در شهر بروندیک سوئد میباشد ، ایکاش میتوانستم ، تا به رسم همشهریگری، به او میگفتم ، دستت درد نکنه کوکا،
خیلی قشنگه
Facebook Comments Box
اخترنیوز مولتی مدیا