نه صلح و نه جنگ؛ به سوی خرد

پیمان بخشایش

نه صلح و نه جنگ؛ به سوی خرد

بپرسند دوستان مدام از منم

چگونه شود حکم این میهنم

وطن مانده سرگشته در صلح و جنگ

گرفتارِ تزویر و نیرنگ و ننگ

چو بر کاخِ آقا شررها رسید

ز ایوانِ قدرت، نشان کس ندید

بگفتا سخنگو: «پسر زنده باد!

ز غیبش رسد هر زمان حکمِ داد!»

نه صلحی پذیرد، نه جنگی کند

وطن را گرفتارِ تنگی کند

ببندد گذرگاهِ هرمز به کین

به زانو درآرد جهان را چنین

گمانش که دنیا گرفتار شد

ز کمبود نفتش، جهان تار شد

ولی گر حریفت رهی وا کند

تو را در همین دام رسوا کند

گشاید ز عمان دری سویِ آب

بماند تو را حسرتی در سراب

که نفتت بماند به انبار باز

بماند به مردم هزاران نیاز

چو مردم ز تنگی خروشان شوند

ستون‌های قدرت پریشان شوند

ستونی ز دیگر ندارد خبر

به فرمانِ خود می‌رود سویِ شر

اگر بر سفاین زند یک شرر

جهان را کشاند به جنگی دگر

ز دریا و خشکی، ز بالا شرار

ببارد بر این خاکِ بی‌برگ و بار

اگر تختِ خودکامگان واژگون

شود، رنجِ مردم نگردد فزون؟

نباید که ویرانه پایان شود

دگرباره ایران گلستان شود

به هر راه، باید مهیّا شویم

ز دانش به فردا توانا شویم

نه چشم‌انتظاری، نه تسلیمِ بخت

که باید بیفشرد بر کار، سخت

خرد را نگهبانِ کشور کنیم

به دانش جهان را مسخّر کنیم

خردهای مردم به هم یاورند

که با هم ز دانای تنها سرند

نه با رنگِ سرخی وطن جان گرفت

نه از وعدهٔ خلد، سامان گرفت

ز افسونِ ملّا رهایی طلب

چراغی ز دانش سی این شب

به سرمایه و کار، رونق دهیم

به تولید و دانش، شکوفا شویم

به نیروی همبستگی، کار و رأی

بنا محکم می گذاریم پای

بنا کن حزابی که پاسخ دهد

به مردم مجالِ گزینش دهد

به مجلس بَرَد هر کسی رأیِ خویش

نهد پیشِ مردم، سخن‌های خویش

به مشروطه، قانون نگهبانِ ماست

که میزانِ قدرت، حقوقِ شماست

نه شاه و نه دولت، فراتر ز داد

نه مردم اسیرِ هوس‌های باد

به شهزاده بادا ز یاران درود

ز ایران بخوانم به شادی سرود

رهِ پهلوی، ره ساختن است

که دانش، ره غم ز  جانِ بردن است

ز کورش بگیریم آیینِ داد

که ایران بماند سرافراز و شاد

بیا تا به یاری بنایی نهیم

به فردای ایران صفایی دهیم

به تدبیر و دانش، به جرئت، به کار

برآریم از این خاک، باغِ بهار

Facebook Comments Box

About بابک رحمتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *