Tag Archives: افسانه_رستمی، سرگذشت_آفتاب، داستان

سرگذشت آفتاب- قسمت ۴۳

سرگذشت آفتاب- قسمت (۴۳) افسانه رستمی تمام چیزهایی که باید با خودم می بردم رو جمع کردم و برای همیشه از خانه و زندگی که در طول سال های زندگی مشترکم، چیزی جز درد و رنج برایم نداشت بیرون زدم. تنها کسی که داشتم، اونم نصفه و نیمه، سمیه بود.. …

Read More »

سرگذشت افتاب – قسمت (۴۲)

سرگذشت افتاب- قسمت (۴۲) افسانه رستمی لیلا وسط هال کوچک خونه ی من، خونه ای که کلا ۵۵ متر بود، دست به کمر ایستاده بود، مثل کسی که به حریم خصوصیش تجاوز کرده باشند، کاملا حق به جانب، گفت بفرمایید. من چند روز بیمارستان بستری بودم، یعنی روزایی که من …

Read More »

سرگذشت آفتاب، قسمت (۴۱)، افسانه رستمی

راهی برای نجات زندگیم نمانده بود، البته اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت. علی کوچولو خواب بود، در یخچال را باز کردم، جعبه‌ی قرص‌ها را برداشتم و نزدیک به ۷۰ عدد قرص را یکی یکی خوردم، می‌خواستم برم تو تخت کنار پسرم که زنگ خانه را زدند، در را باز …

Read More »