قالب وردپرس
خانه / خاطرات دوران کرونا / خاطرات دوران کرونا، مهدی قاسمی

خاطرات دوران کرونا، مهدی قاسمی

خاطرات دوران کرونا

مهدی قاسمی از دوسلدورف

 
آن روز بعد از حدود دو ماه قرنطینه کرونا، قصد داشتم برم بیرون از خانه و پیاده روی کنم .
هوا خوب و آفتابی بود. رفتم سر کمد لباس و به رسم عادت شروع کردم بهترین لباس هام را جدا کردن و ست کردن برای پوشیدن و تن زدن. یک تی شرت و شلوار و جوراب را با کفش سفیدم ست کردم. ابتدا قصد داشتم شلوارم را بپوشم که متوجه شدم آی ددم وای … شلوارم حتی تا نصفه رونم هم بالا نمیاد چه برسه تا روی شکمم.
با تعجب رفتم جلو آینه و از چیزی که دیدم تعجب کردم. بله، یک آدم چسبیده به یک شکم که دیگه حتی از بالا به پایین در حالت عمودی وایستاده فقط به زور نوک انگشت های پامو می دیدم، چون که یک برآمدگی به نام شکم جلوی دیدمو گرفته بود.
داستان تی شرت و لباس های دیگه ام هم به همین نحو بود. همه یکی دو سایز کوچیک شده بودند. مونده بودم چکار کنم که تصمیم گرفتم برم بیرون و یکی دو دست لباس نو و بزرگتر بخرم.


با یک شلوارک که اونو هم با زور پوشیدم و یک تک پوش که نگم چطوری نفسمو برید تا تن کردم و از خونه زدم بیرون .
وسط خیابون شده بودم عینهو گونی برنج که خیلی تابلو روش نوشته بود وزن خالص یکصد کیلو گرم و با خط ریزتر زیرش زیرنویس آمده بود، وزن سابق ۷۵ کیلو گرم.
به هرحال با سختی رسیدم به مرکز شهر و طوری که تابلو هم نباشه همچنان با دست های باز و چرخان و لبخند روی لب راه می رفتم و هیچ به روی مبارک خودم نمی آوردم که با این لباس های تنگ نزدیک به جرخوردنم. اون روز اکثر مغازه های شهر بسته بودند. تصورش را بکنید با این شلوارک تنگ چند کیلومتری تو هوای گرم عرق ریزان راه بری عینهو یک روبات یا آدم آهنی. به هر حال از خدا پنهان نماند از شما هم چه پنهان، عرق سوز بدی شده بودم که نگو و نپرس. آن هم با احساس فیزیکی سایش مهمترین عضو بدن در یک نقطه حساس. کم کم داشتم از درون همون نقطه و مرکز حساس، داغ که هیچ، آتش می‌گرفتم .
چاره ای نبود و از منزل هم خیلی دور شده بودم و راه برگشتی هم به این راحتی میسر نبود. بایستی می رفتم به یک فروشگاه لباس فروشی که از اینترنت موبایلم آدرس آنجا را پیدا کرده بودم و در آن روز قرنطینه از معدود فروشگاه هایی بود که باز بود. از آنجا تا مقصد حدود پنج کیلومتر فاصله بود و دقیقا به همین فاصله هم از منزل دور شده بودم، چاره ای جز ادامه طریق نبود. لاجرم تصمیم گرفتم که به راهم ادامه بدم. واقعا با این لباس های تنگ و گرمای هوا و عرق سوزان و زخم شدن همون نقطه حساس که با هر حرکت و قدم بیشتر به ابعاد فاجعه فیزیکی اضافه می شد، عذاب و کلافگی عظمایی بود. نه راه پس داشتم ونه راه پیش .
درسته که تو اروپا زندگی می‌کردم و مهد آزادی؛ و شاید راه حل روشنفکرانه و غرب زده این بود که همه رو بکنم و آزاد و رها و نیمه عریان به راهم ادامه دهم. اصلا کی به کی بود. آزادی این جور جاها به درد باید بخوره بالاخره، ولی از آنجایی که حجب و حیا داشتم و یکسری اخلاقیات و رسوم ایرانی هنوز تو خونم ته نشین بود و ماندگار در خون آریایی ام، حاضر نبودم تو اون حالت عرق سوز که خوبه، حتی اگر چیزی دیگه هم تو اون موقعیت سوق الجیشی تر بود تحمل کرده و به همون وضعیت ادامه طریق بدهم.
در همان لحظه های سخت و طاقت فرسا، یک دفعه فکر بکری به ذهنم رسید. پیش خودم گفتم: چرا مابقی راه را با اتوبوس نرم؟ این بود که از تو موبایلم اولین ساعت رسیدن اتوبوس را جستجو کردم. متاسفانه بخاطر کرونا و قرنطینه برنامه اتوبوس ها تغییر کرده بود و بایستی حداقل نیم ساعتی منتظر اتوبوس بعدی می موندم. به هر حال با همان وضع بحرانی که هر لحظه اش یک ساعت می‌گذشت، منتظر اتوبوس ماندم. خدا را شکر می کنم که شما جای من نبودید. شاید متوجه حال و حسی را که داشتم نباشید.
درنظر بگیرید نگاه طنزآمیز عابران، راه رفتن های گشاد گشاد، صورت برافروخته و خیس از عرق و … خلاصه آن حالت را برای دشمن تان هم آرزو نکنید که سخت است و طاقت فرسا و جهنمی. حالیا که از بیرون خیس عرق از درون کوره مذاب .
به هرحال اینقدر این پا و اون پا کردم تا بالاخره اتوبوس اومد و یکم پایین تر از اونجایی که بودم، ایستاد. با عجله دویدم به طرف اتوبوس. همین که رسیدم به پای پله های اتوبوس و درحالی که لبخندی خشک و زورکی بر لب هام نقش بسته بود، اولین قدم ها را برای سوار شدن برداشتم که چشمتون روز بد نبیند… صدای شوم و وحشتناک پاره شدن خشتک شلوارک تنگم فضای اتوبوس را پر کرد. باورتون نمیشه، سرتا سری شلوارک جر خورد… یعنی دقیقا طوری پاره شد که از وسط کامل به دو قسمت شکاف بزرگ مساوی تقسیم شد. از اون بدتر زیر شلوارکم یک شورت مدل هفتی پوشیده بودم که همه چی تو حالت عادی نمایان بود، از اون مدل‌هایی که بپوشی و نپوشی انگار نپوشیدی. خلاصه وسط پله های اتوبوس، شلوارک جر خورده و زیر شلوارکی که دیگه نپرس، و ممنوعه های مشهود شده، اونم درحالی که یک چشمت به مردمه وده ها چشم مردم به تو و صدای وحشتناک توامان جر خوردن شلوارک و خنده همزمان و بلند دو نوجوانِ بچه پررو و نیشخندهای دیگر مسافران و حال حیران من را تو همون چند ثانیه اول جر خوران تصور کنید تا به میزان بدبختی من در اون لحظات پی ببرید.
سوار اتوبوس شده بودم و متاسفانه هیچی، حتی برگ درختی که خودمو ونقاط حساس را بپوشونم، یافت نمی‌شد. دستانم را نمی‌دونستم جلو بدنم بگیرم یا عقب. عرق شرم و حیا هم بر عرق حاصل از گرما و عرق سوزان تن اضافه شده بود. گویی تو سونای بخار بودم ودر حالت عرق ریزان شرم آور مضاعف.
دراین میان نگاه هیز و زیر چشمی پیرزنی که دقیقا روبروی من نشسته بود و ظاهرا سرش تو روزنامه بود و در اصل با اون عینک ته استکانیش دزدکی مرا دید می زد، بیشتر اذیت میکرد. حس کردم که عین خریدارها داره منو دایم دید می زند. هیچ راه فرار و چاره ای نبود و هیچ کاری هم نمی‌شد کرد. یک ایستگاه دیگه می‌رسیدم به مرکز خرید و باید پیاده می‌شدم. یک دفعه فکری به ذهنم رسید. یکهو یه خودم آمدم و به خودم نهیبی زدم که هی مرد! آروم باش! اروپا زندگی میکنی ها، مهد تمدن وآزادی و برهنگی، سرتو بگیر بالا و مثل اروپایی ها رفتار کن لعنتی! آخر این پاس آلمانی تو جیبت کی می‌خواد تو رو غربی کنه؟ خلاصه شروع کردم به خودم سرکوفت زدن که …اینجا بود که یکهویی بلند شدم یکم به رگ غربی‌ام فشار آوردم، سرمو بالا گرفتم، سینمو ستبر کردم و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشه، خودمو تکوندم و صاف ایستادم. رفتم جلو درب عقب اتوبوس، دکمه زنگ رو زدم و ایستگاه بعدی جلوی مرکز خرید پیاده شدم .
مرکز خرید تقریبا شلوغ بود و منم یه جورایی لخت و مادرزاد، دیگه حیا و شرمم هم ریخته بود، وارد مرکز خرید شدم، یک دختر نوجوان، درب ورودی مرکز خرید تا منو دید جیغی بلند کشید و پا گذاشت به فرار. انگار دیوانه یا آدم فضایی دیده باشه. در همان اثنا چند تا فروشنده هم تا منو دیدند مسیرشون را عوض کردن و فرار کردند و دور شدند.
نمی‌فهمیدم چی شده؟ مگه اینجا اروپا نیست؟ آزادی برهنگی پس چی شده؟ مردم چرا فرار می کنند؟ توهمین افکار بودم و داشتم لابلای لباس ها می‌گشتم تا پوشاک مناسبی بخرم که یکهو یکی از فروشنده ها رو با دو مامور پلیس بالای سرم دیدم. بماند که دست بسته و به قولی قپونی و بدون سوال و جواب منو گرفتند و انداختند تو ماشین پلیس و بردند…
القصه، سرتونو درد نیارم دراداره پلیس دو روز طول کشید که به پلیس ها حالی کنم که چه اتفاق هایی برایم افتاده است.
بعد از کلی تست های روانشناسی و دو روز بستری در بیمارستان روانی ها، آخر سر فهمیدن که روانی و دیوونه نیستم و نهایتا بدون لباس جدید و نو و با همان لباس های بیمارستان و جریمه ای مختصر به جرم ورود خطرناک در انظار عمومی و ترساندن مردم راهی خانه شدم.

توضیح اختر نیوز: برای آشنایی با پروژه ی خاطرات دوران کرونا میتوانید به معرفی آن در  وبسایت گویا نیوز مراجعه کنید.

Facebook Comments

درباره ی ادیتور

همچنین ببینید

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

یادداشتهای فلانی مهدی قاسمی امروز خسته و کوفته از کار آمدم، شنبه هست و باید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *