یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی: خاطرات یک شیرازی- مهدی قاسمی


مهدی قاسمی
من همیشه از بچگی مظلوم بودم. تابستونا راسته بازاربا گاری دستی بارهای حاجی که تومغازش کار میکردم رو جایجا میکردم، اونم برای چندرغاز .
همیشه طبعی بلند داشتم، درستکار و دستپاک . صاحب کارام همیشه ازطرز کارواخلاقم راضی بودند.گاهی هم  با گاری دستی شبا درمحدوده چهارراه زند شیراز، جنس های زاید انبار حسین آقاپلاستیک وملامین فروش را با علیرضا میبردیم و میفروختیم. خلاصه بچگی و نوجوانی با حمالی و بدبختی گذشت و شاید اولین کسی باشم که هیچ وقت دلم نمیخواد به دوران بچگی برگردم.
از حمالی و بدبختی تا الان که البته هنوزم حمالم، با این تفاوت که دیگه وقتی ندارم که به بدبختی یا خوشوقت بودنم فکر کنم .شاید اصلا دیگه  برایم  اینقدرها هم مهم نیست ،همینقدر که روزها در پی هم میرود ومحتاج کسی نیستم کافی است. اینارو گفتم، تا همه دوستان بدونن که اگر کسی هست که همه درها در حال حاضر به رویش بسته میبینه، نرده های خانه  زندگیش فولادی وسخت و زمخت، تحمل کند و درحرکت باشد.حتی اگر به درجا حرکت.  زندگی را با همه سختی و پستی وبلندی هایش سخت نگیرید، چرا که  آخر در هر صورت به حس و جایی میرسید  که دارا و ندار به گونه ای که لذت زندگی خلاصه میشود که گاهی برایتان در  هورت کشیدن یک چای لب دوز پای هیزمی دود سوز در یک بعداظهر تعطیل دل افروز. خلاصه میگردد و همان شمارا بس…. شعله، فیلمی که تو سینما مترو شیراز سه ماه روی پرده بود و هرروز صفش تا آخر پاساژی که سینما توش بود میرسید.


فیلم رو سه بار با سختی دیدم. فیلم که شروع میشد دربعضی صحنه هاش ،گریه مردمو میشنیدی و بعضی صحنه هاش دست و شادی  مردم رو میدیدی، تا مدتها تو خونه هرکی نوار پر شده کاست موسیقی فیلم ، حتی خود فیلم بود ، تو ماشین های پیکان گوجه ای که ماشین شیک اونموقع بود، نوارهای آهنگ شعله پخش میکردند، دخترا مدل موهاشونو مدل بسنتی و تو عروسی ها لباسها و رقص اونو تقلید میردند. پسراسر کوچه ها و تو راه مدرسه های دخترونه  مدل جبار خانی میزدند، لباسهای دکمه دار که چندتا دکمه ی بالای اون باز بود با کفش های نوک تیز و پاشنه بلند . عکسای رنگی و سیاه و سفید بسنتی ودیگر هنرپیشه های فیلم رو دستفروشان جلو سیتما میفروختند. تو کلاسور و کیف مدرسه و کتاب هر دختر مدرسه ای عکس بسنتی بود و پسرا به دخترا عکس های بسنتی رویواشکی با نامه یا شماره تلفن برا مخ زنی بیشتر میدادند… خلاصه جو فیلم شعله تا سالها بالای سر مردم ایران جولان میداد و خیلی از مادران اسم دخترشونو شعله گذاشتند و با یاد و خاطره و آهنگ او زندگی کردند. شنیدم یک سینما در هند سالها هرروز این فیلم رو اکران کرده بود…
و اما سالها پیش من و پدر در محله منوچهری شیراز تنها زندگی میکردیم، پدرم بعد سالها ،خانه ای ساخت بود که از این محله دور بود و مادر و برادر و خواهر ها به آن خانه نقل مکان کرده بودند، من که ازاین محله خاطرات و دلبستگی های زیاد داشتم حاضر نشدم که به محله جدید بروم و همانجا پیش پدر ماندم .حتی آخر هفته ها که پدر سری به خانه جدید میزد گاها من همینجا میماندم و با رفقام توی محل سر میکردم. همانا مدرسه میرفتم. صبح کله سحر بیدار میشدم ، مادر که  نبودپس بساط صبحانه ای هم نبود. گرسنه میرفتم مدرسه تا عصر. مدرسه راهنمایی ایگار یا مهدیه که اون روزا دو شیفت بودیعنی صبح میرفتیم تا ظهر دوباره بعدالظهر تا عصر .
از مدرسه که وسط ظهر میآمدم پدرم دو تومن میداد که نیم کیلو ماست از حبیب آقای ماست بند تو کوچه اسلامی میگرفتم و نصف نون سنگگ و یکی دوتا خیارکه میشد نون ماست خیار و نهار ظهر. همه کتابامو تو یک کیسه پلاستیکی میگذاشتم و میرفتم مدرسه ، کیف مدرسه ای نداشتم ولی شاگرد زرنگی بودم ، شبها زیر نور کم شمع یا چراغ نفتی قبل از خواب همیشه کتاب تاریخ یا ادبیات رو میخوندم از داستان و تاریخ خوشم میومد و هنوز درس  ما مثلا صفحه ده بود من تا صفحه نزدیک صد را خونده بودم . کتابخونی را دوست داشتم . تو کتابخونه مسجد محل عضو بودم و روزی دو سه بار کتاب امانت میگرفتم و میخوندم ، بعدا از شوق مدتی شدم متصدی کتابخونه
واین شد که تقریبا اکثر کتابهای کتابخونه رو خونده بودم. به تاترعلاقه داشتم و میرفتم اول خیابون گلکوب یا کارگر الان شیراز تالار ابوریحان، اولین تاتری را که تو عمرم  دیدم ،تاتر ماهی سیاه کوچولو نوشته صمد بهرنگی بود ، یادمه هر شب اون تاتر رو میرفتم میدیدم. نمیدوم زمستون یا پاییز بود به هرحال هوا بارونی و سرد بود، چون پول نداشتم ، صبر میکردم که تاتر یک ربع ، بیست دقیقه اولش بگذره ، بعد دیگه کنترل بلیط نداشت و ورودیش آزاد بود و من هیچ وقت بیست دقیقه اول تاتر را ندیدم…
بی شک پاییز شیراز یکی از زیباترین و پر برکت ترین پاییز شهرهای ایران است، بیشتر خیابونهای اصیل و قدیمی شیراز و مرکز شهر مثل منوچهری پر از خونه هایی بود که حداقل یک درخت خرمالو رو داشتند و بهترین  خرمالو مال شیراز بود ، حتی اکثرحیاط مدرسه های شیراز پر بود از درختهای خرمالو.  تو دبستان  ما انوشیروان هم پر بوداز درخت خرمالو که ما البته فضول بودیم نمیگذاشتیم برسد یا اونها رو میچیدیم  وقتی  که هنوز سبز بود و میزدیم تو سر و کله هم ،یا خرمالوهای نارس رو میکردیم زیر خاک باغچه مدرسه  تا زودتر برسه و بخوریم. باغهای قصرالدشت هم بی یکی ازبهترین وخوشمزه ترین انارها روداشت، ماکه همون اطراف دبیرستان میرفتیم ، فصل پاییز عروسی ما بود چراکه بعد مدرسه به بهانه عبوراز کوچه پس کوچه های  باغی با بچه ها تکی میزدیم به انارهای سرخ قصرالدشت، انشاالله حلالمون کنند ولی حرومخوری انار دزدی خودش  عالمی داشت.
خلاصه چه خرمالودزدی بیرون افتاده از سر شاخه های درختهای خرمالوی  خونه های مردم  را وچه انارهای دانه یاقوتی باغهای  قصرالدشت رو البته چه کتک هایی از صاحبخونه و باغها  با هم که نخوردیم..پاییز شیراز با خیابونهای پر از درختش  و برگریزان خیابانها حدفاصل دروازه کازرون، منوچهری تا زند و از فلکه ستاد تا دروازه سعدی ، از چهارراه مشیر تا قصرالدشت وخیابونهای اطراف ارم و باغ ارم ، پارک شهر وپارک ولیعصر، نارنجستان و باغ دلگشا و ….

Facebook Comments Box

About مجید شمس

Check Also

داستان تلخ محمد قبرشوی تنها!

مهدی قاسمی شبهای جمعه ظرف حلب پنج کیلویی که یک دسته چوبی به دهنه اون …

داستان طنز این هفته: آرایشگاه دَلّی!

مهدی قاسمی این مدرسه لعنتی هی گیر میداد که کلتونو باید هُل(کچل) کنید و هرکی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *