خاطرات سپیده قلیان در زندان های مخوف جمهوری اسلامی؛ شب بو عثمانپور

مسئولیت مطالب نویسندگان بر عهده نویسندگان می باشد و اختر نیوز به عنوان تریبونی آزاد مسئولیتی در این قبال ندارد.

گزیده ی خاطرات سپیده قلیان در زندان های مخوف جمهوری اسلامی

شب بو عثمانپور

بنده هیچ گونه راه ارتباطی با خانم قلیان نیافته ام تا از ایشان اجازه ی باز گویی خاطراتشان را، دریافت کنم زیرا وی در زندان به سر میبرد. ایشان مدت کوتاهی با قرار وثیقه از زندان آزاد شد که اقدام به نوشتن خاطرات خود در آن مدت کوتاه به نام تیلا پیلا نمودند و بنده چون این نوشته ها را ارزشمند یافتم، تصمیم به باز نویسی به صورت خلاصه نمودم، با آرزوی آزادی همه ی زندانیان سیاسی و عقیدتی در ایران.

خود را چون موشی حفار در تونل های تاریک در حالی که مدام چشمانش را بسته اند می یابد، دنیای وی تبدیل به حس لامسه، بویایی و شنوایی شده، گویی هرگز چشمی برای دیدن نداشته، آشناترین صداها برای وی صدای تپ و تاپ نعلین و کفش بازجوهاست بر سرامیک های سردی که خاطرات شکنجه های بسیاری را آبستن هستند. وی هم رزم اسماعیل بخشی ست اما در این زندان کسان دیگری از اعراب خوزستان تنها به جرم عرب بودن به دهها جرم ناکرده شکنجه میشوند.

و در این میان زنانی هستند که حتی مجبور به بازگو کردن نحوه ی رابطه ی جنسی و شیوه ی ارضای شهوانی همسر خود میشوند، آنچه که گاهی زوجین در خلوت خود نیز قادر به بیان کردنش نیستند.

کم کم یاد میگیرد با چشمان بسته بهتر ببیند و گام های هنگام خونریزی را از عادی تشخیص دهد. کشیدن بدن های نیمه جان در کف راهرو ها گاهی میدان جنگ را برای وی تداعی میکنند و اکنون قطعات روح و جانش به سلاحی علیه آنانی تبدیل شده اند که قصد جانش را کرده اند. از ساعت دوازده ظهر تا ده شب زیر باد کتک بودن و از فرط کتک پریود شدن و تمنا و خواهش فقط برای دیدار زنی که وی را در رساندن یک نوار بهداشتی یاری رساند … و تنها دریافت یک جواب: زن میخواهی چکار تو اینجا دفن خواهی شد!

صداهای مردانه آزارش میدهند و من ایمان دارم در این شرایط فقط باید دختر باشی تا احساس پریود شدن را درک کنی، گاهی درد به منتها الیه استخوان هایت می رسد و تنها آرزویت داشتن کیسه ای آب گرم و دراز کشیدن زیر پتوست، آه دردت به جانم چگونه این روزها را سپری کرده ای …

در سلول مشترک با (مکیه) نامی عرب آشنا میشود، او نیز زیر باد کتک خونریزی دارد و اتهام داعشی بودن را به او داده اند و تمام خانواده اش زیر شکنجه در حال جان دادن هستند تنها به جرم اعتراض به نظام ولایی که خود پدر خوانده ی داعش است. کابوس مرگ اسماعیل بخشی او را رها نمیکند چرا که شاهد شکنجه های زجر آورش بوده … به انفرادی منتقل میشود اتاقکی کمتر از پنج متر با موکتی سیاه و کثیف و دو پتوی کثیف تر. یاد گرفته حتی موقع خواب مقنعه اش جلو باشه (با زبان لری مویه میکند: روله اسماعیل روله اسماعیل)

روز بعد که به افسر نگهبانی در فاصله ی بیست کیلومتری با دو زن جوان ۲۰ و ۲۱ ساله با چشمان بسته برده میشود، متوجه میشود که شوهران آن دو به اتهام داعشی بودن فراری اند و همسرانشان را به گروگان گرفته اند تا آنها خود را تسلیم کنند، چه کتک هایی که این دو زن بی گناه نخورده اند تا مغور بیایند به گناه نکرده.

چند روزیست که در انفرادی به سر میبرد، قبرستانی که انقدر زجرش داده اند که خیال دوباره ی دیدن خانواده، دیگر به ذهن او عبور هم نمیکند. اکنون با صدای پاها بیشتر آشنا شده به گونه ای که صدای پای بازجوها را از بقیه تشخیص میدهد و حتی میداند کدامیک عطر مشهدی میزنند. در این بازجوخانه اکنون تنها زن ساختمان است گویا دیگر زنان عرب را یا کشته اند یا به زندان فرستاده اند. در سلول روبروی او حسن نامی در حال شکنجه شدن است و هر روز التماس میکند به او ملین بدهند، انگار از فرط استرس یبوست شدید گرفته ست.

اما تنها قرصی که دریافت میکند مشتی در دهان است و آنقدر زجرش میدهند که فریاد میزند خدایااااا چرا عرب را آفریدی و گاهی حسن آنقدر کتک میخورد که حتی صدای ناله اش نیز خاموش میشود و سپیده از زبان بازجو در حال شکنجه دادنش شنیده که او تنها بیست سال دارد … بعد از ده روز بازجویی و کتک خوردن بی رحمانه کم کم مطمئن میشود دیگر بیرون رفتنی در کار نیست و حتی اجازه ی تماس با خانواده ندارد.سپیده ی فغان و ‌مویه؛ این نامیست که خود بر خود نهاده زیرا هر بار که صدای فریادهای زیر شکنجه را میشنود بی آنکه طرف را بشناسد شروع میکند به زبان لری مویه کردن … و ناگاه به یاد اسماعیل می افتد (بخشی) آیا او زنده است!؟ گاهی آرزو میکند این صدای شکنجه ها مال اسماعیل باشد زیرا این تنها راهیست که مطمئن میشود که او زنده است.

یکبار که به هواخوری میرود مکیه را دوباره میبیند و باره قه ای از امید در قلب کوچکش مینشیند، روی دیوار آهویی با سه بچه اش را کشیده به یاد کودکانش …

دسته ای از موهای آبی اش را به زور از زیر مقنعه میکند و در گوشه ی هواخوری می اندازد شاید که اسماعیل ببیند و بداند که زنده است. با خود می اندیشید که آیا پای برادرش اسماعیل نیز به این سرامیک ها خورده است؟! بالاخره یکی از همین شبها که نیمه شب پنج شنبه است کم کم چشمانش گرم خواب میشوند: چه خوب است که امشب صدای شکنجه نمیشنوم … ناگاه صدای داد و فریاد بلند میشود، کتک ها شروع میشوند … عربی صحبت نکن نجس نام عملیات را بگو – صدای ضربه های باتوم و کابل که بر سر و تنش فرود می آیند تا اتاق سپیده می آید و ناگاه فریاد میزند سوختم سوختم انگار که بر تنش آب داغ ریخته اند.

آری صدایش را میشناسد، اسماعیل است، آه خدای من او زنده است و فریاد میزند من عملیاتی نمیشناسم، فقط به ابراهیم ایمان دارم، خدای ابراهیم خودت به این جوان عرب کمک کن، خدای من، به اندازه ی غصه ی کتک خوردنش این دخترک مو آبی خوشحال است، بالاخره فهمیده که او زنده است.

دخترک چهار دیوار سلولش را به نام زندانیان سیاسی نام نهاده و هر روز با یکی از آنها سخن میگوید، دیوار روبرو زانیار مرادیست که با او همزاد پنداری میکند. اینجا جزیره ی گمشده است اثری از رادیو و تلویزیون نیست، همسایه اش لر است، با لهجه ی طایفه ی آنها صحبت میکند، در حین کتک خوردن داد میزند بیرون که بروم از همه ی شما شکایت میکنم، مجبورش میکنند صبح زود وضو بگیرد و نماز بخواند، با لهجه ی خودش میگوید؛ ولم کنید نماز نمیخوانم و همین بهانه ای میشود دوباره به باد کتک بگیرندش، صدایش شبیه مهدی است از این پس او را به جای همسایه مهدی نام میگذارد …

دخترک در افکار چون کلاف سر در گم خود حیران است همیشه به خود میگفت: آنقدر میزنمت تا صدای سگ بدهی یعنی چه؟! اما امروز که علی ماهی گیر را شکنجه میکنن و مجبورش میکنن چون بره بع بع کند دیگر میداند یعنی چه … بعد از علی نوبت او شده، نیم ساعت در اتاق باز جویی تنهایش میگذارند، کمی چشم بندش را بالا میزند و اطراف را دید میزند زیر صندلی برگه ی اسپری سالباتاموس را میبیند از خوشحالی میخواهد صندلی را گاز بگیرد و گمان میکند نشانه ای از اسماعیل است و با خودکار روی صندلی سریع مینویسد: نمیتوانیم برگردیم، اسماعیل تویی؟ و دوباره کاغذ را زیر پایه ی صندلی میگذارد. فردا که دوباره به اتاق باز جویی می آید نوشته؛ اسماعیل نیستم علی ابونایف هستم و حالا میفهمد با کسی که بع بع میکرد در بازداشت هستند.

در روز های پایانی بازجویی یکبار او را هشت ساعت در توالت نگه میدارند، توالت خواهران در اتاق بازجویی قرار دارد اینجا تنها جایی است که دوربین ندارد و ویژه ی شکنجه های سنگین است و او صدای وحشتناک همه ی شکنجه های علی ابونایف را میشنود، بازجو؛ اینبار به تو اسپری هم نمیدهم و بازم به برق وصلت میکنم که صدای بره بدهی و اینگونه دخترک پی میبرد علی ابونایف همان علی ماهیگیر است. چرا مرا هشت ساعت در توالت نگه داشتید؟؛ تا بدانی که این نظام را با چه خون دلی نگه میداریم …

اتاق بازجویی و شکنجه های سنگین که دوربین ندارد به سلول های ۲۲، ۲۳ و ۲۴ راه دارد، اینجا اکنون شکنجه گاه مکیه است زنی سی و اندی ساله که تا این زمان تنها از خانه بیرون نرفته، صدای شکنجه هایش به اتاق سپیده و برادر مکیه می رسد.

-بگو توضیح بده؟ -چی رو؟ -وقتی صبح ها می آمد چگونه با تو میخوابید؟ همه را نکته به نکته شرح بده …
آنقدر کتک میخورد تا مغور بیاید … این اواخر انقدر سریع با من میخوابید که هنوز واژنم درد میکند و همین میشود دست مایه ی کتک و افترا که به آنان اثبات کند این صبح زود امدن و رفتن ها یعنی کاسه ای زیر نیم کاسه بوده و تو خبر داشتی …
برادر مکیه فریاد میزند؛ خواهرم را رها کنید، ناموسم را ول کنید، بی ناموس ها …
صدای پاره شدن پرده ی گوش سرباز کرد سنی که دست بسته در پادگان آموزشی نماز خوانده اتاق را پر میکند. داعشی داعشی تو از داعش امده ای ماموریت داری.
اتاق شماره ی سه، شاید شماره ای و نامی باشد که لرزه بر اندام خیلی از خودی ها بیندازد، آبرو رفتنی وصف ناشدنی، آری کسی که حتی شاید خیلی از خودی ها را هم در حیرت فرو برده باشد.
آمنه سادات ذبیح پور به اینجا می آید …
اتاق شماره ی یک و دو بی اندازه سرد هستند انگار فرشی از یخ گسترده باشی و گویی با شیرین علم هولی در کوهستان های برفی بگذری … ( یادش گرامی )، مکیه آنقدر اینجا نگه داشته شده که پای بازجو را میبوسد و التماس میکند؛ مرا بیرون ببرید همه چیز را میگویم و امضا میکنم، تمنا میکنم، به قرآن قسم تان میدهم، اما بیرون آمدنی در کار نیست، هوا خوری هم برایش ممنوع شده.
آه خدای من، این دیوارها بیشتر از دیوار مساجد و کلیسا ها به خود عجز و لابه دیده اند، چقدر تنزل انسانیت و ارتقای نفس شیطانی به خود دیده اند،
آیا روز قیامت برای شهادت حاضر میشوند!؟
یکی از آن روزهای تلخ و سیاه نگهبان فریاد میزند: به صف بنشینید، میخواهم موهایتان را بتراشم
همه درب سلول ها حاضر میگردند.
دختر مو آبی دل در دل ندارد میخواهد هر طور شده بیرون برود و هم بندانش را از زیر چشم بند ببیند.
اول حسن، -چند سالته؟ -بیست سال. -چرا صورتت زخمیه؟ -دیشب زدید.
بهتر، هرکه با آل علی در افتاد بر افتاد.
ما فقط عرب سنی هستیم، هیچ کاره ایم …
خفه …

دخترک دریچه را میکوبد، میگوید میخواهم بالا بیاورم لطفا مرا به توالت ببرید. چشم بندت را بزن، عصایت را بگیر، (یک تکه کارتن که هدایت افراد را به عهده دارد ) بیرون که می آید از فرط بوی خون واقعا عقش میگیرد، از زیر چشم بند تنها خون دید و موی تراشیده و بدن های آغشه به خون در کف راهرو … -حسن! امروز داماد میشی، منتها وقتی پنجاه ساله شدی عروس میاد دم زندان دنبالت …

سپیده قلیان بعد از چند ماه انفرادی و شکنجه بالاخره اجازه یافت با خانواده ارتباط بگیرد و چند ماه را نیز در بند نسوان زندان اهواز و قرچک ورامین سپری کرد، آنجا نیز اتفاقات و خاطرات تلخی دارد که خارج از حوصله ی این بحث است. سپس مدتی کوتاه به قرار وثیقه ی یک و نیم میلیاردی از زندان آزاد شد، اما در جلسه ی دادگاه سوری و بدور از قضاوت و وکالت عادلانه فقط به جرم حمایت از حقوق اولیه ی کارگران کارخانه ی نیشکر هفت تپه به هجده سال زندان محکوم شد و اکنون در حال سپری کردن دوره ی حبس خود میباشد.

Facebook Comments Box

About اختر نیوز

Check Also

پیام نوروزی پناهجویان ایرانی در آلمان و نوروز با آنها

اختر قاسمی نوروز امسال تصمیم گرفتم بر خلاف نوروز هر سال که به سراغ هنرمندان، …

گفتگو با بهروز اسدی مدیر دفتر مهاجرت سازمان غیر انتفاعی مالتزر در باره ی دیپورت پناهجویان از آلمان

بهروز اسدی مدیر دفتر مهاجرت سازمان غیر انتفاعی مالتزر گفتگو با بهروز اسدی در باره …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *