قالب وردپرس
خانه / همکاران / جمشید گشتاسبی / خاطرات دوران کرونا – جمشید گشتاسبی، امریکا

خاطرات دوران کرونا – جمشید گشتاسبی، امریکا

بعد از کرونا، حتماً!

 صدای دامب و دامب بدون وقفه ای از قرنطینه  موزیکال یکی از آپارتمانها می آید. صدای دیگری نیست جز آواز هر از گاهی پرندگانی که درحال حاضر کاملاً شادی و امنیتی بیش از انسانها دارند و البته صوت یکنواخت و نه چندان دلچسب بخاری خانه یکی از همسایگان هم هست که گاه متوقف می شود و دقایقی بعد دوباره از سر گرفته می شود.

کتاب را بسته صندلی را می کشد جلو تا کنار نرده های بالکن قرار گیرد. فکر می کند به این ترتیب هم بیشتر آفتاب بر او می تابد و ویتامین دی بدنش تأمین می شود و هم بهتر می تواند رفت و آمدهای احتمالی را نظاره کند و میان این همه قحطی آدم در کوچه و خیابان از ترس یک ویروس ریزه میزه اگر شانس بیاورد، هرچند احتمالش کم است اما احتمالات و اگرها که هیچ ضرری ندارند، اگر شانس یارش باشد و کارول، به هر دلیلی، از خانه بزند بیرون، می تواند او را ببیند و با او صحبت کند. گفتگوئی که هم می تواند با ملاحظات بهداشتی مکرراً توصیه شده بی ضرر باشد چرا که فاصله ی بالکن تا کارول در کوچه هیچ تضادی با مقررات این روزهای دنیای ویروس زده ندارد و بنابر این به قاعده است. راستی، این بار می تواند نسبت به گذشته کمی هم پا را فراتر گذاشته و از زن بخواهد که به تماس ها و دیدارشان نظم و شتابی بیشتر از پیش بدهند. می تواند به او بگوید اصلآ فکرش را نمی کرده این قدر به او، دیدنش و گپ و گفتشان عادت کرده باشد. خجالتی هم ندارد. این یک اعتراف عاشقانه نیست اگرچه درواقع هست اما نزد کارول می تواند ناشی از تنگنای خانه نشینی اجباری و فشار روانی و محدودیت های توصیه ای این روزها تلقی شود بنابراین نسبت به یک ابراز عشق، اصلآ احتیاج به بررسی شرایط کیفی دو طرف یا رعایت ملاحظات و احتمالات و احتیاط هائی که در این قبیل موارد ذهن آدم دلباخته را درگیر می کند ندارد. ابراز محبت یا تمایلی از این دست را با اشاره به تنگنا های تحمیلی این روزها خوب می شود توجیه کرد. راستی همین هم، خودش شاید یک امتیاز مثبت همین ویروس لعنتی باشد در این روزهای حوصله سربر کم رفت و آمد و پرهیز از دیگری.

ای وای! چه فکر و خیالاتی! هیچ وقت تصورش را هم نمی کرد که ابراز عشق و علاقه هم مقدمه و منطق لازم دارد. انگار می خواهد مقاله یا تحلیل  سیاسی یا جامعه شناسانه برای چاپ در گاردین یا نیوزویک ارائه دهد. هرگز فکرش را نکرده بود که گفتن دوستت دارم این قدر سخت بشود یا آدم را به لکنت بیندازد. هی به خود بپیچی که چه بگوئی یا چطور بگوئی این ساده ترین و قشنگ ترین عبارت عالم را!

دوستت دارم را بارها در طول نزدیک به شصت و شش  سال گذشته بر زبان آورده بود. از همان دوران کالج که سه بار برایش اتفاق افتاده بود و اتفاقاً با سومین مورد ازدواج کرده بود اگرچه بعد از دوسال جدا شدند و بارها به این اندیشیده بود که آیا دوست داشتن هم تاریخ مصرف دارد و یک روز ممکن است به ته برسد و چند سال بعد که با نانسی در سفری به کالیفرنیا آشنا شد و دیری نکشید که آن آشنائی به ازدواج و حتی ترک نیویورک و اقامت دایم در کالیفرنیا منجر شد و بیست و هفت سال خوب و خوش زندگی کردند تا عاقبت سرطان بدخیمی او را از چنگش درآورد و چنان درهم شکست که دیگر فکر نمی کرد هرگز زنی بیابد که بتواند دوست داشته باشد و البته بعد از بازنشستگی وقتی در سالن غذاخوری سالمندان در شهرداری بارها بر سر میز غذا از نگاه پر مهر مگی منقلب شد  دانست که عشق همیشه دور و بر آدمها پرسه می زند و آدمها هستند که گاه نمی بینند و نمی دانند بی عشق بیشتر ماشینی ازگوشت و پوست و استخوانند و دیگر هیچ. و این بار عاقبت پس از چند هفته دنبال موقعیتی می گشت که به او بگوید به راستی دوستش دارد و می خواهد با هم باشند تا بتواند هر روز بگوید دوستت دارم که ناگهان باخبر شد قرار است مگی با یکی از کارمندان شهرداری ازدواج کند و دریافت که عشق با وسواس و وسوسه بیگانه است. دوستت دارم یا یقین محض است و خاص یک تن، و یا شاید علاقه و مهری ست که می توانی به هرچیز یا هرکس داشته باشی و لزومآ با یکی شدن و به اعماق رفتن تا ابد و بدون هیچ قید و شرطی نیست.

صدائی او را از این افکار باز می دارد. صدای کفش پاشنه بلند زنی است در کوچه. چشم به پائین می دوزد و بی اختیار منتظر صاحب صدائی ست که نزدیک تر و قوی تر به گوش می رسد. خانمی ست با ماسکی بر چهره که پوششی چون کارمندان دولتی دارد. کت و دامن چسبانی پوشیده. آز آن تیپ خانم هائی که همیشه در اداره ی خدمات اجتماعی می بیند. به این می اندیشد که از پشت ماسک هم زنی زیباست و باز به فکر ویروس می افتد که انگار دارد زیبائی ها را هم از نگاه عموم می دزدد. زن می گذرد و صدای گام ها به تدریج کم شده و محو می گردد. دوباره غیاب آدمی برقرار می شود.

صدای  دامب و دامب موزیک را سر باز ایستادن نیست و در این میان پرندگان که چون ما محدودیتی ندارند ظاهراً پذیرای دسته ای دیگر می شوند و آوایشان اوج می گیرد که انگار مست و سلامت، سرودخوانانی به رقصند و به آواز. بخاری همسایه تقی کرده و ظاهراً خاموش می شود. پیش تر ها در این وقت روز مرتب صدای ترافیک خیابانی را می شنیدی اما حالا نه آن را می شنوی و نه صدای عبور هواپیمائی در آسمان می آید. تو گوئی آنها هم نمی توانند ترا به جایی ببرند که از گزند ویروس در امان باشی لذا همه ی ماشین های پرنده هم در باند فرودگاهها خوابیده اند و آسمان این روزها بیشتر از پیش صاف و آبی ست. همه اینها با هم به خانه، غیر از یک مکان امن، خصوصیت یک حبس شیک و مدرن را هم می دهد. حبسی که هواخوری‌اش در اختیار خود زندانی ست. گرچه او هیچ تجربه زندان ندارد و هرچه می داند را از دوست ایرانی اش شنیده که پیش از ترک ایران مدتی به خاطر فعالیت های سیاسی اش در حبس بوده و هرازگاهی از شرایط سخت دوران زندانی خود تعریف هائی کرده. تعریف هائی که او را مطمئن ساخته دوزخ دیگری وجود ندارد. هرچه هست همین جا، روی زمین و دور و بر خود آدم هاست. مصمم است حتماً امروز با او تماسی بگیرد و بگوید عاقبت کمی طعم زندان را چشیده، هرچند یقین دارد که در این میان تفاوت ها بسیار و چه بسا نجومی است. تلفن موبایلش را بر می دارد و بعد از مروری بر شماره ها آن را کنار گذاشته و دوباره از لای میله های نرده های بالکن به دورتر ها چشم می دوزد و به کارول می اندیشد.

چرا تلفن نزد؟! گفته بود موبایلش بازی در می آورد و خیلی زود از شارژ خارج می شود. شاید هم بعداً کلاً از کار افتاده باشد. راستی چرا از او خبری نیست؟

کارول زیر پوشش اداره خدمات اجتماعی بود و آپارتمان را همین اداره دراختیار او گذاشته بود. اما تنها نبود، همخانه داشت. زنی ناسازگار و کج خلق و به گفته خود کارول، درواقع او با یک بیمار روانی زندگی می کرد و تقاضا کرده بود خانه یا همخانه اش را عوض کنند. کاش می شد و می توانست خودش به او سری بزند هرچند نمی توانست خود را بی اعتنا به خواسته پسرش، تنها یادگار عشق یزرگش نانسی نشان بدهد که ملتمسانه به او گفته بود: بابا اگر یه ذره، فقط یه ذره منو دوست داری خواهش می کنم خودتو کنترل کن و از خونه بیرون نرو. خریدهاتو خودم برات انجام میدم. نمی خوام تو این شرایط بی اعتبار بری بیرون و در معرض خطری قرار بگیری. به من قول بده. میگن آدمائی به سن شما بیشتر آسیب پذیرند.

مثل اینکه جناب کرونا بد جوری نشان داده تو نخ کی هاست. تازه اگر این محدودیت را هم نداشت امکان تماس با کارول سخت بود. چندی پیش یک بار رفته بود به آپارتمان او، اما کارول از او خواسته بود دیگر این کار را نکند چون بعد از او کلی درگیری با همخانه اش داشته. زنک با فحاشی و متلک او را متهم به مردبازی و هرزگی کرده بود. کاش همان وقت از کارول خواسته بود بیاید با هم زندگی کنند و برای همیشه خودش را ز شر اون لیدی مکبث خلاص کند.

اگر کرونا، این ویروس ناخوانده نبود شاید تا امروز بارها او را دیده بود. هنگام خرید در سوپرمارکت محله یا یک روز در میان در خلال پیاده روی دور دریاچه ی واقع در پارک محله. همانجائی که قبلاً فقط آخرهفته ها می رفت اما بعد بخاطر همراهی با کارول خودش را با او و برنامه های او هماهنگ کرده بود گرچه بیشتر خسته می شد چون با کارول باید سه بار در هفته و هر بار دو دور دور دریاچه را قدم می زد اما او پیش تر که به تنهائی می رفت آرام قدم می زد و یک بار بیشتر دریاچه را دور نمی زد.

اصرار کارول مبنی بر رفتن به کلیسا در روزهای یکشنبه را نپذیرفته بود و کوشیده بود به صراحت، بی اعتقادی خود را به مذهب، پیامبران، کلیسا و حتی خدا هم مطرح کرده با او بحث کند. خوشحال بود یکبار که با هیجان از او پرسیده بود: کارول، هیچوقت فکر کردی چرا هیچ پیغمبر مؤنثی در تاریخ بشری نبوده؟!  یادش نمی رفت او چگونه جا خورده بود و پاسخی نداشت و تنها با حیرت سر به زیر انداخته بود و ابروانش با کنجکاوی و اندیشیدن جمع شده بودند. امروز اما با خود کلنجار می رفت کاش کرونا نبود. یکشنبه بود و همراه کارول به کلیسا می رفت. می توانست بی اعتنا به کشیش و موعظه باشد و فقط به کارول بیندیشد و اینکه با اوست و در کنار اوست.

لحظه ای بعد در دل به خود می خندید و به بی تابی اش فکر می کرد و باز یاد دوست ایرانی اش افتاد که پیش ترها وقتی از علاقه خود به مگی در سالن شهرداری برایش گفته بود و با آب و تاب، زیبائی و مهربانی نگاه های مگی را توصیف کرده بود دوستش از عشق به موسم پیری حرف زده بود و اصطلاحی یا شعری که در زبان خودشان داشتند با این مضمون که: “عشق پیری گر بجنبد، سر به رسوائی زند”. و باز مثل قبل به این اندیشید که چرا؟ چرا وقتی پیر می شوی انگار تعریف همه چیز تغییر می کند حتی دوست داشتن؟! آیا واقعآ همین است؟ چنین است یا من خیالاتی شده ام و بد می فهمم قضیه را؟!

دوباره به دور و بر خود متمرکز می شود. پرنده ها آرام تر شده اند. ظاهرآ عده ای از آنها پیست رقص و آواز را به قصد مکانی دیگر ترک گفته اند اما صدای دامب و دامب یکنواخت موزیک همچنان می تازد. تنها ریتم کمی تغییر کرده یعنی چوبک طبلها و کوبش پدال، تُن دیگری را اجرا می کنند. در این احوالات و افکار بود که صدای زنی که بلند بلند اسپانیائی صحبت می کرد توجهش را جلب کرد. خانمی به آرامی قدم می زد و با موبایلش با ریتمی تند صحبت می کرد. متوجه شد چهره اش آشناست. بارها او را دیده بود که صبح ها با دخترش منتظر مینی بوس مدرسه ایستاده اند. جثه ی ظریف دخترک او را یاد نوه اش می انداخت اما این گیسوان بافته و بسیار بلند او بود که توجهش را به شدت جلب کرده بود بطوریکه به مادر دختر نزدیک شده و از بلندا و زیبائی گیسوان دختر گفته بود و اینکه او را یاد گیسوی زنان در فیلم های زاپاتا و پانچوویلا می اندازد.

امروز اما دختر نبود و او محروم از تماشای دوباره ی گیسوان زیبای بلند و بافته او. این روزها البته هیچ دانش آموزی در کوچه و محله دیده نمی شد. تو گوئی با آمدن کرونا بسیاری از زیبائی های ساده و روزمره هم ما را ترک گفته اند. وقتی فیلم های خبری و عکس ها را هم نگاه می کنی می بینی غایب بزرگ این روزها بچه ها هستند و همین بیشتر به نظرش آورد که راستی راستی انگار زیبائی ها را دارند از ما می گیرند. حالا او محکوم بود تا اطلاع ثانوی نوه هایش را حتی، در قاب کوچک صفحه ی موبایلش ببیند. در کوچه هم که دیگر ردی از بچه ها نیست. دیروزهای نه چندان دور، عصر که می شد پیش از غروب، صدای بوق گاری فروشنده ی دوره گرد لاتینی تبار می آمد که بستنی و یخ در بهشت می فروخت و بچه ها دوان دوان از راه رسیده دور او حلقه می زدند و بی تابی می کردند و باقی فقط رقص کاردک مرد فروشنده بود در ظرف ها و جنب و جوش شادمانه بچه ها.

مرد جوانی می گذرد. دو کیسه ی پر در دستانش هست. پیداست از خرید برمی گردد. و او این بار باز هم کارول و خودش را در سوپرمارکت می بیند. وقتی زن به او توصیه می کرد ماهی سالمون برای سلامتی اش بسیار خوبست. همیشه این را به او یادآور می شد و ماهی ها را در فروشگاه نشانش می داد. مثل اینکه بخواهد با تأکیدی دوباره او را به خرید و خوردن حتمی سالمون وادارد. همان ها که پرورشی نبودند. منجمد نبودند و همیشه با هم لحظاتی به سرخی شفافشان از پشت یخچال ویترینی سوپرمارکت زُل می زدند. کارول گفته بود می تواند دستور پخت ایده آل ماهی را برایش بنویسد و او نتوانسته بود بگوید دستپخت خود کارول را ترجیح می دهد. و راستی نظام عالم آیا به هم می خورد اگر روزی در آشپزخانه ی او کارول رفت و آمد می کرد و سالمون را به بهترین شکل می پخت و آنها می نشستند روبروی هم و با لذت سالمون می خوردند؟! گاهی اوقات پیش پا افتاده ترین خواست آدم هم برآورده نمی شود.

قهوه از یادش رفته بود. فنجان را لمس کرد. سرد شده بود اما نمی خواست برای گرم کردن آن بالکن را ترک کند. بودن در اتاق در طول روز عصبی اش می کرد بخصوص وقتی چشمش بی اختیار به در می افتاد. معنای در برایش دگرگون شده بود. با خود می اندیشید نه باز می شود تا یکی داخل شود و نه پشت سر خودش یا کسی بسته می شود. خیال می کرد در و دیوار یکی شده اند و اندوه این تصور او را می آزرد. همراه با شکلات، قهوه را با همان سردی خورد. بسته شکلات هم او را به کارول وصل می کرد. این شکلات را او توصیه کرده بود و مدتها بود دیگر غیر از شکلات تلخ هفتاد و دو درصدی نوع دیگری نمی خرید.

صدای عوعوی ظریف سگ کوچولوی همسایه آمد. از آپارتمان روبروئی طبقه پائین سمت چپ، سگ کوچولو ورجه وورجه کنان بیرون می آید. طناب بلندی به گردنش تا درون خانه امتداد دارد. همسایه چاقولو در هئیت همیشگی اش که غالبا شکمش از زیر تی شرت یا بلوزش بیرون زده با موهای ژولیده و دستمال پرنقش و نگاری بسته دور دهان به جای ماسک و دستکشی که بیشتر به دستکش ظرفشوئی می ماند در دست ها، درب آپارتمان را بسته، شلوارش را که گویا به پائین لغزیده بالا می کشد و آرام قدم بر می دارد که یکباره با صدای ناگهانی عطسه کسی در همان حوالی، ایستاده و در حالیکه اطراف را نگران و کنجکاو می پاید، طناب گردن سگ را به سمت خود می کشد تا او را به خود نزدیک کند و همان وقت هم پنجره آپارتمان سمت راستی باز می شود و خانم خانه کنجکاوانه سرک می کشد. شاید او هم در جستجوی صاحب عطسه است که البته زود هم به عقب برگشته پنجره را می بندد. حالا دیگر هر عطسه ای نظر ها را جلب می کند و مکث و تاملی هراسناک به دنبال دارد.

دوست ایرانی اش روزی راجع به عطسه و خرافاتی که نزد بعضی ها در ایران در برخورد با عطسه وجود دارد می گفت. مکث به دنبال عطسه و یا انصراف از کاری که قصدش را داری و نظایر اینها. حالا اما مکث در برخورد با عطسه نه خرافات که یک وحشت جهانی شده است. در این شرایط به نظر می رسد دور و بر آدم پر شده از یک مشت اگر و شاید و کاشکی گیج کننده و خوفناک. یک دفعه ترس شده جوهر اصلی فکر و ذکر آدم ها. اما خوشحال بود فکر و ذکر خودش چندان از نوع ترس نیست.

باز یاد دوست ایرانی اش افتاد که به او گفته بود: خوشم میاد حال و احوال تو از جنس فاصله نیست، پیرمرد! در شرایطی که اخبارا عوض شده، همه اش حول و حوش یه هیولای چار پنج گرمیه که همه چیزو بهم ریخته. در شرایطی که بورس حقیر شده، نفت دیگه طلای سیاه نیست و همه جا ترس واگیر شده، تو بیشتر وجودت شده تمرکز روی قلبت و اینکه از دوست داشتن باز نمونه. تبریک میگم بهت پیرمرد!

تلفن را از زیر کتاب بیرون کشید و شماره او را گرفت. اشغال بود. دوباره زنگ زد و باز موفق نشد. کتاب آشپزی را برداشت تا به خواندن ادامه دهد. می خواست شیوه های مختلف طبخ ماهی را یاد بگیرد. شاید بخواهد روزی کارول را غافلگیر کند. بعضی بند ها را دو یا سه بار مرور می کرد و از بعضی با تلفنش عکس می گرفت.

صدائی آمد: هی آقا! …. آشنا بود و نزدیک. برگشت از میان نرده ها پائین را نگریست و شگفت زده برخاست و با شوق و ذوقی کودکانه مثل اینکه هوار بکشد گفت: هی کارول، سلام!

_  سلام. بالاخره تلفنم از کارافتاد.

_ حدس می زدم.

_ چطوری با خونه نشینی؟ با تنهائی؟

_ خیلی سخته اما باور می کنی همه اش با تو بودم؟

_ می دونم.

_ چی؟! می دونی؟ واقعا؟

_ سخت نبود حدس زدنش … ببین چی برات آوردم.

یک بسته شکلات هفتاد و دو درصدی از کیفش درآورد و به بالا پرتابش کرد و او به شادی بچه ها که بستنی و یخ در بهشت را از دست آمیگو می قاپیدند شکلات را لمس کرد.

_ بیا بالا.

_ بعدآ.

_ کدوم بعدآ؟ بیا کارول، یه قهوه با هم بخوریم. قهوه ی ترک دارم. دوست ایرانیم برام آورده ….

_ بزودی این محدودیتا هم تموم میشه. خوشحال شدم دیدمت. خواستم احوالی پرسیده باشم.

با تکان دادن دست ها حالت خداحافظی به خود گرفت و آرام راه افتاد درحالی که متوجه ی دستپاچگی مرد هم بود.

_ برا چند دقیقه میومدی بالا.

_ بعدآ. بعد از کرونا، حتمآ!

رفت. و او چسبیده به بالکن تا انتهای بالکن با حالتی آمیخته از شادی و بهت به آرامی و خیره به زن قدم زد. نشد به او بگوید بیشتر همدیگر را ببینیم. اما چه خوب شد باز او را دید.

دوست ایرانی اش را به یاد آورد که یکبار گفته بود شاعری گفته “همیشه در انتهای اندوه دری باز می شود”… آه، چی بود اسم شاعر؟ آه از این پیری! یادم نمیاد. پیری که میاد خیلی چیزا را انگار از آدم می گیره اما خوشحالم که حریف عشق نمیشه کارول.

به نرده ی بالکن تکیه داد و کمی هم خم شد و تا آنجا که می توانست مست و مات دورشدن کارول را نظاره کرد. زیر لب گفت: بعد از کرونا … و اندیشید بعد از کرونا … بعد از کرونا نوبت شادیه، نوبت کم کردن فاصله ها، دست دادن، بوسیدن، در آغوش گرفتن، با هم بودن. روی صندلی در پارک رو به دریاچه کنار هم نشستن. سینما رفتن، قهوه را در هوای آزاد جلوی یک کافه بلعیدن. با کارول قدم زدن، نه تنها دور دریاچه، توی کوچه. توی همین کوچه. صبح ها دختر گیسو بلند را تماشا کردن و عصرها یا غروبا با شنیدن صدای بوق آمیگوی دوره گرد به تراس اومدن و با کارول به تماشای بچه ها نشستن و حلقه زدن اونا دور آمیگوی بستنی فروش. تماشای بهشت بچه ها که تو یه تیکه یخ و قند رنگی خلاصه میشه… اوه! نوه ها را به کارول نشون دادن. خیلی کارا هست که باید با کارول دونفره انجام داد… آشنا کردن او با دوست ایرانی اش که حتمآ مثل همیشه یه حرف خاص داره که بزنه… بعد از کرونا. باشه، بعد از کرونا، حتمآ!

 

جمشید گشتاسبی

آوریل 2020

قرنطینه ی خانگی در رنچو سانتا مارگاریتا – کالیفرنیا

 

Facebook Comments

درباره ی ادیتور

همچنین ببینید

زیبایی طبیعت، دارایی مشترک همه ی ماست! گزارش تصویری از جمشید گشتاسبی

اختر نیوز، عکس های زیر توسط جمشید گشتاسبی، عکاس ایرانی ساکن امریکا گرفته شده، جمشید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *