طنز این هفته : جعل امضإ


مهدی قاسمی
فقط حرف میزدم، فقط قپی میومدم، هیچی نداشتم. هر جا میرفتم میگفتم بابام دکتر بود، ننم مدیر بیمارستان، آبجیم رییس کارخونه، داداشم مدیرعامل بیمه. حالا من نه بابا داشتم نه ننه و اصلا تک فرزند بودم. خودمم آخرین کاری که قبل از زندون رفتنم تو راسته بازارمیکردم گاریچی بود. بعد از زندونی شده بودم شاگرد خونه یک آدم دولتی و چون آقا با آدمهای زیادی رفت و آمد داشت منم بالطبع با خیلی ها آشنا شدم و کم کم برا خودم سری تو سرا در آوردم و با عوض شدن رخت و لباسم، واسه خودم کسی شده بودم.
هوا برم داشته بود که حتما کسی هستم و از صبح تا پسین کارم این بود که پاچه خواری اربابو میکردم والبته رگ خواب اربابم همین پاچه خواری بود و بس. کافی بود هی از مدح و حشمت و جلال ارباب بگم و اون به من بیشتر و بیشتر پرو بال بده. با همین فرمون چیزی نگذشت که شدم از ملازمان و دایره معتمدین ارباب و منم هرروز با دمم گردو میشکوندم. یک روز که طبق روال همیشه سُر و مُر و گنده با کفش ورنی و کت و شلوار مشکی و یقه آلاگارسونی و موهای فرفری که زیر کلاه شاپویم زده بود بیرون وارد عمارت ارباب شدم،همه ملازمان رو در حال گریه دیدم، خبر به خبر که ارباب سخت مریض شده و بایستی برا دوادرمون بره فرنگستون….
همه از خانم خونه و آشپز و ملازم  خونه، ارباب شیون میکردن و بی تابی میکردند. سید حیدر باغبون میگفت که ارباب سرطان گرفته و و باید سریع برا درمون با طیاره و شبانه ببرنش فرنگستون وگرنه امیدی به زنده بودنش نیست.  همه درماتم بودیم و اون روز و روزهای دیگه از پی هم گذشت تا پس از چندی پیکر بی روح ارباب رو برا دفن از فرنگستون آوردند. مراسم کف و دفن و سوم و چله که تموم شد، خانم خونه اکثر ملازمان منزل رو از خونه مرخص کرد و قصد داشت که با فروش عمارت و ملزومات برا همیشه بره فرنگ.
یادم رفت بگم که زن ارباب بیست سالی از ارباب کوچکتر بود و خدا بهشون بچه نداده بود،میگفتند که عیب از ارباب یوده که بچه دار نمیشده. اون روز خانم خونه اومد و مثل خیلی از کارکنان اون عمارت عذر منو خواست و مبلغی هم پول داد و گفت که از فردا دیگه به عمارت نرم. من که افسرده و سرخورده که دوباره از عرش افتادم به فرش و منی که غیردزدی و گاریچی گری چیزی بلد نبودم و مدتی هم از این طرف غرق در سرخوشی بودم ، آینده مبهمی را برا خودم تصور میکردم.
یک هفته ای از زمان عرش به فرش شدنم نگذشته بود که یک روز صبح اول وقت کلون در خونه خدابیامرز ننمو پشت سر هم میکوبیدند. منم شاکی  از اینکه چه آدمی سر صبحی اینطوری در میزنه، و زیر لبی با فحش وناسزا رفتم در و باز کردم که یکهو دیدم که خانم خونه با لباس یک دست مشکی و تور مشکی در حالی که آرایش کمی بر صورتش داشت جلو در خونه واستاده بود. خانم از من خواست که وسایلمو جمع کنمم و با اون به عمارت برگردم. به عمارت که رسیدم دوباره خانم خونه لباسهای الوانی به من داد و شام مفصلی ترتیب داد و خیلی مهربون و خودمونی گفت: میخوام یک موضوع مهمی بهت بگم و اون اینکه ارباب قبل مرگش سند این خونه رو به اسم تو زده ولی من فکرمیکنم که تو جعل امضا کردی و تحت شرایطی اون خونه رو به نام خودت کردی. و ادامه داد:
حتما ارباب رو مست کردی و تو مستی امضای اون رو گرفتی و یا امضای اون رو جعل کردی. در آخر گفت یا به کارت اعتراف میکنی و میری محضر و اون خونه رو به نام من میکنی یا اینکه از این خونه جون سالم به در نمی بری. منه مفنگی از خدا بی خبر که نمیدونستم کی کجا و چه اتفاقی افتاده واونموقع فقط داشتم به لب و دهن خانم نگاه میکردم و زبونم بند اومده بود.
آخه مگه میشه یکی بدون خبرش یک ملک به نامت بکنه؟ اصلا به فرض اون حاضر بشه بکنه باید خودم در محضر باشم که اون سند رو امضا کنم. من که تو هیچ محضری نرفته بودم…آخه این چه موهبتی بود که خدا نصیبم کرده بود؟ همه امضاشون جعل میشه یکی ازشون کم میشه و من امضام جعل شده بود و یک شبه بی خبر ثروتمند شده بودم. اون روز هی زن مرحوم ارباب گفت و گفت و تهدید کرد و منم یهو به خودم اومدم که چهار دست و پام توسط چهارتا نره غول بسته شده و منو ته زیرزمین تاریک عمارت زندانی کرده بودند.
اون شب تا صبح نحوابیدم و تو تاریکی هی فکر کردم و فکر کردم. صبح که شد به خانم گفتم که حاضرم که ملک رو به نامش کنم و فقط اجازه بده که آزاد شم و کاری به کارم نداشته باشند. فردای آن روز که اون چهارتا نره قول منو به به محضر بردند و منتظر خانم موندند خبر اومد که خانم تو راه اومدن با یک خودرو تصاف کرده و جان به جان آفرین تسلیم کرده. آری منه یه لاقبای عالم، بخاطر یک جعل امضا و در امتداد پاچه خواری هایی که از ارباب کرده بودم و به سبب اینکه ارباب میدونست که خانم فقط برای ثروتش باهاش عروسی کرده وعلاقه ای به اون نداشته و گویا سر و سری هم با دیگرون داشته، این مدلی با جعل امضای من، من را ثروتمندترین علاف شهر کرد….

Facebook Comments Box

About مجید شمس

Check Also

داستان تلخ محمد قبرشوی تنها!

مهدی قاسمی شبهای جمعه ظرف حلب پنج کیلویی که یک دسته چوبی به دهنه اون …

داستان طنز این هفته: آرایشگاه دَلّی!

مهدی قاسمی این مدرسه لعنتی هی گیر میداد که کلتونو باید هُل(کچل) کنید و هرکی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *