سرگذشت آفتاب، قسمت (۴۱)، افسانه رستمی

راهی برای نجات زندگیم نمانده بود، البته اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت. علی کوچولو خواب بود، در یخچال را باز کردم، جعبه‌ی قرص‌ها را برداشتم و نزدیک به ۷۰ عدد قرص را یکی یکی خوردم، می‌خواستم برم تو تخت کنار پسرم که زنگ خانه را زدند، در را باز کردم، سمیه بود، بعد از اون چیزی یادم نم‌یاد.

وقتی چشمم را باز کردم ، سمیه بالای سرم بود، ساعت حدوداً ۵ صبح بود، اتاقی که بیماران مرگ مغزی در آن بستری بودند، چقدر عصبانی شدم و فریاد زدم وقتی فهمیدم هنوز زنده هستم. اینقدر تقلا کردم و سعی کردم از جام بلند ‌شم و فریاد زدم، که گویا بهم مسکن قوی زده بودند و دوباره به خواب رفتم.

بعد از بیداری، روانپزشک با چند پرستار که ظاهراً یک تیم بودند کنار تختم جمع شده بودند. دکتر که از زندگی آشفته‌ی من خبر نداشت، گفت خانم کوچولو یک جر و بحث ساده که اینهمه جنجال نداره، به سمیه که پایین پام ایستاده بود نگاه کردم، با اشاره چشم به من فهماند که چیزی نگم. چند سوال احمقانه از من پرسید و بعد به بخش منتقلم کردند.

سمیه ۴ روز بیمارستان مانده بود به خاطر من، با وجودی که بچه کوچیک داشت، گریه می‌کرد و می‌گفت چرا به پسرت فکر نکردی؟ چطور دلت اومد با خودت اینکار رو بکنی؟ تو فکر کردی اولین زنی هستی که شوهرش ازدواج مجدد می‌کنه؟ همین الان که ما داریم با هم حرف می‌زنیم هزاران زن در همین شرایطی هستند که تو الان هستی. من که کاملاً بی‌حس شده بودم فقط گوش می‌دادم و داشتم فکر می‌کردم حتی توی مردن هم شانس ندارم. چرا باید سمیه اون ساعت میومد و من رو می‌رسوند بیمارستان؟

از حرف های سمیه متوجه شدم آرش اصلأ بیمارستان نیومده، انگار یک کاسه آب سرد ریختن رو سرم و به طرز عجیبی آروم شدم، یک جورایی از همه چیز و همه کس بریدم، فقط دلم می‌خواست تنها باشم.

از بیمارستان مرخص شدم، سمیه و بهرام همراهم بودند. بهرام مرد شوخ طبعی بود و سعی می‌کرد با حرفاش منو بخندونه، اما من انگار اصلاً چیزی نمی‌شنیدم، خالیِ خالی شده بودم.

رسیدیم جلوی در خونه، سمیه پیاده شد، در ماشین را باز کرد و گفت: آفتاب، مادرم ناهار درست کرده، بریم بالا. من که اصلاً نه اشتها داشتم و نه دلم می‌خواست کسی را ببینم. گفتم: می‌خوام برم خونه دوش بگیرم. بهرام ماشین را پارک کرد و اومد گفت: نه دیگه، نشد، با خنده گفت: ما عزرائیل را مایوس کردیم، یادت باشه گردنت حق داریم. اینکه الان شاد و سلامت هستی از برکت وجود من و سمیه است، پس روی حرف ما حرف نزن. مجبور شدم برم بالا. بعد از ناهار بلند شدم که برم پایین ولی باز سمیه اصرار کرد که چون تازه از بیمارستان مرخص شدی و نیاز به مراقبت داری بهتره همینجا بمونی.

چون راحت نبودم و دلم یک گوشه خلوت می‌خواست، ازشون تشکر کردم و اومدم پایین. سمیه پشت سرم اومد گفت: آفتاب، خواهش می‌کنم خودت رو کنترل کن باید یه چیزی بهت بگم. گفتم: میشه باشه برای بعد؟ الان باید برم خونه. و از پله‌ها اومدم پایین، کلید، دست سمیه بود، گفتم: لطفاً کلید رو بده من، نمیتونم سرپا بایستم.

سمیه هول شده بود و من متوجه این همه دستپاچگی اش نمی‌شدم، کلید را از دستش گرفتم و رفتم پایین. سمیه دنبال اومد و تا خواست چیزی بگه در رو باز کردم و رفتم داخل. صحنه‌ای که می‌دیدم برام غیر قابل باور و غیر قابل تصور بود

Facebook Comments Box

About مجید شمس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *