قالب وردپرس
خانه / فرهنگی و هنری / یادواره ای به یاد پدر و مادرم، یاد همه پدر و مادران آسمانی زنده باد – مهدی قاسمی

یادواره ای به یاد پدر و مادرم، یاد همه پدر و مادران آسمانی زنده باد – مهدی قاسمی

یادواره‌ای به یاد پدر و مادرم
روح همه پدران و مادران آسمانی شاد

مهدی قاسمی

هفتاد سال پیش کربلایی علی، مادرم را در امامزاده سید تاج الدین غریب شیراز برای اولین بار می‌بیند. خودش میگفت محو زیبایی پدر شده و اون که اونموقع پانزده سال بیشتر نداشت، یکسال بعد علیرغم مخالفت پدرش به عقد پدرم که اون موقع سی و پنج سال داشت در می‌آید. پدر از مال دنیا اتاقی کوچک و تنگ و تاریک از یک عمارتی بزرگ در خیابان منوچهری شیراز را داشت با یک پتو و چند ظرف و ظروف ساده. او زندگی را با پدرم شروع می کند. هر چند که خواهرهای دیگر مادر هر کدام با مردهایی که از لحاظ مالی خیلی بهتر بودند، ازدواج کردند. مادر در زندگی مشترک پنجاه و پنج ساله با پدرم صاحب یازده فرزند شد و همه را به سختی و فقر بزرگ کرد و سر و سامان داد. با نان حلال و مدد خدا، همه فرزندانش تحصیل کرده شدند، مهندس، معلم، مدیر، استاد دانشگاه… و نسلی با چهل و اندی نوه و نبیره که باز همه تحصیل کرده و موفق.
آری مادر و پدر با تنگدستی و هیچ، نسلی از خود بر جا گذاشتند که تا سال ها ماندگار خواهد بود. و این نشان میدهد که اگر خدا بخواهد، عزت می دهد و برکت. وای به روزی که خدا نخواهد، طومار زندکی و ریشه نسلی را با یک چشم بر هم زدن از جا می کند. حالا می خوای هرچی پشتوانه، پول و هیبت داشته باشی.

 

مادرم یعنی آب آور خانه از آب انبار دروازه کازرون وقتی که هنوز خانه ما آب نداشت،
مادر یعنی مهماندار همیشگی مهمانان خانه پدری، چون که پدر همیشه و هر روز مهمان داشت،
مادر یعنی غم خوار واقعی هر بچه و نوه و نبیره،
مادر یعنی معدن صبر و انتظار و اضطراب،
مادر یعنی خنده‌های طولانی و ریسه‌های دلبرانه مادرانه،
هنوز خنده‌هاش تو گوشمه. صداش، حتی تو خواب غربت که خالیه جاش، مادر یعنی لالایی‌های نیمه شب، لالا لالا گل پونه … لالا لالا گل خونه … ها جستم و واجستم تو حوض نقره جستم… حسنی با دستبند طلا می خواد بره کربوبلا… سیصد تومن چی میشه، پول ماتیکش نمیشه… یک مرغ زرد گردن دراز پا کوتاهی داشتم…
مادر تا بود، زحمت کشید. وقتی خواستیم باشه، نبود. چرا که نخواست زحمت باشه. مادر یعنی خواندن همه به آرامش، دعوا و اختلاف بچه‌ها، عروس‌ها، دامادها و نوه‌ها… فقط یک کلام، ننه، ول کن. ننه کوتاه بیا. ننه اون بزرگتره. ننه بساز…
مادر یعنی، نشستن تنهایی روی چهار پایه کوچک دم در کوچه تا شاید، یکی از عزیزانش رو از دوردست ببیند. و گاهی انتظاری طولانی…
مادرسفره دار همه، هر جایی می رفت یکی دو روز بیشتر نمی ماند. می گفت هیچ جا خونه خود آدم نمی شه. ولی اینهم از مهربانیش بود، چون نمی خواست مزاحم عروس و دامادهاش بشه و بهانه رو خونه خودش می کرد و دلتنگی‌اش. ولی اینطور نبود.
مادر غمخوار همه و دعاگوی همه، هروقت دلمان می گرفت زنگی می زدیم و می گفتم مادر برای من دعا کن. نمی پرسید چرا و برای چی؟ بلافاصله شروع می کرد به دعا کردن.
حالا دیگر کسی نیست که بدون سوال، برام دعا کنه و نپرسه چی شده مگه اتفاقی افتاده.
مادری مهربان و زحمتکش که در طول حیاتش خیلی برای من و خیلی‌ها زحمت کشید و من هیچ کاری نتوانستم بکنم. حتی بر خاکش هم نتوانستم باشم.

پدرم کربلایی علی، شاعر نبود ولی شعر می گفت. هر کی از دوستان یا بستگانش به مشکلی بر می خورد کلعلی براش شعر طنز می گفت و شعرهای او دهن به دهن می چرخید و باعث خنده و شادی دیگران می شد و در اصل باعث آشتی دو طرف و تا مدت ها سبب سوژه شدن و خنده اطرافیان می شد.

ننه هاشم که مسته
کنار کوچه نشسته
……
خرمای شیرین دل کافر
هستش تو … عمو  جعفر

همه آشناها از گزند شعرهای طنز و تلخ او حاشیه امنیت نداشتند.
خیلی قدیما که اداره پست مثل الان قوی نبود و آدرس ها مثل الان دقیق و پستی نبود پلاک خانه پدر، مرکز پست صلواتی شهر و روستاهای دور بود.
سربازها، کارگرها، آشناها، مسافرها، همه نامه هاشونو برای کل علی پست میکردند و اون نامه‌ها رو با واسطه به دست گیرنده‌ها می رسوند. روزی بین ده تا پنجاه تا نامه، همه به آدرس:
شیراز، خیابان منوچهری، باغچه درویش، پلاک…
معتمد محل و خانواده بود. آشتی دادن، حلال مشکلات، استخاره، دعا، عیادت بیمار از آشنا تا آشنای دوست آشنا، آزاد کردن زندانی با گلریزان، پیدا کردن کار و خانه برای این و آن، جا دادن به بی پناهان، تیمار کردن کبوترهای امامزاده سیدتاجدالدین غریب دروازه کازرون، پذیرایی روزانه از مسافران غریب و آشنا با چای و سفره همیشه بازش.
عاشق باغچه و باغ بود. چند تایی هم باغچه داشت که هزینه نگهداریش دو برابر قیمت ثمر میوه‌هاش بود ولی به عشق تقسیم میوه و مرکبات سالانه رایگان بین فک و فامیل، نگهداری و هزینه می کرد.
حامی غریبان، یتیمان، کودکان بود و همه او را بووو (بابا) صدا میکردند. همیشه تو جیبش و خورجینش دو چیز بود، پفک و شکلات، توپ بازی و سیگار. اولی را به بچه‌ها می داد. بچه ها تا او را می دیدند در پی او میدوید‌ند. دومی سیگار! هر چند سیگاری نبود ولی به هرکی که سیگاری بود سیگار تعارف میکرد. عاشق بچه‌هایش بود.
دایم النماز و روزه بود و حافظ قرآن. هر هفته یکی دو روزش روزه بود و با نان و پنیر و خرما افطار می کرد. همیشه نماز صبح و شب اول وقت می خوند، نماز ظهر رو همیشه تو مسجد عظیمی منوچهری تنهایی می خواند چون از همون اول آخوندا را قبول نداشت و نماز شب را در خانه. می ڰفت فرق آخوند و آدم اینه که هر آدمی آخوند میشه ولی هر آخوندی آدم نه!
کربلایی علی تا آخر عمرش روی دو پاهای نداشته‌اش ایستاد و از هیچ کس انتظار برگشت خوبی‌هایش را نداشت. سخاوتمند بود و ریالی زیر منت کسی حتی بچه‌هایش نبود. عمر با عزت و زندگی درویشانه‌ای داشت و چشم و دلش از دنیا و مال دنیا سیر بود. حریص نبود، فقط بچه‌های خودش را نمی دید و با ثروت زیاد آن هم دعای خیر مردم زندگی کرد و به پایان رساند.

باشد که پدران و مادران آسمانی همواره ما را دریابند و دعا کنند و حضور روح مهربان شان بالای سر ما باشد و ما را به خاطر همه نبودن ها و بدی‌ها و اذیت ها و بچگی ها و گناهان مان ببخشند.

تنور زندگی مان هنوز با یاد آنهاست که اندکی گرم است.

یادشان گرامی، روحشان شاد…

 

Facebook Comments

درباره ی ادیتور

همچنین ببینید

حزب آرا: «پیمان نوین» شاهزاده رضا پهلوی، مایه ی دلگرمی و شادمانی است

اختر نیوز، بدنبال «پیمان نوین» شاهزاده رضا پهلوی که در 7 مهر ماه 1399 منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *