یادداشتی از نیلوفر بیضایی در نقد فیلم «عیار تنها» در باره ی بهرام بیضایی

اختر نیوز، «عیار تنها» نام مستندی یک ساعته در باره ی بهرام بیضایی کارگردان و نویسنده ی مطرح ایرانیست که بتازگی از رادیو فردا پخش شد. این مستند را علا محسنی به سفارش رادیو فردا تهیه کرده است. نیلوفر بیضایی، دختر بزرگ بهرام بیضایی که خود کارگردان تاتر و نمایش نامه نویس است، در یادداشتی که در صفحه ی فیسبوک خود منتشر کرد به نقد و ناگفته های این مستند پرداخت. نیلوفر تا 18 سالگی که مجبور به ترک ایران شد، در کنار پدر بود و حتی هنگام بچگی در صحنه های فیلم برداری پدرش حضور داشت. او با اینکه هنگام تهیه فیلم های مطرح پدرش همچون رگبار سن کمی داشت اما همه چیز را بخوبی را بیاد می آورد و در این یادداشت به کمبودها و ناگفته های مستند اشاره میکند. اختر نیوز با توجه به اهمیت سینمای بهرام بیضایی، نقد نیلوفر را با اجازه ی او در اینجا برای علاقه مندان منتشر میکند:

یادداشتی از نیلوفر بیضایی در نقد فیلم «عیار تنها» در باره ی بهرام بیضایی

همین الان فیلم “عیار تنها” ساخته ی علا محسنی که بازتاب دهنده ی مختصری از دنیای کاری و زندگی بهرام بیضایی است را دیدم. در قسمتهای فیلمهای قدیمی تر بیضایی یادها و خاطرات شخصی برایم زنده شد. از فیلم رگبار که در پنج سالگی من ساخته شد و همان سالی که خواهرم نگار بدنیا آمد. فیلمی که هر بار آن را دیدم، دو چیز در تصویرها برایم یادنگاره هایی را زنده می کرد. یکی پوستر عکس گربه ای که عاشقانه دوست می داشتم و نمی دانم چه شد که سر از دیوار اتاقی در فیلم رگبار در آورد و بعد دیگر هرگز به من باز نگشت و دیگری عکس عروسی پدربزرگ و مادربزرگ پدری ام که جزو قابهای تصویری خانه ی آقای حکمتی بود.
فیلم غریبه و مه که در همان سالها ساخته شد، یکی از سخت ترین فیلمهای پدرم بود. او تقریبا یک سال برای ساختن این فیلم از فضای خانه دور بود و وقتی بازگشت، خواهر خردسالم با او غریبی کرد و او را نشناخت. و باز فیلم غریبه و مه و بازیگر کودکش محسن محمد باقر که از هر دو پا فلج بود و با عصا پاهای خود را به زمین می کشید . در تصویری انتخاب شده از این فیلم آیت (خسرو شجاع زاده) به محسن می گوید: “آره ، آره اگه اونا بذارن میسازیمش” و محسن در حالی که لبخند از چهره اش محو می شود می گوید: “اونا؟” … و این “اونا” آیا همانهایی نبودند که پس از انقلاب اسلامی محسن نوجوان را در 15 مرداد 1367 همراه چند هزار جوان و نوجوان دیگر اعدام کردند؟ و حیف که در فیلم اشاره ای به این نکته نشد. فیلم سفر که در آن “شهرزیبا” ی آن زمان را می بینیم. همان محله ای که پدر و مادرم اولین آپارتمان زندگیشان را با پولی اندک در آنجا خریدند و بخشی از کودکی من در آن گذشت. همانجا که مادربزرگ و پدر بزرگ مادری ام نیز آپارتمانی خریدند که هنوز هم هست، اما بدون آنها. چریکه ی تارا که در پشت صحنه ی فیلمبرداریهایش بودم و نی های نیزارها را همراه با کارکنان فیلم رنگ می زدم. فیلمی که در اسالم ساخته شد. جایی که بخشی از خاطرات تابستانی نوجوانی ام برای سالهای پی در پی در آنجا و با اهالی اش گذشته بود. همان جا که بعدها محل ساخته شدن باشو غریبه ی کوچک بود، در حالیکه من دیگر در ایران نبودم. پیش از آن در مراحل مقدماتی آماده سازی ساخت فیلم، زمانی که هنوز در ایران بودم، بیاد می آورم که روزی عدنان عفراویان، بازیگر نقش باشو به خانه ی ما آورده شد پدرم روی پرده به او فیلمهای نوجوانان نشان می داد. عدنان تا آن روز در زندگی اش فیلم ندیده بود.
نیلوفر بیضایی در کتابخوانی مهشید امیرشاهی در فرانکفورت. نیلوفر نمایشی بر اساس چند داستان کوتاه از مهشید امیرشاهی به روی صحنه برد

 

هر بار خانم آنیک، بازیگر نقش مادر در فیلم کلاغ را می دیدم، به یاد مادربزرگم (مادر پدرم) می افتادم. شباهت کاراکترها و خاطره ها از تهران قدیم و لوقانته و زبان فرانسه که مادر بزرگم تا حدودی بر آن مسلط بود، تلاشی برای زنده نگاه داشتن یاد و تاثیر زنی بر زندگی اش بود که آن موقع هنوز زنده بود و دنیای ذهنی و هوش سرشارش را می شناختم.
نکته ی اشتباه دیگر فیلم و یا حافظه ی پدرم این است که خانواده اش یعنی مادرم و من و خواهرم همگی به سوئد مهاجرت کردیم…که اینطور نبود. من در سال 1985 و در حالیکه چند دستگیری به دلایل سیاسی که شامل فروختن کتاب و همراه داشتن اعلامیه می شد را پشت سر گذاشته بودم و در حالیکه دیگر فعالیت سیاسی نداشتم، اما مدام تحت کنترل بودم، به همراه مادر و خواهرم به آلمان آمدم. من در آلمان ماندم و آنها پس از چند ماه به ایران بازگشتند. دو سال بعد یعنی در سال 1987 مادرم و خواهرم نگار به همراه سوسن تسلیمی و دخترش توکا به سوئد مهاجرت کردند و قرار بود که پدرم و داریوش فرهنگ، همسر آن زمان سوسن تسلیمی نیز بعدا به آنها بپیوندند. اتفاقی که هرگز نیفتاد. من هرگز در سوئد زندگی نکرده ام و از همان ابتدا ساکن آلمان بوده ام. یادم افتاد در کتابی درباره ی پدرم نیز روایتی نادرست درج شده از “خانواده ای” که او را ترک کرد و تنها گذاشت. اما این روایت درست نیست.
آنچه برایم علاوه بر پرداختن این فیلم به کارهای هنری پدرم اهمیت داشت این بود که او در فیلم در مورد خانواده اش، باورشان به بهاییت و تحت فشار بودن خودش به دلیل باور خانواده اش سخن گفت. همچنین درباره ی دلیل مهاجرت پدرش از آران به تهران. و به یاد می آورم سالهای پس از انقلاب را که عمه ام که دبیر ادبیات بود بدلیل باورش اخراج شد، عمویم که معلم بود، به همین دلیل اخراج شد، پدرم که حاضر به نفی هویت خانواده اش و انکار باور آنها نشد، از شغلش در دانشگاه اخراج شد، دختر عمه ام که از دانشگاه اخراج شد، وضعیت دختر عمه ی دیگرم که سال پایانی مدرسه عالی سینما و تلویزیون را می گذارند، معلق ماند، محل کسب و کار شوهر دختر عمه ام که در شیراز به آتش کشیده شد، فرزندان دختر عمه هایم و تمام فامیل پدری ام که بعد از انقلاب به سن دانشگاه رسیدند از امکان تحصیل در دانشگاههای رسمی کشور محروم ماندند، پدر و مادر پدرم در زمینی پشت خاوران، همانجا که بهاییان در آن دفن می شوند و “لعنت آباد” خوانده می شد، دفن شدند و هنوز مطمئن نیستم که سنگ قبری داشته باشند یا اگر داشته اند هنوز وجود داشته باشد.
و سرانجام می رسم به روایت پدرم از مادرم. رابطه ای که با عشق و در تئاتر آغاز شد. آشنایی پدر و مادرم از طریق گروه هنر ملی به سرپرستی عباس جوانمرد، دایی مادرم آغاز شد. در آن زمان پدرم یک جوان ناشناس ولی سخت مستعد بود که جوانمرد توانایی و استعداد او را کشف کرده بود و به حضور او امکان بروز می داد و مادرم که گاه به همراه دایی ام ایرج رامین فر در تمرینها و سفرهای گروه هنر ملی حضور داشت، در انجا پدرم را شناخت. مادر من در اوج ناشناس بودن پدرم به او عاشق شد و با او ازدواج کرد و در اوج شهرتش از او جدا شد. در فاصله ی بین ازدواج و جدایی این دو، زمانی به درازای بیست و اندی سال وجود دارد. چگونه کسی که با کار هنری همسرش مخالف باشد می تواند بیست و اندی سال در کنار او زندگی کند و با نداری اش بسازد، نبودنهای مداومش را تاب بیاورد و در نبودش تلاش کند تا بهترین امکانات را برای رشد فرزندانش مهیا کند، و نبودنش را (حتی هنگامی که بود) جبران کند، از در آمدش قران به قران کنار بگذارد تا زندگی بگردد و خانه و ماشینی خریده شود و دو کودک بزرگ شوند، در دورانی که درآمد پدرم صفر مطلق بود با درایت چرخهای زندگی را بچرخاند و بسیاری از خود گذشتگیهای دیگر. مادر من زن مغروریست و این غرور وجود زنان فیلمهای پدرم، شاید بدون اینکه خودش بداند از شخصیت او بر گرفته شده است. مادرم در عین حال مرعوب جذبه های بیرونی و موضع قدرت نمی شد و نمیشود، انسان شناس بسیار خوبی ست و اهل تعریف و تمجید های غلو آمیز نیست. او اگر عاشق بود که بود، به جنبه های انسانی وجود پدرم بود که شاید گاه در شخصی ترین عرصه های زندگی تحت الشعاع فضای حرفه ای کارش قرار می گرفت و تا جایی که من تجربه کرده ام، مادرم اگر مخالفتی داشت، با فضای نا امن عاطفی بود که کار هنری پدرم در اطراف زندگی ما و خودش ایجاد میکرد و نه با سینما و تئاتر، که خودش در دامان تئاتر بزرگ شده بود و همراه با عزیزترینهایش در این فضا نفس کشیده بود. اینها بخشهایی از نانوشته های لابلای خطوط است برای ثبت در تاریخ.
پ.ن:
در گفتگوی کوتاهی که با آقای غفوری آذر از رادیو فردا برای پخش پیش از نمایش فیلم داشتم در مورد بهرام بیضایی چنین گفتم:
“بهرام بیضایی یک هنرمند کمال گرا، پویا، سخت گیر، سخت پسند، همچنان کنجکاو و تشنه ی دانستن است و در سنین کم متنهایی نوشته که به لحاظ بینش و دانش و کیفیت، اوج بلوغ هنری را بنمایش می گذارند. در همه ی آثار او تجربه های خود او و محیط پیرامونش، رنجها و لذتهای زندگی وجود دارد بدون اینکه بتوان این آثار را اتوبیوگرافیک نامید. حتی زبان آثارش نیز ارتباط تنگاتنگ با محیط زبانی دارد که از خانواده اش آغاز شده. هنر او در بسط دادن رنج در اقلیت بودن، بیگانه بودن و در نتیجه در مظان اتهام بودن است به فضاهای اجتماعی گله وار و نقب زدنش به چرایی در جا زدن جامعه ای که بزرگترین مانعش برای پیشرفت تعصب، پیشداوری و عدم رواداری است. در آثار او همواره کسانی هستند که می خواهند از این سدها و موانع بگذرند و همچنین کسانی که خود سد و مانعند. با اینهمه شخصیتهای آثار او سیاه سیاه یا سفید سفید نیستند. انسانند با تمام نقاط قوت و ضعف یک انسان.” و خواستم به آن گفته بیفزایم: همانطور که خود او و همه ی ما. اما خوب است که ما نیز بر نقاط قوت و ضعفمان آگاه باشیم و شهامت بر زبان آوردن، بازنگری و تغییر را بیابیم.
نیلوفر بیضایی
22 اکتبر 2020
Facebook Comments

About اختر نیوز

Check Also

آخرین خبرها با هومن مستقیم از پارلمان اروپا

#اخترنیوز، آخرین خبرها با هومن مستقیم از پارلمان اروپا هومن شهبندی خبرنگار آزاد ساکن بروکسل، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *