بعد از کرونا، حتماً! ( 2 )

 “بعد از کرونا، حتماً!” ( 2 )

جمشید گشتاسبی

“بعد از کرونا ، حتماً!” به عنوان خاطره ای کرونائی در آوریل سال پیش در سایت اختر نیوز درج شد و آنچه در پی می آید مکالمه ای تلفنی بین کارآکتر اصلی آن داستان با دوست ایرانی اش است که به عنوان خاطره ای دیگر از دوران کرونائی، در آوریل امسال روایت می شود: 

 

_ بالاخره بهش گفتم. احساس می کردم تا بهش نگم دوستت دارم، تعادل پیدا نمی کنم. اگر گیر نمیدی بهم میخوام بگم اعتراف به عشق هم خودش یه دوپینگه، حداقل تو این سن و سال ما.

_ اعتراف نمی خواست دیگه. پیاده روی مکرر دور دریاچه را داشتید. سمینار ماهی سالمون برگزار می کردید، شکلات تلخ هفتاد و چند درصدی را هم که گاهی وقتا محبوبتون پرتاب می کرد به بالکن. ما دوستان که همه می دونستیم شما رومئو و ژولیت قرن بیست و یکید. همه ی اینا کنارهم یعنی اینشالا مبارکش باد دیگه.

_ چی چی لا موبارک دیگه؟!

_ هیچی؛ یه اسلنگ مانند ایرانی بود. منظورم اینه که همه چیز گواه بر وجود یک رابطه ی عاشقانه بود. حتما باقی دوستان هم مثل من وقتی باهات تماس می گرفتند حال کارول رو هم می پرسیدند.

_ درسته اما همه چیز درعین حال زیر سایه ی کرونا بود یعنی استاپ، یعنی فاصله، خط قرمز، باید و نباید. یعنی هشتاد درصد لبخند او زیر ماسک بود. یعنی همه زندگی ها آویزون تو هوا. ببینم؛ تو حالت از این آرنج به هم ساییدن  بهم نمیخوره؟!

_ هیشکی خوشش نمیاد. از “سی” تا “آی” کرونا همه اش تلخ و سخت و سیاهه.

_ واقعأ همینه که میگی. راستی از ایران شما چه خبر؟

_ اخبار خوبی نمیاد. فقیرترین و قراضه ترین کشورهای آفریقائی هم واکسناسیون منظم و مجانی را با جدیت شروع کرده اند اما مردان خدا در میهن من تازه به بخش خصوصی میگن می تونید واکسن وارد کنید به مردم بفروشید.

_ گفته بودمت غیر از  آفتاب و ستاره و ابر، دیگه هر چیز متصل به اون بالا فیکه و فاجعه! سیاست، خوبش چیه که آسمونی ش چه باشه؟  

 _ مردم ما هم می دونند ویروس اصلی چیه…. حالا از اینا بگذریم نمیخوای دیگه سکوت و خشمتو بذاری کنار بگی چه بود و چی شد؟ چطور همه چیز ریخت بهم؟ چه شد که تلفنتو از دست دادی؟ چرا هیشکی ازت خبری نداشت؟ اما می گفتند شعارات هنوز از پشت پنجره پیداست. همه نگرانت بودیم. حالا اما کلامت رنگ و بوی سلامت داره. اولش که انگار صدات از ته چاه میومد! زیاد جرأت مکالمه ی طولانی باهات نداشتیم. حالا اگه دلت میخواد بگو تا خیال ما هم راحت شه. 

_ میگم. میگم بهت…. راستش چند تا اتفاق با هم افتاد. ایست قلبی را جمع بزن با شرایط کرونائی و مرحوم شدن تلفن همراه؛ معجون غریبی از توش درمیاد. اگر کرونا نبود شاید اینجور هم نمی شد. راحت تر بود. هیچ هیچ کرونا یه جاهائی مثل دست اندازای ناخواسته در مسیر رانندگی می مونه. خب، تنها سرعتو نمی گیره ازت. یه مسیرهائی رو که یه عمر رفتی مجبوری تغییر جهت بدی و از یه راه تازه بری. یه راه بندونای تازه هم سر رات سبز میشه که نه میذاره جلو بری، نه می تونی برگردی.

_ خیلی سینمائی شد. ما هم کنجکاویم به یه هپی اند برسیم. بالاخره دختره به پسره می رسه؟

_ وقتی بگم خودت بهم حق میدی…. شروعش با ایست قلبی بود. روزی که دچار ایست قلبی شدم همه ی بچه ها و نوه ها اینجا بودند که همین هم خودش یه شانسی بود. وقتی احساس کردم عرصه داره بهم تنگ میشه و فشار عجیبی به سینه ام میاد پسرم معطل نکرد و گفت بریم بیمارستان. هیچیم نبود هان. قبلش همه اش بگو و بخند بود. داشتم واسه ی دو تا نوه هام داستانی را از تو موبایلم می خوندم و عکس های مربوط به داستانو نشونشون می دادم. ناگهانی نفس کشیدنم سخت شد. دیگه درست یادم نیست چه حالی داشتم تو مسیر و در پذیرش بیمارستان هم چه بر من گذشت؟! مجسم کن داری سخت نفس می کشی، ماسک هم زدی و هر کی هم می بینی ماسک بر چهره داره…. نمیدونم دیگه کی به کما رفتم. بعدآ فهمیدم سه هفته در کما بودم. نزدیک بیست روز هم در بخش مراقبتهای ویژه. بیشتر اوقات هم با ماسک. تو این مدت فکر می کنم به اندازه ی همه ی عمرم فحش دادم. به کی؟ به حضرت کرونا.

_ می تونم بفهمم. ملاقات هم که محدود بود در این شرایط؛ نه؟

_ درواقع ملاقات نبود. یکی از خانواده میومد پشت شیشه منو ببینه که پرستار اسکورتم می کرد.

_ کارول هم خبر داشت؟

_  نه، حالا میگم برات. وقتی با پسرم از خونه زدم بیرون دیگه حواسم نبود موبایل را هم بردارم. بعدآ که خواستم اونو برام بیارند فهمیدم که نوه ها که تو خونه براشون قصه می خوندم موبایلو برداشته و سرگرم تماشای عکسا بودند و یکی شون میره دستشویی جیش کنه که جیش کردن همان و سقوط تلفن در آنجا که نباید همان. خلاصه تا مامی را خبر می کنه و عملیات امداد با ملاحظات بهداشتی صورت بگیره و بعد رطوبت زدائی بشه موبایل مرحوم میشه. گویا بعدش چند روزی هم میذارنش لای برنج تو یه کیسه اما این تکنیک هم جواب نمیده. 

_  به این ترتیب یعنی همه ی شماره ها رو ازدست دادی. دوستا همه می پرسیدن چرا تلفنش جواب نمیده.

_ صاحب تلفنی جدید شدم با مدلی بالاتر و امکاناتی بیشتر اما مرض من که مدل نبود. می دونستم غیر از دوستان، حتما کارول هم بارها تلفن کرده و جوابی نشنیده. سر راهش برای خرید هم دیده تراس خونه ی من سوت و کوره و هیچ نشونی از من نیست جز نوشته های پشت پنجره. دم دریاچه هم مرا نمی دیده. جالب اینکه من هم در بیمارستان بارها خواب دریاچه را می دیدم اما سوت و کور و فرو رفته در مه.

منتظر بودم زودتر روبراه بشم بیام خونه و برم در خونه ی کارول بدون ملاحظه ی اینکه همخونه ی بدقلقش خوشش بیاد یا بدش بیاد. 

اقامتم در بیمارستان در این دوران از خاطرات بد زندگیم شد. محدویت های کرونائی و بخصوص در مورد ما سن بالاها که می گفتند موارد بالقوه آسیب پذیر در رویاروئی با ویروس هستیم شرایط را محدودتر و سنگین تر می کرد. خیلی با خودم جنگیدم که آرامشم را حفظ کنم تا آسیب بیشتری نبینم و زودتر بیام خونه. اما مرخص شدن از بیمارستان به معنای برگشتن به خونه هم نبود. تحرکم به شدت محدود بود. اجازه ی بیرون رفتن نداشتم. نمی تونستم خم بشم. برای حمام هم باید روی صندلی می نشستم. خلاصه مجبور شدم منزل پسرم بمونم و تحت مراقبت های او باشم.

 یک روز در میون پرستاری از بیمارستان میومد خونه کمی با من نرمش می کرد و تمریناتی برای برگشت تحرک و بازسازی سلول ها و احیای ماهیچه های زوار در رفته ام اجرا می شد تا دو هفته بعد که اجازه ی ده دقیقه قدم زدن بیرون از خونه همراه با یک نفر که دستم را بگیره پیدا کردم.

_ معلومه خیلی شرایط حادی داشتی. میگن ایست قلبی با حمله ی قلبی فرق داره.

_ دقیقاً. خلاصه کنم که در مجموع پس از سه ماه و نیم به خونه ی خودم برگشتم. 

_ و بدین ترتیب ناپلئون به دیدار دزیره می رود!

_ تو همیشه همه چیزو تو قالب یه فیلم می بینی. بذار بهت بگم که این یکی فیلم نیست اما به گمانم فیلم هم می تونه باشه اما فیلم سینیوراست. جانی دپ نداره، جنیفر لوپزم نداره. 

_ جانی و جنیفرو ولش. همینکه هنوز داریمت شما مارک آنتونی و کارول کلئوپاتراست.

_ ممنونم از لطفت. من سپاسگزار همه ی دوستانم که طی این مدت و با این شرایط کرونائی این سو و آن سو هر جوری که می تونستند جویای احوالم بودند.

اما بذار بگم بعدش چه شد؟ رفتم دیدن کارول. وقتی رسیدم دم در ساختمان، نه در زدم و نه زنگ.

 خونه ای خالی دیدم که درش باز بود. کارول اونجا را ترک کرده بود و کارکنان دفتر اجاره ی آپارتمانها داشتند خونه را آرایش و آماده می کردند برای ساکن بعدی. گفتند چند هفته است که اینجا تخلیه شده.

_ خُب این سینماست دیگه. درام های سینمائی همینجوری پر از اتفاقات تازه و غیرمنتظره هستند. این زندگی ماست که منبع الهام میشه برای داستان، فیلم، نقاشی ….

_ حالا میخوای نقد هنری اجرا کنی یا بدونی به من چه گذشت؟!

_ معذرت میخوام. گوشم با توئه.

_ بلافاصله رفتم دفتر اجاره ی آپارتمانها. البته نتونستم ازشون قدردانی و تشکر کنم وقتی فقط گفتند این واحد در فلان تاریخ تخلیه شده و الان درحال آماده  سازی برای ساکن بعدیست! هم عصبانی بودم هم خنده ام گرفته بود از حجم اطلاعاتشون. تو اون لحظه نمی دونستم چی درسته چی غلطه. من فقط دنبال گمشده ی خودم بودم. وقتی مأیوس و غمگین برگشتم خونه مدتی پشت کامپیوتر نشستم و زُل زدم به صفحه ی دسکتاپ.

پیش ترها یک روز کارول عکسی از خبرگزاری رویترز برام فرستاده بود که زوج سالمندی را نشون می داد در محاصره ی پرده های نایلونی، ماسک زده همدیگر را می بوسند. اون روز بلافاصله این عکس را پس زمینه ی صفحه ی نمایش کامپیوترم کردم. همیشه دقایقی را فیکس می شدم و زُل می زدم به تصویر. 

خیلی وقتا فکر می کردم که با این همه ادعا ما آدما چقدر می تونیم آسیب پذیر باشیم و یه ریزه ویروس چقدر سازمانمون را بهم می ریزه و البته چیزی نمی گذشت که انگار عشق از دسکتاپ می زد بیرون و یادم میوورد که با عشق و مهر چقدر می تونیم قوی باشیم.

بعضی وقتا ماسکو می زدم و می رفتم در خونه ی کارول، در و دیوار و پنجره ها را نگاه می کردم و با مکث و تأمل قدم می زدم تا همسایه ای اتفاقی از خونه بیاد بیرون و سر صحبت را باز کنم ببینم خبری دارند که همسایه شون کجا رفته و بعد یادم میومد که کارول گفته بود با کسی ارتباطی نداره و بعد از کرونا دیگه کمتر هم پیش میومده با همسایه ای چشم تو چشم برخورد کنه و روزبخیر و حالتون چطوره ای رد و بدل کنند. 

برمی گشتم خونه و کلیک می کردم تا صفحه ی نمایش بیاد و خودم را به نیرو و پیام عکس رویترز بسپارم. 

یک روز رفتم اداره تأمین خدمات اجتماعی ببینم می تونم خبری از کارول بگیرم. حراست اونجا اجازه ی ورود نداد. هرچه اصرار کردم وارد ساختمان بشم نشد. گفتند تلفن بزنید چون بیشتر کارها و امور خدماتی ارباب رجوع فعلا تلفنی شده. 

تماس های تلفنی هم نتیجه نداد چون من مشخصات مورد نیاز امور اداری پرونده ی کارول در اونجا را که نداشتم در نتیجه اونا نمی توانستند اطلاعاتی بدند. بارها تماس گرفتم ببینم طرف مقابلم انعطاف و امکان لازم را داره تا داستان من و کارول را بشنوه بلکه از روی ترحم وقتی صرف این ماجرا کرده و رد و نشون کارسازی در اختیارم بذاره اما نشد. معلوم بود که ترافیک سنگینی در ارجاعات تلفنی برقرار شده. طبیعی هم بود. در شرایط عادی پیش از کرونا وقتی برای کاری به این اداره می رفتم غالبآ با صف مراجعین در بیرون ساختمان مواجه می شدم حالا دیگه همه ی صف ها پشت تلفن بود. وقتی ویزیت دکتر هم در بیشتر موارد با تلفن و تصویر هست از این هم نباید حیرت کرد.

_ پلیس نمی تونست در این میون کمکی بکنه؟

_ چیه؟ فوری تو ذهنت یه طرح تریلری از یه گمشده ترسیم کردی؟ کارول گم نشده بود.

_ درسته، این فقط یه اتفاق اتفاقی بود، نه؟!

_ دقیقاً. یادته یه بار از شاعری فرانسوی برام نقل کردی: “همیشه در انتهای اندوه دری باز می شود”؟ حالا میخوام بگم همیشه در انتهای اندوه یکی در را می کوبد. 

یه روز یکی پیش از ظهر در زد. یکی که بعد گفت این بیست و هفتمین باره که میام در می زنم.

 کارول بود.

گفت کجا بودی؟ لبخندش با اشک توی چشمهاش همراه بود. گفت گفتم سر تلفنش بلائی اومده که جواب نمیده، خودش کجاست؟! 

گفت خانم همخونه ایش کرونای خفیفی می گیره و بعد از بهبودی نقل مکان می کنه به نوادا که پیش خواهر بزرگش زندگی کنه. اداره ی تأمین خدمات اجتماعی هم کارول رو به خونه ای دیگه منتقل می کنه. جائی که یک ساعت رانندگی با اینجا فاصله داشته البته با اتوبوس زمان بیشتری می بره.

گفت به پنجره که نگاه می کردم به خودم می گفتم پنجره را باور کن. اینجا نوشته عشق باعث میشه همه چیز کارساز باشه. امید همه چیزو روشنائی می بخشه.

گفت آخرین شکلاتی که برات گرفتم هنوز تو کیفمه…..

_ عالی، عالی، خُب بعد؟!

_ بعد؟ هیچی دیگه. دعوتش کردم به قهوه. همه چیزو براش تعریف کردم. بعد از قهوه هم رفتیم دور دریاچه قدمی بزنیم.

حالم خیلی بهتر شد. آدم یه چیزی رو که گم کرده وقتی پیدا کنه خیلی خوشحال میشه. مگه نه؟

 کارول که دیگه “یه چیز” نبود!

آوریل 2021

Facebook Comments Box

About اختر نیوز

Check Also

نگاهی به نمائی (22)؛ جمشید گشتاسبی

نگاهی به نمائی (22) جمشید گشتاسبی  نگاه به زیبائی، شاید ضروری ترین و اساسی ترین …

شادباش نوروزی همکاران تحریریه اخترنیوز (فیلم)

نوروزتان پیروز! شادباش نوروزی همکاران تحریریه اخترنیوز در پیام های یک دقیقه ای: Facebook Comments …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *