خاطرات دوران کرونا؛ امید به فردا، جمشید گشتاسبی

امید به فردا 

جمشید گشتاسبی

…  شاید علم، ماشین، فن آوری های مدرن و دیجیتال؛ انزوا، بیکاری، فقر و ترس بیشتری را در آینده رقم زند اما عشق هرگز نمی میرد. هر چه بود و هرچه هست تجربه ای تلخ بود و هست. حال می شود به این اندیشید که بهاری دگر در راه است. شاید بشود گفت دیگر آموخته ایم که هیچ ترس و رنجی پایدار نیست اما امید چرا. 

سال پیش یک چنین روزی رفتم لوس آنجلس، محله ی چینی ها. توی تقویم دیده بودم سال نوی چینی هاست. همان روزها هم بود که به دانستنی های جغرافیائی مان هم اضافه شده بود اسم شهری غیر از پکن، در چین. شهر ووهان که البته این نام به یک ماه نکشید که به اقصی نقاط عالم سفر کرد و شد بستر یک هراس و مصیبتی عالمگیر.

اولش فیلم هائی دیدیم که ظاهراً با تلفن ضبط شده بود. لب خیابانی یا سر کوچه ای در این شهر ووهان، ناگهان یک نفر که تا چند لحظه پیش ایستاده و عمودی بود می افتد زمین، می شود افقی و درجا می میرد. می گفتند و دانستیم که ویروسی به نام کرونا جانش را گرفته. یادم هست بعداً در گپ و گفت ها با دوستانی که به الف تا یای بسیاری از این اتفاقات عالم مشکوک بودند مورد پرسش قرار گرفتم که چرا وقتی ویروس از ووهان به دیگر نقاط دنیا سرایت کرد دیگر ندیدیم فیلمی در یوتیوب گذاشته شود که نشان دهد یکی ناگهان می افتد و نقش زمین می شود؟!

 هر چه می گفتم شاید حالا دیگر آدمها زود مشکوک می شوند و به دکتر مراجعه می کنند، استدلالم را نمی پذیرفتند بطوریکه من هم قسم می خوردم که نمی دانم و می گفتم به جان مادرم تقصیر من هم نیست!

خطر ابتلا و تم مرگ خیلی زود جغرافیای جهان را زیر پا گذاشت. شاید هیچگاه اینقدر به مرگ نیندیشیده بودیم. شاید هرگز به ترس و سرعت سفرش فکر نکرده بودیم. شاید هرگز همه ی جهانیان هر روز به یک سوژه ی مشترک اینقدر نیندیشیده بودند.

محله ی چینی ها اما آن روزجشن بود و رنگ و شادی و نشاط. هیچکس فکر نمی کرد بزودی باید و نباید های ریز و درشتی از جنس وحشت بر در و دیوار هر کوی و برزنی و اینجا هم مستقر شود. الزاماتی که همه به نوعی ازمعادله ی مصونیت و مرگ نشان داشتند.

تصویر یک: محله ی چینی ها

حالا پس از گذشت یک سال دیدیم در کنار مرگ های معمول، مرگ بر اثر ابتلا به ویروس هم چه حضور آخرالزمانی فعال و هراسناکی  داشت! و البته این هیولای میکروسکوپی در این یک سال هم باعث شد تا بسیاری خوب و بد های پیرامون ما بهتر دیده یا تجربه شوند.

محله چینی ها در لس آنجلس
محله چینی ها در لس آنجلس

از چند ماه پیش که همه ی ما زمینیان میزبان یک ویروس شدیم، ماسک از توی درام های ترسناک سینمائی به زندگی روزمره ی مان جهید و از ملزومات زیست ما در خارج از خانه و انظار عموم شد.

در این مدت شاید چند صد میلیون ماسک به قصد ایمنی، استفاده و بعد راهی زباله دانها شدند. و چند صد میلیون ماسک هنوز و هم اکنون در دسترس خانواده ها در خانه ها هستند و چند صد میلیون هم در فروشگاه ها و انبارها برای فردا و پس فردای ما. چند میلیارد فقره با مقصد نهائی که زباله است. یک سال پیش همین یک قلم مرتبط با زندگی همه ی مردم جهان جلوی صحنه نبود. 

متعاقب رفتن به محله ی چینی ها در خانه مورد انتقاد قرار گرفتم که بی احتیاطی کرده ام. هر چه گفتم اصلاً و ابداً نشانی از ووهان چین در آنجا ندیدم گفتند احتیاط واجب است. شاید آن زمان هنوز نمی دانستم چی در انتظار ماست و چه بر سر زندگی روزمره ی مان خواهد آمد و چگونه همه مثل هم در معرض خطر قرار می گیریم.

دیری نگذشت که ویروس، مارکوپولووار به همه جای عالم سرک کشید و محدودیت، احتیاط، رعایت موارد ایمنی و پرهیز، شرط اساسی بقا شد. انگار ما، سن بالا ها لقمه ی چرب و نرمی برای حضرت ویروس بودیم. خانواده به شدت مراقب شیطنت ها و قلدری های پدر بیزار از محدودیت های دست و پاگیرشان بودند و مدام توصیه های ایمنی و احتیاط در گوشم طنین انداز بود.

حالا و پس از گذشت نزدیک به یک سال عمده ی تحرک روزانه ام قدم زدن در محله  و درحوالی نزدیک خانه است. آخرین بار که پیش از ویزیت آنلاین با دکتر قلبم، فشارخون و وزنم راچک کردم متوجه سه پاوند اضافه وزن شدم. خیال می کنم چاقی از پیامدهای خانه نشینی و عدم تحرک این دوران باشد و گریبان بسیاری را خواهد گرفت.

 به ندرت برای عکاسی از منطقه ی مسکونی مان دورمی شوم. در همین سیاحت فقیرانه ی هر روزی هم دیدنی ها چندان دیدنی نیست.

 زمانی از کنار کلیسا که رد می شدم صدای اُرگ، جاز و گیتار می آمد. دلم قرص می شد که: نه بابا، انگار خدای غیر قاصم و غیر جبار هم هست. حالا اما ماههاست که صدایی از این ساختمان نمی شنوی. تنها تابلویی می بینی که بیننده را به عبادت آنلاین آدرس می دهد.

کوچه ها باریک نیستند اما بسیاری دکان ها بسته است. ساحل اقیانوس هم سوت و کور است. این روزها دریا هم تنهاست. هراس همه جا هویداست.

تصویر دو: دریا و تنهایی

دریا و تنهایی
دریا و تنهایی

تفاوت این روزها البته با مجموعه ی دیروزهای یک سال گذشته این است که درام مخوف کووید 19 دیگر محدود و منحصر به کارآکتر اصلی و ضدقهرمانش یعنی ویروس نیست. سر و کله ی قهرمانی به نام واکسن هم پیدا شده. حالا دیگر با ازدحامی البته با رعایت پروتکل های احتیاطی برای دریافت واکسن مواجهیم.

انگار خبرهای خوب در راه است. و باز هم دریغا که از این خوبی خبر، هموطنان من را سهمی نیست!

امروز صبح در خلال پیاده روی روزانه پس از ماهها دوباره تابلوی حراجی محلی دیدم. شاید نشانه ای دال بر اینکه اگر جهان درها را بست ما مردم به تدبیر و تامل درِ قلب های خود را می توانیم بگشاییم. 

صدای شکستن چینی از خانه ای می آید. در این ایام بارها در همسایگی خود این صدا را شنیده ام. اتفاقی طبیعی که من در خیال خود به کرونا ربطش می دهم و اینکه محدودیت رفتن به رستوران باعث شده بسیاری در خانه بیش از گذشته درگیر آشپزی باشند و فعل تازه البته همراه با پیامدهای ناشی از تازه کار بودن آشپز هم بوده. 

اول بار این را از یکی از دوستان شنیدم. همان روزی که گفت آینده و جهان از یک بالرین مستعد و توانا محروم می شوند. منظورش ملینا دختردوازده ساله اش بود که درنتیجه ی تعطیلی کلاس های باله دیگرتمرینی نداشت؛ مدارس هم تعطیل بودند و او در خانه گاه اصرار داشت آشپزی کند و یکی دو مورد تلفات ظروف چینی داشتند. 

به فروشگاه «وال مارت» که رفتم، نوبت کار آن جوان شیرازی بود که می گفت در شیراز مغازه ی طلافروشی دارند و زبانش در دهان فقط برای بیان نرخ جدید طلا و دلار می چرخید! تا مرا دید پیش آمده بعد از سلام از نرخ تازه ی دلار گفت. علیرغم اینکه یکی دوبار پیش تر به او معترض شده بودم که حرف دیگری برای گفتن ندارد و او با شوخی و خنده ظاهراً انتقاد مرا دور زد و باز هم دوست داشت به محض دیدن یک هموطن از گران شدن دلار بگوید. یقین داشتم این هم ویروسی بوده که حکومت به جان عده ای انداخته که حتا آن را با خود به این سوی عالم هم آورده اند. یک بار دیگر نتوانسته بودم از تیررس نگاه بیمار او خود را پنهان کنم.

در بازگشت از جلوی باشگاه تعطیل ژیمنایتیک و بدن سازی که گذشتم متوجه چند باب مغازه ی بسته شده ی دیگر شدم با اعلان “برای اجاره” پشت شیشه ها. مشاغلی که در ماه های ویروسی گذشته به بن بست رسیده و از فعالیت بازمانده و تعطیل کرده بودند.

آرایشگاه، اما چندی بود که مجدداً باز شده بود. من که در این ایام چند تار موی باقی مانده را به قیچی عیال سپرده و راضی هم بودم تنها به جهت کنجکاوی پیش رفتم و دیدم برای ایمنی بیشتر چند پرده ی مشمائی بین صندلی ها نصب کرده اند و این سو و آن سوی پرده ها  مشتری با ماسک زیر شانه و قیچی سلمانی ست. پیش خود فکر کردم یعنی جناب ویروس نمی تواند از گوشه و کنار پرده ها جنب و جوشی داشته باشد؟!

تصویر سه: آرایشگاه

آرایشگاه
آرایشگاه

فارغ از عادت بازمانده از دوران کودکی ام که بیشتر با دهان باز نفس می کشیدم تصور تحمل ماسک در آرایشگاه، هنگام ورود و بعد، منتظر نشستن تا رسیدن نوبت و بعد هم دقایقی را زیر دست آرایشگر بسر بردن برایم سخت بود و وقتی افزایش قیمت پنج دلاری را روی شیشه کنار درب ورودی دیدم فکر کردم این دیگر بیشتر تنفسم را سخت می کند!

 سالها زندگی این سوی عالم کمی ما را یا حداقل من را بد عادت کرده و فعل افزایش قیمت انگار مرا به کوچه و خیابان های کمر خم کرده زیر بار گرانی بی در و پیکر وطن می برد و فوری گارد دفاعی می گیرم. 

همیشه یاد این می افتم که از پانزده سال پیش که به بلاد کفر یعنی سرزمین شیطان بزرگ آمدم تا کنون هنوز می توانی به همبرگر 99 سنتی دسترسی داشته باشی. نمی توانستم بفهمم بابت این پرده ی مشمایی و ضدعفونی کردن تیغ سلمانی و قیچی و شانه باید پنج دلار بیشتر پرداخت!

به یاد همسرم و رقص انگشتانش با قیچی بر گیسوان وصله پینه ی خود افتادم و اندیشه ی اینکه بهتر است در اولین فرصت یک ماشین اصلاح سر هم خریده و بگویم: عزیزم این زحمت و دردسر آرایش را کمتر می کند.

در راه خانه ذهنم به هر کجا  که سرک می کشید عاقبت به نوعی بر می گشتم به میدان کرونا و احوال آدم ها در این دوران. در همین سیر و سیاحت اندیشه و خیال بودم که پیامی دریافت کردم:

_ اوه مای گاد! … واو! … خاله میخواد بره آرایشگاه! میخواد بره آ…را…یش…گاه! … میدونی یعنی چی جِی؟

 به من می گفت جِی. هیچوقت نتوانسته بود درست اسمم را تلفظ کند. می گفت شما، روسا، عربا و اروپای شرقیا اسمای سختی دارید. حرف اول اسمم را برداشت و جِی صدام زد. چیزی نگذشت همه ی دوستان به این اسم صدام زدند.

 مایکل در رادیو لژی یکی از بیمارستان های این ناحیه کار میکرد. خبر داشتم که واکسن زده. راضی بود و می گفت تنها پس از واکسن دوم کمی کوفتگی عضله داشت.

انگار از شادی سر از پا نمی شناخت و اینو به راحتی می شد از پشت تلفن تشخیص داد.

  • هی جِی! خاله خوب شده… میدونی؟ زنای آفریکن آمریکن همیشه اولویتشون رفتن به آرایشگاه و سالن ناخنه… دیگه مطمئنم ویروسو ناک اوت کرده… مرسی از تو با امیدائی که به من دادی. شنبه عصر منتظرتم… نگو نه. من که واکسنو زدم، تو هم با ماسک بیا. میخوام گادفادرو با هم ببینیم. یه شراب کاپولا هم مهمون منی جِی. میخوام وقتی به دون کورلئونه زُل می زنی ماسکو یه کم بدی پائین و شات شرابتو با من به سلامتی خاله نوش کنیم و به امید بای بای کرونا… قول میدم یه سر سوزن هم از شیش فوت بهت نزدیک نشم. نگو چی رو به چی ربط میدم. میدونی که خاله، مامان منه، بابای منه، همه کس منه… اگر اصرار و قسم دادنهاش نبود من الان نئواورلئان بودم، بالا سرش… اگه کرونا خاله را ناک اوت می کرد منم دنبالش می رفتم… گفته بودمت و می دونم باورم داشتی… جِی، شنبه عصر یادت نره!

تصویر چهار: طلوعی دیگر

خاله ی مایکل فرزندی نداشت. او می گفت از چهار سالگی که مادرش از سرطان می میرد خاله او را بزرگ کرده.

  خاله مدتی نزدیک به بیست روز با کرونا دست و پنجه نرم کرده بود و در این مدت دوبار به مدت سه و چهار روز در بیمارستان تحت درمان بود و بقیه ی اوقات در خانه در بستر بود و تحت مراقبت های شوهرش، کهنه سرباز بازنشسته ی جنگ. مایکل هر روز چند بار با آنها تماس می گرفت.

طلوعی دیگر
طلوعی دیگر

پیش از این با مایکل بسیاری روزهای هفته دیدار داشتیم اما کرونا پرانتزی سیاه بود در دیدار ها و رابطه های ما. بسیاری از ما خود بخود آموختیم چند صباحی مراقب باشیم و به ویروس، یا شاید بهتر باشد بگوئیم به این نماد اهریمنی مجال ندهیم جدایی و تلخی نبود عزیزی را رقم زند. بسیاری از باهم بودن ها را به محاقی موقت روانه کردیم اما از یاد نبردیم؛ چرا که ما همچون نیمای شاعر، چراغمان را در آمد رفتن همسایه مان افروخته بودیم. چندی دور شدیم اما از یاد نبردیم بودن با دیگری را.

حالا با آمدن واکسن، ترس ویروس بالاخره بعد از یک سال دارد آرام آرام می رود گرچه انگار ترس جهان پس از کرونا هم دارد آرام آرام دنبال جایی می گردد! 

جهانی که یقیناً چون گذشته نخواهد بود. ورق های تازه ای در دست خواهد داشت و بازی تازه ای را رقم خواهد زد. قاعده هائی خلاف عادت ما رقم خواهد خورد اما مهر و دوستی را در این میان چه باک؟ 

 شاید علم، ماشین، فن آوری های مدرن و دیجیتال؛ انزوا، بیکاری، فقر و ترس بیشتری را در آینده رقم زند اما عشق هرگز نمی میرد.

هر چه بود و هرچه هست تجربه ای تلخ بود و هست. حال می شود به این اندیشید که بهاری دگر در راه است. شاید بشود گفت دیگر آموخته ایم که هیچ ترس و رنجی پایدار نیست اما امید چرا. 

 

جمشید گشتاسبی

فوریه 2021

Facebook Comments Box

About اختر نیوز

Check Also

نقدی به تلویزیون کانال یک (رسانه “محور مقاومت”؟) عبدالستار دوشوکی

نقدی بر تلویزیون کانال یک و شهرام همایون دکتر عبدالستار دوشوکی از متن: در شرایطی …

پوتین زير ذره بين!

تحلیلی از عملکرد پوتین و نگاهی به کاراکتر او عباس ( بابك) رحمتى بخش (1) …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *