یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

!طنز: حزب گوسفندان

مهدی قاسمی

وارد دانشگاه که شدم سر پر شور و کله داغی داشتم و همش بیشتراز درسم، سَرم تو سیاست بود. یک مفسر و تحلیلگر سرسخت و عضو حزب راست ها بودم و تعصب خیلی سختی به این حزب داشتم. چندی که گذشت از عملکرد راست ها ناراضی شدم و به حزب چپ ها گرویدم. ایدئولوژی چپ ها برام ابتدا جالب و جذاب بود اما پس از مدتی اونها هم حس و حال سرکش منو سیراب و راضی نکردند و به حزب سبزها پیوستم. درحزب سبزها خوب پیش رفتم و تا گرفتن کرسی بالا ی حزب پیش تاختم اما در اوج، بخاطر اختلاف با سران حزب از سبزها استعفا دادم و به حزب آزاد مردمی نواندیشان گرویدم و اونجا هم پس از مدتی دبیر سیاسی بخش حزب شدم. اما چند سال بعد از اون حزب هم جدا شدم و پست مدیر کلی حزب گوسفندان بیدار رسیدم! حزبی که موسس آن خودم بودم. این حزب در مدت کوتاهی موفق شد با چهل کرسی وارد مجلس بشود وبا اقلیتی هر چند کم، اظهار وجود کند. حزب گوسفندان بیدار با شعار “ما مفید و بیداریم حتی در خواب، چرا که ما حتی در خواب، به پیشرفت و خدمت می اندیشیم” پابه عرضه وجود گذاشته بود! حزب گوسفندان ما، خواب و خوراک نداشت و دائم به وضعیت موجود مملکت خرده می گرفت و راهکار پیشنهاد میداد.
اقبال حزب تازه تاسیس، آنقدر بالا گرفت که مردم گروه گروه به حزب می گرویدند. به گونه ای که در انتخابات چهار سال بعد با ۱۸۰ کرسی دومین حزب پارلمان شدیم. حزب گوسفندان با شعار” به به چه حال خوبی داریم ما! ” پیش میرفت و غوغا میکرد.  طی مدتی این شعار “به به” در فلسفه گوسفندی ارتقإء یافت و به “بع بع “چه مفیدیم و بع بع خوبیم تبدیل شد!  پس از آن تابلوها و بیلبوردهایی که در سطح شهر و روستا با شعار “بع بع چه حال خوبی ، بع بع ما چه خوبیم!” نصب شد و سخنرانی های پرشوری که در خاصیت و اهداف این شعار ناب که دردل آن دنیایی از حرف و هدف و استراتژی بود صورت پذیرفت.   پرچم و سمبل حزب یک گوسفند سفید پشامولو با پشم های فرفری و شاخ کجش بود در حالی که چشمهایش داشت مقابل و افق را می نگریست، معنی و مفهوم آن این بود که بع بع چه آینده بیستی در انتظار شماست وقتی به یک گوسفند تکیه و اعتماد کنید!شما پیروزید و در رفاه!
البته قبل از ما خیلی ها با استعانت از حیوانات، حزب و گروه دسته تاسیس کرده بودند مثل حزب خران، ببرهای تامیل، جمهوری خواهان فیل و…. بود اما بی شک هیچکدام معنی و مفهوم کامل و مفید را همچون حزب گوسفندان نمی رساند. 
همانا که گوسفندان با خوردن علف هم شیر می دادند، هم گوشت و پوست و استخوان وحتی پشگلش مفید بود و دقیقا به همانسان فلسفه وجودی شعار حزب مابود که اعتقاد داشتیم که مرده و زنده ما برای وطن و مردم مفید و پربرکت و چاره گشاست. پس از مدتی، مرامنامه ای درحزب تنظیم شد که هرتازه وارد به حزب، باید علاوه برتعهد کتبی و عملی به اساسنامه حزب، پس از خواندن مرامنامه، در پایان سه مرتبه ” بع بع” می کرد تا به عضویت حزب پذیرفته میشد. همانا چه کسانی که از سر شوق و بعد از قبول اساسنامه از ته دل بع بع کنان به حزب ما نگرویدند!
اما این همه ی داستان نبود چرا که پس از اندکی اختلافاتی در حزب ایجاد شد. دسته ای عکس شاخ را از روی پرچم گوسفند برداشتد چون اعتقاد به خشونت نداشتند و آن را نماد خشونت می دانستند و آن ها بیشتر اعتقاد به صلح داشتند و آن را نماد مناسبی نمی دیدند. گروه دیگر به فلسفه واستراتژی دفاع اعتقاد داشتند و آنرا در وجود شاخ گوسفند می دانستند، از این رو این حزب پس از چندی بخاطر اختلافات درون سازمانی به دو شاخه حزب گوسفندان بع بع شمالی و بع بع جنوبی تقسیم شد و همچنین دو دبیر کل مستقل برای خود داشت. همانطور که حدس می زنید پرچم بع بع های شمالی عکس گوسفند با شاخ پر پیچ و خم و بع بع های جنوبی بدون شاخ بود، و این البته اول راه اختلاف نبود بلکه استراتژی ها و اساسنامه ها هم در مسیر صلح و دفاع به مرورتغییر مستمر یافت.
یکی اینکه هنگام گرفتن عضو جدید، اگر عضو بع بع های شمالی می شدی علاوه بر سه بار بع بع گفتن، باید شاخ هم میزدی یعنی انگشتان دو دستهایت را روی سرت به شکل شاخ در میآوردی و بعد بع بع میکردی، ولی در بع بع های جنوبی همون سه بار بع بع کافی بود. 
البته خود این بع بع کردن هم برای خودش بعدها لهجه خاص خود گرفت بو بع بع های شمالی باید به لهجه شمالی و بع بع های جنوبی به لهجه جنوبی بع بع میکردند.
آن سال ها گذشت اما در پیچ و خم این بع بع کردن ها، مردم در اوج فلاکت و بدبختی و گرسنکی بودند. قیمت ها سر به فلک کشیده بود، فقر و گرسنگی و تن فروشی ، ورشکستگی کارخانجات و بنگاهای اقتصادی بیداد می کرد. آمار بیکاری و بزهکاری کودکان و فحشای زنان برای لقمه ای نان در مملکت سر به آسمان کشیده بود. طلاق، مثل نقل و نبات شده بود و ناموس از قاموس ملموس شده بود.اعتیاد، گرانی، رشوه، اختلاس، غم آب و نان، بی برقی، بی آبی، خشکسالی، گور خوابی به وفور یافت میشد و سلامت و بهداشت جسمی وروانی جامعه رو به افول بود. نان و خرما و شیر که قوت درویشان و پیامبران بود، غذای اشرافی ثروتمندان شده بود! مملکت را سارس و بیماری گرفته بود و مردم، مستراح کم می رفتند چون که نه چیزی بود که بخورند که پس بدهند و نه پولی در بساط داشتند که چاه توالت را خالی کنند.
در میان همه این بدبختی های مردم، هم حزبی های ما و طرفدارانشان، مشغول بع بع کردن بودند و بر ادای صحیح آن اصرار می ورزیدند، که ایضا با حس نابی ادای توامان آن همچون ادای غلیظ و کشیده “غیرالمغضوبین والظالین” پیشنماز مسجدمان که چون به خلوت می رفت آن کار دیگر می کرد، تا شاید اثر بع بع آن دقیق و سریع و اثربخش تر بخورد بر فرق هر بع بع نکننده عالم هستی و خلاص!

Facebook Comments Box

About مجید شمس

Check Also

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

داستان تلخ: یار  دبستانی من مهدی قاسمی سی سال گذشته بود، دیگه عباس، اون عباس …

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

 یوسف عمارت کَرم! مهدی قاسمی بابا کَرم، دوستت دارم! پدر زنم دوستت دارم! سایه سَرم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *