قالب وردپرس
خانه / همکاران / جهان ولیان پور / دو شعر از جهان ولیان پور، سرنا و منظومه مسجدسلیمان

دو شعر از جهان ولیان پور، سرنا و منظومه مسجدسلیمان

دو شعر از جهان ولیان پور در باره ی مسجدسلیمان

سرنا

سرنا ساز قدیمی ایل ما

بزن چه خوش می زنی

عروس می برند، عروس

حجله وکِل، کلة قند، شاخة نبات

در ایوان خانة بی بی افروز

رخت دامادی آویخته است

بی بی بر بام انتظار

چشم به راه دوخته است

 

دیوانه ای که می گویی

خبر از باد سرخ آورده اند ؟

دیوانه ای که می گویی

خبر از هجوم ملخ می دهند؟

در زیر کُنار تک مانده بر مالرو بیکسی

بخت بی بی افروز بخواب رفته است؟

گرمای پرزور جنون بر درخت آرزو گُر زده است؟

تندبادی برآمده و ساقه را در در هم شکسته است؟

غبار نشسته و اسب بی سوار برگشته است؟

 

هیهات باغچه از تنهایی مرده است

سرنا سرود دلشکستگی می خواند

و من دلم تنگ شده برای مادر و مادر بزرگم

دلم تنگ شده برای چمن و شمشاد

دلم تنگ شده برای آب دادن باغچه در تابستان

 

سرنا ساز قدیمی ایل ما

بزن چه خوش می زنی در عروسی و عزا

 

 

منظومه مسجدسلیمان

 

ای سرزمین من

ای شهر قامت شکسته

هر سنگت نشان خونبار یک شیشه عمر

 

ای شهر من

شهر سوخته دل

شهر معماری خون

شهر سال های محشر

سال های شهر فرنگ

سال هایی که خانه ها

از سر شامی تا نوک بامی

برهوا می شد

خانه های تپه ماهوری

لخته های خون چکیده بر سرزمین ما

شیارهای رنج کشیده بر گونه پدران ما

 

ای شهر من

آنگاه که آتش

از فراز قله های سردت زبانه کشید

مرغ و جوجه ها لانه هایشان را ترک کردند

لاشه های سنگ که از اب شدن کوه ها نشان داشت

همه حصار شدند: حیاط در حیاط، تودرتو، کج و معوج

 

زمین از آن کسانی نبود که کوه را کندند

اما سنگ از آن کسانی بود

که حصار ساختند و دل شکستند

دلشکستگان چشم به روشنی آتش داشتند

آتشی که گرچه می سوزاند اما گرما نداشت

فسرده سرگذشت و خاکسترنشین بود

 

عمر گذشت

کشتی دل به هیچ ساحلی

جز خون کشتگان ننشست

آنان که گندم کاشتند

زمین را کاویدند

اما از زمین

هیچ دانه ای نروئید

 

ای شهر من

هنگامی که زمین سرد می شود

و یاران از کنار تو می گذرند

من در کنار تو خواهم ماند

هنگامی که داس تنهایی

خوشه های هیاهوی عشق را درو می کند

من در کنار تو خواهم ماند

و آوازهایت را سرخواهم داد

Facebook Comments

درباره ی اختر قاسمی

فرزند نفت ام. در گچساران بدنیا آمدم و در مسجدسلیمان شهری که با نفتش، با شیره ی جان خود و مردم مهربانش ایران نوین را ساخت، بزرگ شدم. از سال 1984 در خارج از کشور زندگی میکنم. در آکادمی هنر در اشتوتگارت تحصیل کردم و بیش از سه دهه است که به کار رسانه، عکس و فیلم و فعالیت های فرهنگی و حقوق بشری مشغولم. به امید آزادی و برقرای دمکراسی در میهنم زنده ام و تلاش میکنم. آرزوی دوباره دیدن شهر عزیزم را دارم و دلم برای شقایق ها و کوه های شهرم خیلی تنگ شده ....

همچنین ببینید

تا کربلای۳ (بابک رفیعی)

پیش از هر چیز لازم به توضیح است این داستان الهام گرفته شده از واقعیت …

یک دیدگاه

  1. بسیار عالی بود .
    دوباره زنده شدن عشق به مسجدسلیمان رقم خورد . کسانی که سالها از مسجدسلیمان دور بوده اند ، از مسجدسلیمان چه انتظاری دارند .
    انتظار دارند برای اولین بار که مسجدسلیمان را میبینند ، چگونه باشد ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *