قالب وردپرس
خانه / همکاران / جمشید گشتاسبی / خاطرات دوران کرونا – جمشید گشتاسبی

خاطرات دوران کرونا – جمشید گشتاسبی

در بهاری که بهاری نبود

جمشید گشتاسبی، امریکا

امسال بهارمان بهاری نبود. همیشه بهار نمادی بود بر آغازی تازه. سکوئی برای پس زدن هرچه که رنگ و بوی ملال داشت و خیزی رو به تعالی بر بستری از طراوت. امسال اما نه! پیشاپیش می دانستیم حاجی فیروز به خیابان نمی آید. خواندیم  و گفتند که نیامد. زن عمو قالی هایش را نتکاند و زن دائی پرده های خانه را نشست. صدای نقاره و دُهُل بی جان بود. آثار عید را نمی دیدی. ماسک و دستکش حضوری قوی تر از آجیل و نون برنجی و شکلات داشتند.

بیگانه ای مخوف در شهر پرسه می زد. نه از جنس بیگانگان فیلم های اکشن علمی تخیلی. بیگانه میکربی که بهار را بغل زده به بند کشیده بود. من و تو و دیگری را هم به تهدید پس زده ، خانه نشین و چسبیده به اخبار از چارگوشه ی عالم کرده بود.

نوروز امسال نوروز غریبی بود. بی “رفت” بود و بدون “آمد”. نوروز نبود اصلاً. تنها به تقویم و یه جورائی هم دیجیتالی سال نو شد.عزیزان را مینیمالی در صفحه ی تبلت و آیفون دیدیم و مبارک بادی گفته و بوسه ای مجازی رد و بدل کردیم. در آغوش گرفتن ها به حداقل رسید و محصور بین چاردیواری خانه.

سفره هفت سین هم با شور و حال سال های پیش تدارک و چیده نشد. ما جدا از رعایت دغدغه های محیط زیستی بچه ها و تحریم خرید ماهی گلی معروفی که به عشق سال نو گیرش می انداختیم توی تنگ بلور، نقاشی دخترم از ماهی را چون دو سال گذشته درون تنگ جای دادیم. دل و دماغ خرید مثل پیش ترها نبود و لذا به جای سبزه هم عیال گرامی چنگی سبزی از باغچه چید و به جای سیر خشک از شیشه ترشی سیر، چند تیکه ای سفره نشین هفت سین کرونائی امسال شدند. به این ترتیب یک فقره خطر از خانه خارج شدن را هم منتفی کردیم.

نوروز متفاوتی که بخش عمده ای از زمانش صرف گفت و شنودهای به اصطلاح پاندمیک، حدیث ها و روایات ویروسی از هر گوشه کناری بود و شکوه از موقعیت پیش آمده. تجربه ای استثنائی و به غایت دور از گفت و شنودهای ایام عید. بازیگر اصلی صحنه هم در همه گفت و شنود ها با ایران و اروپا و آمریکا، حضرت کرونا بود.

 

دوستم جاوید می گفت: “پیش از کرونا ما در نیویورک، شب نداشتیم اما حالا دیگه چیزی را که نداریم روزه. شهری که هرگز به خواب نمی رفت حالا به خواب سنگین و مخوفی رفته. مک دونالد و کوکا کولا و موسیقی راک و وال استریت همه دارند تو خواب خرخر می کنند. انگار که از تایمزاسکوور و هارلم و مانهاتان آدم زدائی شده… ریزترین اهریمن تاریخ همه شهرو جارو کرده. سینما تا حالا نتونسته چنین بدمنی خلق کنه که طبیعت به ما هدیه داد! راستش همه می ترسیم.”

می تونستم بفهمم چی میگه. فضای دور و بر ماهم خلوت بود یعنی همه چیز داشت به خلوتی مخوف ختم می شد. همه به خلوت خانه کوچ کرده بودیم.

«یکی از بچه ها از همسایه شون می گفت. یه خانم اصالتاَ اروپائی نود ساله. می گفت در نوجوانی از اتریش تحت اشغال نازی ها فرار کرده بوده. پدر و مادربزرگش و خیلی از فامیلاشو نیروهای آلمانی می کشند. بعداً خونه ای که در بیرمنگهام بهش پناه برده بود تو همون جنگ بمباران میشه و او جون سالم در می بره. بعدها که میاد نیویورک سرطان سینه می گیره اما بر اونم غلبه می کنه. دفتردار یک شرکت تجاری بود و یک روز ماشینش با یک تریلی تصادف می کنه و مچاله میشه و در میان بهتی همگانی او شانس میاره و زخم عمیقی بر نمیداره اما حالا، یعنی این بار، نتونست از چنگ یه ویروس میکروسکوپی جون سالم درببره. نوه پسری او با هق هق گریه اینارو تعریف می کرد.”

آخرین جمله جاوید در تلفن این بود: “راستش ما با دوستا، همه یه جورائی، یعنی در واقع بدجوری می ترسیم!… می گیم، می خندیم اما ته دلمون قرص نیس!”

مثل اینکه زیر پوست هستی مدرن امروزی ما همواره ترسی و بهانه ای برای ترسیدن  وجود داشته و دارد و عجالتاً انگار کرونا یکی از آخرین وحشت های جهان زیست ماست که چندیست با ما مجاور شده. دشمنی که به غایت قوی ست و متاسفانه قابل رویت هم نیست. همین هم هیبت مخوفی به او داده که نمی گذارد هیچ کس هم به خود بنازد  که او را در این میان هیچ باکی نیست. ترس، بخشی اساسی و جدائی ناپذیر در چرخه هستی، امروز بیخ ریش و گیس همه ی ماست.

در دل واریته وحشت های انسان معاصر در عرصه های نان، رفاه و آزادی، حالا دیگر سلامت هم جایگاهی اساسی و البته بحرانی یافته. همه گرفتار مساواتی هراسناک شده ایم. همه نگران مصونیت خود و دیگری در نزدیکی خود هستیم. هم به یکدیگر می اندیشیم و هم، از یکدیگر فاصله می گیریم.

همین امروز صبح که طبق معمول رفته بودم پیاده روی، خانمی که ماسک فیلترداری بر چهره خود و بر صورت گربه در آغوشش زده بود و از روبرو می آمد، در فاصله ده متری من از پیاده رو خارج شده در خیابان قدم زد تا مصون از کنار من بگذرد. از حضور او در خیابان یه جوری  وحشتزده شدم و در حالی که سمت دیگر پیاده رو هم حصاری غیر قابل عبور بود و نمی توانستم تغییر مسیری بدهم که او نگران نباشد. تنها با ترس به خیابان چشم دوخته بودم و ماشینی که داشت نزدیک می شد. به همین سادگی با نگرانی به هم چشم می دوزیم و ازهم می گریزیم.

دیالوگ ها شده  بود گزارش ازدحام در فروشگاهها و هجوم حریصانه مردم  به بعضی اجناس مثل دستمال توالت و مواد ضدعفونی. چنان ازهجوم و خرید اینها می گفتند که فکر می کردی  دستمال توالت شده یک قلم کالای آخرالزمانی.  یه جوری از اینکه بچه ها مرا خانه نشین کرده اند خوشحالم، چون چندان میلی به تماشای آدم های وحشتزده و درعین حال در ژست و حرص غارتگری ندارم.

یادم میاد روز چهل و سومین سالگرد ازدواجم بود. همسرم داشت تلفنی با ایران صحبت می کرد و من در آشپزخانه حسابی درگیر مقدمات طباخی بودم. در این ایام، دوباره کتاب مستطاب آشپزی زنده یاد دریابندری که اون روزها هنوز در قید حیات بود روی میزم هست و ترم خانگی ورجه وورجه در آشپزخانه را حسابی جدی گرفته ام. آن روز می کوشیدم با الهام از کتاب، البته ساز خودم را بزنم  و خوراکی ابتکاری علیرغم امکان نقد ها و غرولندهای پای سفره  برای نهار عرضه کنم. داشتم موادی را که تدارک دیده بودم در ظرفی چنگ می زدم تا خوب ترکیب شوند و یک کوکوی ابتکاری خوشمزه ارائه کنم که یکی در زد.  ظرف را کناری گذاشته دست ها را شسته رفتم در را باز کردم که البته کسی را ندیدم اما کیف کاغذی خوشرنگی رها شده جلوی در توجهم را جلب کرد.

با تردید آن را برداشتم. انبوهی کاغذ دیدم به شیوه وقتی که هدیه ای را استتار می کنند و در کیفی می گنجانند. همسرم را صدا زدم  و تقاضای امکانات ضدعفونی کردم. او همین که کیف را برانداز کرد گفت: “نیازی نیست. این باید کار«پویش» باشه!” او با سلیقه و ابتکارات این چنینی دختر مان آشنا بود.

خلاصه از دل کاغذهای معمول دور هدیه، بسته ای ظاهر شد پوشیده شده با کاغذی ساده و از دل آن یک حلقه دستمال توالت همراه با یادداشتی بر کارتی به شکل قلب. دستخط دختر بزرگم بود حاوی تبریک سالگرد ازدواج بابا و مامان و دستمال توالتی اهدائی به عنوان کالائی نایاب با توصیفی طنزآمیز به عنوان جواهری در این ایام بحرانی!

با احترام کنار آینه در هال قرارش دادیم تا جلوی چشممان باشد و طعنه آمیز به خود ببالیم که داریمش و یادمان باشد که در قرنطینه، روزی هم هدیه ای دریافت کردیم که در آن لحظه تاریخی چون سهمی رو به ترقی در بورس بود!

نمی دانستیم روزی داشتن یک حلقه دستمال توالت هم می تواند به گونه ای خاص  نشاط آور باشد و احساس خوبی در آدم ایجاد کند!

جمشید گشتاسبی

کالیفرنیا – ژوئن

2020

 

 

 

Facebook Comments

درباره ی ادیتور

همچنین ببینید

نگاهی به نمائی (11)، انتظار پیشه ی بزرگ محرومان است، جمشید گشتاسبی

نگاهی به نمائی 11 جمشید گشتاسبی عشق، یافتن امنیت، شادی و امید در چشم های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *