قالب وردپرس
خانه / همکاران / افسانه رستمی / زنان بی آسمان (3) – افسان رستمی

زنان بی آسمان (3) – افسان رستمی

اختر نیوز، زنان بی آسمان نه داستان است و نه افسانه؛ بلکه زندگی واقعی زنانی ست که در جامعه مرد سالار مذهبی هیچ آسمانی ندارند. این سرگذشت ها را افسانه رستمی هر هفته برای ما بازگو میکند.

پیرزنی ۸ ساله با یک دنیا رنج و مصیبت و حس تنهایی و بی کسی.

افسانه رستمی

زن عمویم با تشر وارد اتاق شد و گفت باید بری حمام. من از درد و کوفتگی حتی قدرت بلند شدن از جایم را نداشتم. لابه لای انگشت‌های دستم که هنر دست زن عمویم بود درد شدیدی داشت. به کمک ایشان و کلی فحش دادن به پدر مادرم و لعنت فرستادن به روح مادر بزرگم رفتم حمام اما نمی‌دانستم چه اتفاقی قرار است برایم بیفتد.
نمی توانستم دستم را بلند کنم و آب بر سر و تنم بریزم. با هزار مکافات حمام کردم و برگشتم اتاقی که مثل گور بود برایم و دراز کشیدم که با صدای یا الله گفتن چند مرد پتو را روی سرم کشیدم.
هنوز روحم بوی خون می داد و مرگ که قرار شد من را به عقد پیرمرد ۶۷ ساله افغان در بیاورند.
یک روز جمعه برای همیشه ته مانده روحم را کشتند و من زن محمد افغان شدم. من حتی هنوز پریود هم نشده بودم اما هم مورد تجاوز قرار گرفته بودم و هم مرا بدون اینکه کسی از من بپرسد و یا اصلا معنی ازدواج را بدانم فقط به خاطر اینکه این رسوایی را جمع و جور کنند در واقع مثل یک جنس بنجل رد کردند که مبادا روی دستشان بماند.
من کتک زباد خورده بودم و درد زیاد کشیده بودم و تشنه محبت بودم و روحم پرا از ترک بود، اما این که ۵۹ سال با مردی اختلاف سن داشته باشی و مجبور باشی صدای نفس‌های از سر هرزگی و شهوتش را بشوی هر شب کنار گوشت و هر روز هم کتک بخوری که چرا بلد نیستی کار کنی و روزی ۳ بار با نام هرزه بی پدر مادر خطاب بشی بدون این گناهی مرتکب شده باشی از تمام آن دردها کشنده تر است.
وقتی یک نفر چه زن چه مرد فرقی نمی کند مورد تجاوز و یا هر گونه سو رفتاری قرار می گیرد تا سال ها زیر نظر روانشناس و روانپزشک و تراپیست قرار می گیرد تا آسیبی که از آن رفتار دیده را درمان کند. اما در جامعه اسلامی ما اگر زنی و حتی مردی مورد تجاوز قرار بگیرد خود نیز مقصر شناخته می شود و چه بسا مجرم که پیش تر این اتفاق افتاده.
بیچارگی ملت ما زمانی شروع شد که جای قانون را شریعت اسلامی گرفت، اسلامی که خود نماد زن ستیزی و ستمگری به زن است. کابوس روز و شب من نامش زندگی بود. ۱۱ ساله بودم که اولین فرزندم را به دنیا آوردم. بماند که هر روز بیشتر از گذشته کتک می خوردم و روحم خنجر می خورد و اینقدر شکسته شده بودم که ۱۱ سالگی برایم کلی عمر بود
من کودکی نکرده بودم که میان آنهمه مصیبت نوزادی را به آغوش گرفتم که حتی نمی توانستم به او شیر دهم. مثل یک سرگرمی و شاید یک اسباب بازی که هرگز نداشتم و یا بازی کودکانه‌ای که از آن محروم بودم برایم شیرین بود نه مثل احساس یک مادر به فرزندش.

چقدر سخت بود هم مادر باشی هم کودک و هم همسر و با تمام اینها مردی که سن پدر بزرگت را دارد هر روز بهت بگوید اگر من تو را نمی گرفتم به خاطر اون بی آبرویی هیچ کس تف به صورتت نمی‌انداخت.
۱۷ ساله بودم که چهارمین فرزندم و آخرین فرزندم را به دنیا آوردم. چند ماه بعد از تولد دخترم پدرش فوت کرد. پدر فرزندانم برای من یک مامور شکنجه بود تا یک همسر. اما هر چه که بود و هر چه بود نامش همسر بود و من حداقل از تهمت و ناسزا‌های اطرافیان در امان بودم گرچه خود او هر روز به من یادآوری می کرد سرطانی که روحم را هر روز داشت می خورد.
همسرم را به خاک سپردیم و به خانه برگشتیم. من شبیه خواهر بزرگتر فرزندانم بودم تا مادرشان.

هنوز چهلم همسرم تمام نشده بود که پچ پچ‌های فامیل شروع شد.
زن عمویم کمی شکسته شده بود اما همچنان من دشمن قسم خورده‌اش بودم.
یک روز غروب به همراه دختر بزرگش به خانه من آمدند و بعد از مقدمه چینی گفت مریم تو زن جوانی هستی نباید تنها بمانی که مردم پشت سرت حرف بزنن.
برادر زن عمویم فلج بود و بیشتراز ۶۰ سال سن داشت گفت به خاطر اینکه بچه‌هات کسی را داشته باشند و خودت هم سرو سامان بگیری بهت لطف میکنم و با برادرم صحبت میکنم ببینم قبول میکنه با تو ازدواج کنه یا نه…
برادر زن عمویم ۳ تا دختر داشت و من ۳ پسر و یک دختر اصرار او و گوشه و کنار حرف‌های مردم و تنگدستی و چند بچه قد و نیم قد باعث شد تن به ازدواج با مرد‌ی بدهم که در یک تصادف هر دو پایش را از دست داده بود و به خاطر تسکین دردش تریاک مصرف می کرد.

 

Facebook Comments

درباره ی ادیتور

همچنین ببینید

سرگذشت آفتاب (13)، افسانه رستمی

 سرگذشت آفتاب افسانه رستمی #اختر_نیوز، سرگذشت آفتاب مجموعه ای از روایت های گوناگون زنان ایرانی که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *