قالب وردپرس
خانه / ایرانیان آلمان / خاطرات دوران کرونا، مهدی قاسمی

خاطرات دوران کرونا، مهدی قاسمی

طنز خاطرات دوران کرونا، مهدی قاسمی
صبح که بلندشدم، یه کم گلوم خشک شده بود. اولش توجه نکردم ولی همین که یکهو متوجه شدم که زمان، زمان مصیبت کروناست، مثل برق گرفته‌ها ازجا پریدم و شروع کردم به این و اون زنگ زدن که چه نشستید بابا، من کرونا گرفته ام. خلاصه از حمید آقا که سررشته‌ای در عطاری داشت تا هرچی دکتر و پرفسور و کم پوفسور و رفیق و آشنا بود شروع کردم زنگ زدن و پیغام دادن و هرکدوم هم جداگانه زحمت کشیدن و یک نسخه پیچیدن. قریب یه اتفاق همه میگفتند که خشک شدن گلوم ربطی به کرونا نداره، اما مگه من تو کتم می رفت. ترسیده بودم و وسواسی شده بودم و پی این بودم که ثابت کنم حتما کرونا گرفته ام. از صبح که بیدار می شدم یک ریز دنبال کلی خبر و اینترنت گردی و راه های درمان کرونا بودم.
شروع کردم ازقرقره کردن آب نمک، آب و جوش شیرین و آب گرم و آبلیمو. بعدش رفتم داروخونه هرچی به دست اومد داروی مرتبط گیاهی و غیرگیاهی خریدم. سرراه هم از فروشگاه کلی پودر سوپ و پرتقال، لیمو تازه، زنجبیل، و… خریدم.
تا رسیدم خونه شروع کردم درهم همه رو خوردن و گشتن تو اینترنت که یکهو یک ویدیو دیدم که پیرمردی می گفت چطوری با دو لیتر آبلیمو دخترشو از کرونا درمان کرده. من هم زودی پریدم لباسامو پوشیدم و سرکوچه دوتا بطری دو لیتری آبلیمو خریدم و آوردم خونه و تا نصفه شب پیاله پیاله آبلیمو می خوردم.
نصف شب که شد نه تنها گلو دردم خوب نشد، بلکه فشارم افتاد و دل درد شدیدی گرفتم و تا صبح یک پام بین دستشویی و رختخواب بود.
بگذریم که تا صبح نخوابیدم و نه تنها گلو دردم خوب نشد، بلکه معده درد هم بهش اضافه شد. تو همین اثنا بازنگ تلفن دم صبح تو خواب و بیداری، بین چرت و دل درد به خودم اومدم. یکی از رفقا بود که نگرانم بود. بعد از احوالپرسی و ناراحتی از وضعیت پیش اومده برای من، گفت که مادر بزرگ دوستش تو دهشون ادعا کرده که داروی کرونا رو کشف کرده و گفته که روح امامزاده حسن ده شون توی خوابش اومده و فرمول اونو بهش داده و می گفت به چند نفر خورانده و خوب شده اند. رفیقم گفت: فرمول داروی کرونا مخلوط پشگل خر (عنبرنسا) و پشم گوسفند ماده یک ساله است که باید رول کنی و بپیچی و مثل سیگار بکشی.
حالا مونده بودم من بدبخت فلک زده، توی آلمان خر از کجا پیدا کنم که یک دفعه یادم افتاد که چند تا محله بالاتر یک تیره هوف (نیمچه باغ وحش) و یک الاغ خوشگل فانتزی هم اونجا دیدم که تو یک فضای آزاد مزرعه شکل بود. سوار ماشین شدم و رفتم اونجا. به بهانه دادن غذا به کره خره یکساعت و نیم منتظر شدم تا لطف کردن و یک پشگل مرحمت فرمودند و من هم مثل مگ مگ پریدم و گذاشتمش لای دستمال و حالا بدو کی ندو.
مونده بود پشم گوسفند ماده یک ساله. یک مزرعه چند کیلومتر دورتر بود که گاهی می رفتم شیر می خریدم به بهانه خرید شیر رفتم اونجا. تا خانم مزرعه دار رفت شیربیاره به بهانه ناز کردن ببعی با قیچی زدم یه کم پشم اونو چیدم و چپوندم تو کاپشنم.
خلاصه مخلوط مخصوص عنبرنسا و پشم ببعی رو بعد از آماده کردن پیچوندم لای برگ سیگار و من بدبخت که تا حالا سیگار نکشیده بودم، ازترس کرونا همچین پک سنگینی به عنبرنسا زدم که با اولین پک سرم گیج رفت و افتادم با سر روی آسفالت کوچه مون. چشمامو که باز کردم دیدم یک جمعیتی دورم جمع شده اند و منتظر آمبولانس اند. تا به خودم اومدم گفتم الان آمبولانس بیاد چی بگم؟ بگم عنبرنسا دود کردم؟ این بودکه از ترس آبروم علیرغم توصیه مردم قبل از رسیدن آمبولانس راهمو کشیدم و رفتم.
به خونه که رسیدم گلو درد که داشتم، دل درد، سر درد و کوفتگی هم به دردهای دیگه ام اضافه شده بود.
از دیروز تا حالا هم اینقدر دستمو با الکل و مواد شوینده شسته بودم که داشت می سوخت. گفتم یه کم بیخیال شم و باز شروع کردم به وب گردی که جایی خوندم که مصرف سیب در درمان کرونا تاثیر داره. یادم افتاد دو کیلو سیب تو آشپزخونه دارم. پریدم و همشو آوردم شروع کردم خوردن، حالا بخور و کی نخور… یک دفعه به خودم اومدم که جلوم پرشده بود از تفاله‌های سیب و از اون دو کیلو سیب هیچیش نموده بود. چند دقیقه‌ای گذشت یک دفعه گلاب به روتون که به قول لهجه شمالی سریال پایتخت، یک درستشویی مرا گرفت و دل پیچانه که نشون به همین نشون تا سه ساعت جرأت اینکه پامو از دستشویی بزارم بیرون نداشتم.
تا اینجا این دوا درمونا که مرا درمون نکرده بود که هیچ بلکه علاوه برگلودرد و سردرد و دل درد و بدن کوفته شده، اسهال هم به اون اضافه شده بود. نصف شب از شدت کلکسیون درد و مرض مجبور شدم که به بیمارستان برم. شب تعطیل بود و کمتر داروخونه‌ای باز بود. تا نزدیکترین بیمارستان سی کیلومتر فاصله بود، از یک طرف اسهال، یک طرف درد و مرض امانم رو بریده بود، نه راه پس داشتم نه پیش. می ترسیدم وسط راه بند به آب بدم و اسهال…
خلاصه دل به دریا زدم و راه افتادم. بعد از نیمساعت رانندگی به بیمارستان رسیدم. قسمت پذیرش آمبولانس وارد شدم. یکهو دیدم سه تا پرستار با ماسک و لباس محافظ کامل جلو من سبز شدند. فیگور شون دقیق همون فیگور  سه دلاور فیلم های وسترن بود. شرح ماجرا را با شرم زیاد گفتم و اون ها لطف کردند و از من خواستند که سریع بیمارستان رو ترک کنم و فردا صبح که بخش ویژه باز است دوباره بیام.
خلاصه مغموم و مهجور تو راه برگشت برای اینکه وقت بگذره شماره یکی از بستگان رو که آدم مذهبی بود، گرفتم و در مسیر برگشت ازش خواستم برام دعا کنه. اونم سنگ تمام گذاشت و مثل اینکه به این یقین رسیده بود که وضعم خیلی خرابه و امید زیادی به زنده بودن ندارم، شروع کرد از شش ماهگی تا الانم تمام گناهای کرده و نکرده ام رو جلو چشام آورد و هی آخرش میگفت بگو الهی العفو! من بنده سراپا تقصیر و گناهکار هم هی تکرار میکردم العفو! خلاصه تو اون مسیر برگشت به هر چی گناه کرده و ناکرده اقرار کردم. حتی از اولین دزدی که پنج ریال بود از کیف مرحوم مادرم هم اقرارکردم تا حتی دزدیدن دکل نفتی هم به گردن گرفتم. بیچاره من…خلاصه پر از درد و با چشمان خیس اشک دو باره برگشتم خونه. این بار تا رسیدم افتادم تو رختخواب و دقایقی بعد نفهمیدم چطوری خوابم برد. صبح که از خواب بیدارشدم از اینکه هنوز زنده‌ام معده‌ام تعجب کرده بود. سریع خودمو تو آینه دستشویی نگاه کردم و بدون اینکه چیزی بخورم لباسامو پوشیدم و رفتم دکتر. اولین روز هفته بود و مطب دکترها باز بودند. شرح ماجرای دیشب رو، از اول تا آخر غیر قسمت خدایا العفوش رو برای دکتر تعریف کردم. دکتر یک نگاهی به گلوم انداخت و با لبخند عاقل اندر سفیهی گفت: پاشو پاشو هیچیت نیست! فقط احتمالا گرمی زیاد خوردی و کمی گلوت تورم کرده که با این خوددرمانی‌ها زده بدترشم کرده. دکتربرام چرک خشک کن نوشت و یک هفته استراحت پزشکی. البته نه برای گلو دردم، بلکه بخاطر کوفتگی وجراحت بدنی، اسهال و دل درد و تورم معده ام که ناشی از خوددرمانی و اعتماد به توصیه پزشکی سر خود دیگران بود…
Facebook Comments

درباره ی ادیتور

همچنین ببینید

بازداشت یک زن شهروند ایرانی – آلمانی در ایران

مریم کلارن فرزند ناهید تقوی در توییتر خبر از دستگیری مادر خود در ایران داد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *