قالب وردپرس
خانه / طنز / یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

یکشنبه طنز، ناکام
مهدی قاسمی
صبح که از خواب بیدار شدم و دیدم یکی دو تار مو توی صورتم سفید شده و یکی دو تا تار هم توی موهای سرم، خیلی جا خوردم! زود پریدم و به بابا و ننم گفتم: من دیگه پیر شدم و آخرش هم زن برام نگرفتید، آخرش ناکام میمیرم، پس کی میخواید برای من زن بگیرید و سر و سامانم بدهید، آخه مگه من چمه؟ کَرم؟ شَلم؟ کچلم؟ زشتم؟ عیبی دارم؟ بجنبید تو رو به خدا.
ننم که تا اون موقع یک گوشه نشسته بود و به حرفام گوش میداد، پرید وسط حرفم و گفت: آخه بچه؛ این روزها قیافه به چه دردی میخوره، کی آخه به تو زن میده؟ بعدش ادامه داد: ای کاش کَر بودی، کچل بودی، شکمت گنده بود، زشت بودی ولی پول داشتی، اونوقت همه زنت میشدند. آخه تو این دوره و زمونه تیپ و قیافه به چه دردی میخوره، پول حرف اول رو میزنه، آخه بدون پول و شغل کجا بریم برات زن بگیریم؟ هرجا برم مهریه میخوان، شغل میخوان، خونه میخوان…، بعد ادمه داد: پاشو بچه از این فکرها بیا بیرون، خوب اینجوری بهت زن نمیدن دیگه، برو دنبال کار باش، پول جمع کن تا بعد بریم برات زن بگیریم…
گفتم: ننه آخه تا من برم کار پیدا کنم و پول جمع کنم به جای این دو تا تار موی سفید، کلا همه موهام سفید شده، اونوقت دیگه زن بگیرم، بچه من به جای بابا بهم میگه بابا بزرگ، حالا علی الحساب برام یک زن بگیرید، بعدش نم نم همه چیز روبراه میشه…، مگه نمیگن؛ هرکس دندان دهد، نان دهد؟
ننم پرید وسط حرفام و گفت: بچه این مثل واسه اون هایی ست که زن دارن و میخوان بچه دار بشن…، نه تو که هنوز زن نداری که بخوای بچه دار بشی که بچه ت بخواد دندان داشته باشه، حالا با این وضعیتی که تو داری اصلا بهت زن نمیدن که بخوای به اون ضرب المثل برسی!
خلاصه حرفهای اون روز ننم خیلی رو مخم بود، سرخورده شده بودم و حیرون تا اینکه یک روز فکر بکری به ذهنم رسید…؛ تصمیم گرفتم با لباس های مرتب برم بالاشهر و مخ دخترهای پولدار رو بزنم، یعنی با یک تیر دو نشان بزنم، هم زن بگیرم و هم کمتر زحمت پول در آوردن رو بکشم.
 واقعیتش این بود که من لباس مرتب نداشتم، واسه همین از سعید پسر حاج عباس ماست بند محل که وضع مالیش خوب بود چند دست لباس قرض گرفتم و پوشیدم، قبلش هم تا تونستم صفایی به سر و صورتم دادم. ما که در پایین شهر؛ تو کوچه پس کوچه های نازی آباد، طبقه دوم حجره مش ممد آقا پالون دوز سالها بود که مستاجر بودیم، خونه ای قدیمی و با پشت بام کاهگلی که البته هر سال زمستون مشکل چکه آب بارون و مصیبت کاهگل کردنش رو داشتیم، زندگی میکردیم.
باارزش ترین کالایی که تو خونمون بود یک فر گاز بود که با کپسول گاز کار میکرد و یک یخچال کوچک که درش زنگ زده بود و صدای قیژ-قوژ میداد از بس که درش باز و بسته شده بود و همیشه جز ٱب و چند تا تخم مرغ هیچی توش پیدا نمیشد، همچنین یک تلویزون کوچک که خاله م اینا بهمون داده بودند، دیگه هیچ چیز با ارزشی تو خونمون نداشتیم، اما با همه این تفاسیر قصدم جدی بود برای مخ زدن یک دختر پولدار بالا شهری!!
خلاصه اون روز تیپ زدم و رفتم بالای شهر. اینقدر راسته اصلی خیابون رو بالا و پایین کردم که پاهام خسته شده بود، اما هنوز مورد مناسبی پیدا نکرده بودم، دم دم های غروب دیگه نا امید توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم که یهوئی تلمس یک دستی رو، روی شونه م از پشت سر احساس کردم. برگشتم و دیدم یک دختر خوشگل و خوشتیپ با یک لبخند به من زل زده و داره عاشقانه بهم نگاه میکنه، عشق و دوست داشتن رو خیلی واضح از طرز نگاهش میشد فهمید.
اون لحظه با خودم گفتم این دیگه خودشه!
تابرگشتم و نگاهمون به هم گره خورد، دختره گفت: فرزاد کجایی؟ نیستی؟ بی معرفت این بود رسم رفاقت؟ یهویی غیب شدی؟ نمیدونی چقدر دلتنگت شده بودم، نگفتی که روژین بدون تو چکار میکنه؟!
سریع متوجه شدم که اشتباه گرفته ولی دلم نیومد چیزی بگم، آخه لامذهب خیلی خوشگل بود! … بعدش هم این شانس رو نمیخواستم از دست بدم، لذا خودمو جمع و جور کردم و گفتم عزیزم؛ خوبی؟ این مدت مریض بودم، تصادف کرده و تو بیمارستان بودم!
او پرسید: یعنی چی؟! یعنی تو این پنج سال بیمارستان بودی؟
من که نمیدونستم چی به چیه دستپاچه گفتم: آخه بر اثر تصادف و ضربه به سرم فراموشی گرفته بودم. تو این چند روز هم که کمی خوب تر شده بودم داشتم تو این محله دنبالت میگشتم و نمیدونی که از پیداکردن دوباره ت چقدر خوشحالم، آخه بر اثر فراموشی آدرس دقیقتو فراموش کرده بودم و فقط یک تصویر محوی ازت داشتم که تو ذهنم مونده بود و بس!
به هرحال اون روزکمی باهم قدم زدیم و یاد خاطره هایی که من نداشتم را زنده میکردیم. درسته که اون منو با یکی دیگه اشتباه گرفته بود ولی من رندانه همه رو تایید میکردم و آخر هر تعریفش میگفتم: آره یادش بخیر!
خاطرات باغ لواسون! خاطرات شمال! خاطرات مهمونی های آخر هفته کردان! و….
و من: آخی یادش بخیر …
اون حسابی منو با یکی دیگه اشتباه گرفته بود ولی من چقدرخوش شانس بودم که همچین حوری نصیبم شده بود، خودمو دیگه تو تشت طلا و پول میدیدم، هم خوشگل بود هم از تیپش معلوم بود که باید از یک خانواده پولدار باید باشه… زده بودم تو خال و حتما پر از عشق و حالا دیگه خودم رو جزو پولدارهای شهر حساب و حس میکردم که همای سعادت خودش با لمس شانه هایم از پشت برسرم نشسته بود!!!
اون روز ما با هم کلی حرف و قدم زدیم و خاطرات مشترک نداشته مان را زنده میکردیم. طرفهای غروب دیگه خسته و کوفته بودیم که اون منو به خونه شون دعوت کرد، دیگه داشت یک جوریم میشد، سر تا به پا انگار پریده بودم تو حوض عسل!
منم سریع گفتم: آره بریم به یاد قدیما و حرف زدن های دو نفری و بوسه های در خلوت!
روژین تو اون لحظه یک دفعه احساساتی شد و وسط خیابون منو بغل کرد، دیدم یه کم جلوی مردم ضایعه، گفتم: عزیزم خودتو کنترل کن وقتی برسیم خونه تون وقت این در آغوش گرفتن های مکرر و عاشقانه زیاده هست!
دست در دست هم داشتیم و کوچه پس کوچه های باغی محله های بالاشهر رو طی میکردیم و میخندیدم و حرفهای عاشقانه میزدیم…
چندین کوچه پس کوچه باغی را که طی کردیم به یک باغ بزرگ رسیدیم که روژین رو کرد به من و گفت: این هم خونه ما عزیزم، چیزی یادت هست؟ کلی خاطره داریم اینجا… منم خودمو نباختم و گفتم: آره آره عزیزم، مگه میشه یادم بره… یادش بخیر…
روژین گفت:خوب دیگه بریم تو تخت عاشقانه دو نفره همیشگیمون، که منتظرمونه!
تو همین حس بودم و خودمو تو آسمونها میدیدم که یهو در باغ باز شد و دو تا زن و یک پیرمرد از اون باغ بیرون اومده و آمدند به طرف روژین و گفتند: ای دختر ورپریده باز فرارکردی؟ باز سر کی رو خوردی و با خودت آوردی؟ تو آدم بشو نیستی دختر، این دفعه که تو اتاقت حبست کردیم دیگه یادت میره که از این غلط ها بکنی!
آن ها روژین رو گرفتند و او که در دست اون ها تقلا میکرد که فرار کنه و از پشت همش منو صدا میزد و میگفت: نه! نه! منو از عشقم جدا نکنید!شما این حق رو ندارید …
 آن ها روژین رو کشون کشون بردند داخل و درب بزرگ باغ را بستند، من که شوک زده و حیرون فقط اون ها رو نگاه میکردم و چیزی نمیگفتم، درب باغ که بسته شد تازه چشمم به تابلو کوچک سردر باغ روشن شد:
“آسایشگاه اعصاب و روان خیریه نرگس”
Facebook Comments

درباره ی اختر قاسمی

فرزند نفت ام. در گچساران بدنیا آمدم و در مسجدسلیمان شهری که با نفتش، با شیره ی جان خود و مردم مهربانش ایران نوین را ساخت، بزرگ شدم. از سال 1984 در خارج از کشور زندگی میکنم. در آکادمی هنر در اشتوتگارت تحصیل کردم و بیش از سه دهه است که به کار رسانه، عکس و فیلم و فعالیت های فرهنگی و حقوق بشری مشغولم. به امید آزادی و برقرای دمکراسی در میهنم زنده ام و تلاش میکنم. آرزوی دوباره دیدن شهر عزیزم را دارم و دلم برای شقایق ها و کوه های شهرم خیلی تنگ شده ....

همچنین ببینید

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

داستان طنز: مرد داعشی نوشته:مهدی قاسمی دشداشه عربی، شکم گنده و بدقواره، عینک دودی، مرموز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *