شعر و داستانی کوتاه از فرهاد صادق زاده

اختر نیوز برای حمایت و خدمت به رشد و اشاعه ادب فارسی با نشر اشعار و داستان های علاقه مندان ادبیات تلاش میکند تا دوستداران ادب فارسی را تشویق به نوشتن کند. رسانه ی ما در همین راستا تصمیم دارد در آینده ای نه چندان دور مسابقه ی شعر و داستان کوتاه را با کمک صاحب نظران ادبیات برگزار کند.

فرهاد صادق زاده

«ما» ی عقده ها در چشم تو بر من پیدا بود

کوه نگفته های تو بر دوش تو آوار بود
حذف من در یاد تو غرق در دریا بود
فهم من از اسم تو شهر نو در شاه بود
جای تو در حرف من حولی از شرمگاه بود
«ما» ی عقده ها از باور به من رسیده بود
با یه درک نادرست
از محیطی سرد و سست
من بودم
بودنها نبودنها
بایدها نبایدها
من هستم از قبل من
بعد من با درک من.

داستان کوتاه، بخش اول

از جان هم چه میخواهیم

پدر با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد. بعد از باز کردن چشمهایش غلتی زد، چشمهایش را باز نمود و دوباره بست، صاعقه ای ناشی از خوابی که دیده بود وجودش را لرزاند و زیر لب گفت خدا به خیر کند. با همان فکر از جا بلند شد و برای شستن دست و صورتش، به سمت دستشوئی رفت.
بچه ها هنوز خواب بودند، نگاهی به چهره بچه ها کرد و از بالای سر بچه ها گذشت، با دیدن صورت معصوم بچه ها خوش مشربیش بازگشت و خوابش را فراموش نمود.
همسرش با شنیدن صدای پایش در پشت دستشوئی، صدا زد که من الان میام بیرون.
او برگشت و بچه ها را با مهربانی از خواب بیدار کرد.
بچه ها بعد از بیدار شدن با شوق و اشتیاق از جا برخاستند و با عجله به سمت دستشوئی دویدند. پسرش ناراحت برگشت و از خواهر بزرگش گله کرد، نگذاشت من اول برم دستشوئی. پدر، پسرش را بوسید و به سمت آشپزخانه رفت. زن بعد از دیدن همسرش، از او خواست تا که برود و نان بگیرد.
مرد در راه نانوایی با برداشتن گامهای بلند و محکم، صدای خشخش برگها را تبدیل به ریتم آهنگ کرده بود. نانوایی خلوت بود؛ دو سه نفری در صف نانوا ایستاده بودند، به مشتریها و کارکنان نانوا درود گفت و در صف نانوائی ایستاد.
شاطر و کارگری که نون میفروخت در حال حرف زدن بودند، یکی از مشتریها هم هر از گاهی در رابطه با موضوع بحث، اظهار نظر میکرد و میگفت دنیای آخر زمان شده، دخترها دیگر آن دخترهای قدیم نیستند، هر کدامشان دو سه دوست پسر دارند. دو سه تا زن هم آمده بودند. مشتریی که اظهار نظر میکرد، نانهایش را گرفت و رفت. هنوز زیاد دور نشده بود که یکی از زنها رو به دیگری کرد و گفت: باید دختر همین آقا رو در مسیر مدرسه ببینی، هرکس ندونه فکر میکنه چه خبره، میرن مدرسه یا که…؟
دختر بعد از شستن دست و صورتش به اتاق مادرش رفت و روبروی آینه ایستاد، چرخی زد و بعد از اینکه نگاهش را با رضایت از صورتش برداشت، دستش را روی سینه هایش گذاشت، طوری که بخواهد آنها را اندازه بگیرد، آنها را در دست گرفت و با همان حالت برگشت و با چرخاندن گردنش، از پشت خودش را برانداز کرد.
شانه را برداشت و شروع به شانه زدن موهایش کرد. وجودش پر از تشویش شد که مبادا کسی از رابطه اش بو ببرد. خودش هم نمیدانست چه اتفافی افتاده است. ولی میدانست که این احساس از درونش نشأت میگرفت و خارج از طبیعتش نیست. در حالی که داشت موهایش را شانه میزد، یادش امد که باید مقنعه اش را اتو بزند، شانه را زمبن گذاشت و دوید. دختر بعد از اینکه لباسهایش را پوشید به آشپزخانه رفت و از مادرش پول تو جیبی خواست. مادرش شروع به غر زدن کرد که من نمیتونم روزی ده هزار تومان به تو بدهم برای حله هوله.
دختر پنج هزار تومان از مادرش گرفت و در پاسخ به مادرش که از او پرسیده بود مگر ناشتا نمیخوری، گفت: نه.
دختر کفشهایش را پوشید و کیفش را روی کولش گذاشت؛ و از مادرش خداحافظی کرد و در را پشت سرش بست. پله ها را با انرژی و شوق پایین میرفت و زیر لب، طوری که صدایش شنیده نشود، میخواند; وقتی میای صدای پات از همه جادهها میاد… در حیات را که باز کرد؛ پدرش پشت در بود. پدرش با حالتی جدی و خشمی کنترل شده از دختر خواست که با او به خانه برگردد. دختر با خوشحالی و خنده کنان گفت که من اشتها ندارم و ناشتا نمیخورم. پدرش گفت بیا بالا کارت دارم. به محض وارد شدن به خانه، پدرش رو به مادرش گفت که تو اینجا چه غلطی میکنی که این دختر باید با این شکل و شمایل به مدرسه برود؟
مادر که خیلی ترسیده بود از دخترش خواست که صورتش را بشورد و مقنعه اش را هم درست کند. دختر با بغض از خانه خارج شد و در راه مدرسه همش به این فکر میکرد که چرا پاسخ به احساسات گناه است؟ مگر فلسفه زندگی این نیست؟ مگر تشنگی، یک احساس نیست یا اینکه کسی از بیرون میگه که ما الان تشنه ایم؟ بعد از رفتن دختر، پدرش سر سفره به همسرش گفت که باید بیشر مواظب این بچه باشی، او دیگر بچه نیست و چهارده سال سن دارد. زن هم با آب و تابی خاص از خشونت هر روزه اش با دختر میگفت و در همین حین از پسرش میخواست که لباسش را بپوشد تا که دیر به مدرسه نرسد. بعد از رفتن پسر، زن رو به همسرش کرد و گفت نه گوشت داریم نه برنج. مرد گفت که تقاصای مساعده دادم اگر موافقت کنند سر راه برگشت با خودم میگیرم. مرد سرکار رفت، زن هم سفره را جمع کرد و ظرفها را شست. زن تلویزیون را روشن کرد و سمت تلفن رفت. شماره خواهرش را گرفت و موضوع بحث را هم انتخاب کرده بود که از غیرت و تعصب همسرش حرف بزند.
زن وقتی داشت داستان را برای خواهرش شرح میداد,خواهرش با شنیدن هر واژه به عقب برمی گشت و همینطور که گوش میداد,دستش را روی زخمی میکشید که سالها پیش بخاطر دوست شدن با پسری که دوستش داشت,برادرش روی بدنش گذاشته بود.بعد از تمام شدن حرفهای زن,خواهرش با حسی مطبوع که به عقده تبدیل شده بود,کار شوهر خواهرش را تایید کرد.زن از خواهرش خداحافظی کرد و تلفن را قطع کرد.او سمت طاقچه رفت و از بین چند تا کتابی که تو طاقچه بود,کتاب فاطمه,فاطمه است را برداشت و شروع به مطالعه کرد.
Facebook Comments

About اختر نیوز

Check Also

شعر (۷۶)؛ پورمزد کافی (منظر)

شعر (76)؛ پورمزد کافی (منظر)   بهار آمد بیا و بر مزار من گلی بنشان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *