یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

حسن تپه

مهدی قاسمی

حسن تپه بچه محل ما بود که خانوادگی آه در بساط نداشتند.
خونه ش در یک آلونک کوچک بود، پدرش ساقی معروف محل که دایم یه پاش زندون و پای دیگرش بیرون از زندون بود.
خانوادگی شر و کله خراب بودند،خودشم کارش علافی و زورگیری و کلاهبرداری بود.
همه محل از این خونواده دوری میکردند.
خود حس تپه هم مامورها تا سن هفده سالگی چندین بار گرفته بودنش و به کانون اصلاح و تربیت زندان نوجوانها برده بودند، اماهر دفعه برمیگشت وقیحتر و شرتراز دفعه قبل میشد…
عاقبت پدر من که یک معلم ساده بود، بالاخره با کلی قرض و قوله و وام و یه کمی از ارث خانوادگیش خونه ای در یک محله بهتر برای ما خرید و ما از اون محله برای همیشه رفتیم.

من تنها بچه خانواده بودم و کلا  بچه درسخون و  مثبت و سر به راهی بودم.

دوره نوجوانی و جوانی من زود گذشت. من موفق به گرفتن لیسانس شدم و مثل پدرم شغل آموزگاری را انتخاب کردم. هر چند درآمدش اندک بود، ولی اولا شغل آبرومندی بود، ثانیا تو این وانفسای زندگی که اکثر جوانها بیکار بودند، آب باریکه ای در زندگی ام بود… منم خب علاوه بر معلمی بعد از ظهرها و روزهای تعطیل مسافرکشی میکردم و اموراتم تا حدودی میگذشت…

در روزگار عصر اینترنت، که فیس بوک و اینستاگرام سرگرمی همه از پیر تا جوان شده بود، من فارغ از این قیل و قال فقط در حال کار و تلاش و پس انداز جهت مقدمات ازدواج با دختر مورد علاقه ام بودم.

در همین وانفسا یک روز امیر یکی از دوستانم، یک ویدئو در اینستا گرام به من نشون داد. ویدئوئی از یک جوان ایرانی اینستاگرامی ساکن ترکیه، که خیلی وضع مالیش خوب و اینروزا ویدئوهاش کل اینستاگرام رو ترکونده و خیلی مشهور شده بود!
به محض دیدن چند تا ویدیو از وی، متوجه شدم که قیافش خیلی برام آشناست، آره اشتباه نمیکردم! اون حسن تپه بچه محل سابق بود که البته تو این کلیپ ها به اسم پویا معروف شده بود!
چشمام مثل پشمام از تعجب در حال جهش و ریزش بود!

آخه مگه میشه؛ حسن تپه یا پویا که آه در بساط نداشت حالا دایم با چند میلیون دنبال کننده، رقص کنان و مشروب خوران و لاس زنان با خانم خوشگلا، دریک پنت هاوس شیک دراستامبول، دایم درحال خوشگذرونی، و ماشین کوچیکش لامبورگینی بود! البته خیلی تابلو بود که قیافه ش رو با چند عمل زیبایی دختر کش کرده بود وگرنه این حسن تپه ای که من میشناختم با اون قیافه غلط انداز، بینی بزرگ و گوشتی و دندونهای کج و معوج و فک دراز و سر کشیده ای که داشت باعث شده بود، همه دخترهای محل ازش متنفر باشند و اگر حسن تپه ی خلافکار رو از دور میدیدند یا از کنارشون اتفاقی رد میشد رنگ از رخساره شان میپرید.

حسن تپه رو الان همه مردم میشناختند و روزانه میلیونها نفر ویدئوهای او را با دخترهای مختلف و در حال بزم و رقص و رابطه های آنچنانی با دختران و پارتی و لاکچری بازی دنبال میکردند. برای من که تطابق این دو قیافه و شخصیت حسن تپه هضم نشدنی بود و میدیم که او چطور بارانی از پول روی سر دخترها میریزه و خودمو با او مقایسه میکردم که من با این همه سال زندگی سالم، درس خوندن و جون کندن هنوز نتوانسته ام یک عروسی ساده بگیرم و ازدواج کنم، پس دروغ چرا سخت سرخورده شدم…

واقعیتش اون روزها خیلی پکر شده و به فکر فرو رفته بودم. تو همین حس و حال و روزهای سرخوردگی و ناامیدی بودم که یک روز گفتم به دایرکت پویا در اینستاگرام یک پیامی بدم. اون روز یک پیام کوتاه نوشتم که ضمن یادآوری روزگار بچگیمان، برایش آرزوی موفقیت کردم. پیغام که دادم هیچ پاسخی نگرفتم تااینکه سه هفته بعد حسن تپه برایم نوشت که چقدر خوشحاله از پیداکردن دوباره م و از من خواسته بود که یک روز از طریق تماس ویدیویی با هم صحبتی کنیم.

چند روز بعد من و حسن تپه که دیگه پویا صداش میکردم با هم ارتباط تصویری برقرار کردیم و کلی از دوران بچگی هایمان، خاطره زنده کردیم… این تماس ها چند بار دیگه اتفاق افتاد و در تماس آخر پویا از من خواست که به ترکیه برم و مهمان او باشم. او خودش برام بلیط گرفت و تو فرودگاه استامبول به استقبالم اومد. از دیدن زندگی، ویلا و ماشین های گرونقیمت او سرگیجه گرفته بودم و برای من که یک معلم ساده بودم خیلی خیلی شگفت انگیز بود و تازگی داشت.

یک هفته ای استامبول بودم و توی اون یک هفته کلی خوش گذشت و پویا هر جا میرفت من را هم همراه خودش میبرد. او به من گفت که توی محله تو پاستوریزه ترین بچه محل بودی و به خاطر همین خیلی براش مهم و قابل احترام بودم.

اون یک هفته مثل برق و باد گذشت، لذت اون هفته تا مدتها با خاطراتش برای من باقی ماند.

چند ماهی که گذشت دوباره پویا از من دعوت کرد که به استامبول برم البته نه برای یکهفته ،بلکه برای یکماه. با کلی درد و سر و چاخان پاخان سر هم کردن از مدرسه یک مرخصی یک ماهه گرفتم و به استامبول رفتم.

اینار با پویا بیشتر نزدیک شدم و موفق شدم اعتمادشو به خودم جلب کنم. من که نه اهل دود بودم و نه مشروب، اونجا برای اینکه جلوی او و دوستاش کم نیارم هم مشروب میخوردم و هم پای بساط و پارتی های شبانه اش بودم.

بعد از مدتی پویا به من گفت که میخوای پولدار بشی؟ و از این همه بدختی و درآمد کم معلمی نجات پیدا کنی؟
منم که این روش زندگی بهم خیلی ساخته بود گفتم: چرا که نه؟ از خدامه…
اونم گفت پس باید هر کاری که من میگم بکنی! و منم قبول کردم.
فردای اون روز منو با یکی آشنا کرد که معلوم بود براش خیلی مهم بود و یک جورایی مثل این که پویا زیر دست و نوکرش باشه برخورد میکرد و معلوم بود خیلی ازش حساب میبرد…

آغداشلو که معلوم بود اسم مستعار اون مرد پرنفوذ است بعد از صحبت کوتاه با پویا قبول کردکه از من حمایت کنه… از فردای اون روز من به طور کلی قید ایران و خانواده و وطن رو زدم و در ویدوهای پویا کنار دخترها به رقص و مشروب خوری مشغول شدم…

خیلی زود پدرم با من تماس گرفت و ازم خواست که زود برگردم و با آبروی اون بازی نکنم… ولی من گفتم که دیگه حاضر نیستم با پول معلمی زندگی کنم و دنبال رویاهای خودمم. تیپ، قیافه، حرف زدن و شخصیت من به طور کلی عوض شده بود به طوری که خودمم باور نمیکردم، مثل آب پشت سد بودم تو این سالها که بر اثر بارش زیاد باران به یکباره سرریز و طغیان کرده بودم. هرروز قیافه من بیشترتغییر میکرد و با دستور پویا هر دفعه با یک دختر رل صوری میزدم…

یک روز پویا گفت الان باید ویدئو های مستقل بزاری و یک رل ثابت هم به من معرفی کرد… به تنهایی پیج اینستاگرام من یک دفعه میلیونی شد… کنار تبلیغات و هزارتا خلافی که بعدها فهمیدم، پشت این همه، داستانها خوابیده بود و من ساده دل خبر نداشتم. سایتهای شرط بندی، قمار، تجارت دختران سکسی ایرانی، مواد مخدر که البته اینها فقط ظاهر سایتهای اینستاگرامی بود و در اصل و در پشت پرده، منظور تحت تاثیر قرار دادن اذهان عمومی مردم ایران و کم اثر شدن موج اعتراضات و فراموش شدن مشکلات اقتصادی و معیشتی مردم با دنبال کردن این شاخ های مجازی به عنوان سوپاپ اطمینان و انحراف از محور و کانون اصلی انتقادات و دادخواهی مردم بود.

چند سالی گذشت و چشم باز کردم که دیدم تا کمر داخل منجلاب اعتیاد و قمار و زن بازی و بدمستی های شبانه شده بودم. پول، خانه و ماشین های لوکس که هر چند در اختیارم بود ولی عملا هیچ اختیار قانونی برای آنها نداشتم و اگر دست از پا خطا میکردم، مافیای آغداشلو که به مرور فهمیدم در اصل همان مافیای دولتی و نظامی سپاه پاسداران ایران پشت سرش، برای دور زدن تحریمها و ایجاد نقدینگی به وسیله پول شوئی در قالب قمار و سایتهای شرط بندی و … بوده است و قادرند با اشاره ای نابودمان نمایند…

اما یک روز که وجدانم هر چند دیر، آگاه شد، تصمیم گرفتم که به این اسارت پایان بدهم و ضمن نوشتن سرگذشت خودم، شبانه از راه زمینی استامبول را مخفیانه ترک کردم. الان مخفیانه زندگی میکنم و محل سکونتمٕ را کسی نمیداند ولی در کشور خودم، ترس از مافیای دولتی جمهوری اسلامی را حتی در خلوتگاه خانه ام هم حس میکنم ولی خوشحالم که هرگز اجازه ندادم تا کاملا غرق شوم و خودم را آزاد کردم …

Facebook Comments

About اختر نیوز

Check Also

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

بچه  هشتم  مهدی قاسمی بچه که بودم من یک بچه اضافی بودم که برای هیچکی  …

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

شام آخر مهدی قاسمی مرگ بر آبی ها، مرگ بر قرمز ها، مرگ بر غربی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *