یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

تک پسر

مهدی  قاسمی

تک پسر یک خانواده ده نفری که نه (۹) بچه قبل من همه دختر بودند، بودم! اختلاف سنی من با فرزند ارشد چهارده سال بود. پدر پرتلاشم اصلا ناامید نشده بود و شبانه روز، مخصوصا در شبها و در دهه گذشته تلاش های مضاعف کرده بود تا اینکه دهمین فرزندش پسر شد! اون روز پدرم به میمنت میلاد فرخنده من! تمام محله و نصف شهر را شیرینی داد!

همه نه (۹) دختر به کنار و من گل پسر به یک کنار!

خونه ما که فقط دو اتاق داشت یکیش برای خلوت پدر و مادر شده بود و آن یکی متعلق به همه دخترها که از صبح تا شب توی هم میلولیدند. کم کم که بزرگ شدیم تعدادی از دخترها، به زور پدر و مادر شوهر کردند و من موندم و پنج خواهر قد و نیم قد! از همون اولین روزهای تولد من یک از اتاق های خونه شد اتاق اختصاصی من با کلی امکانات رفاهی و تک اتاق دیگه، سایر دخترها که از صبح تا شب  توش لول میخوردند!

پدر و مادر م که خیلی وقت بود و دقیقا از روز تولد من دست از تولید مثل برداشته بودند  هم توی هال خونه میخوابیدند. لوس و عزیز نازی بار اومده بودم و هر چیزی که اراده میکردم داشتم، برعکس دخترها از صبح تا شب باید غرولند پدر و مادر را گوش میدادند و مثل خدمتکار برای منو پدر و مادرم کار میکردند و حق اعتراض هم نداشتند.

کم کم به سن نوجوانی و جوانی رسیدم و سایر دخترها همه ازدواج کردند و رفتند و من موندم و پدر و مادرم! پدر و مادر که کم کم به سن سالخودرگی نزدیک میشدند دست به کار شدند تا برای من زن بگیرند. و داستان زندگی من از همین جا وارد دوران عجیبش شد!

پدرم  یکی از دخترهای فامیلش و مادرم دختر خواهرش و خواهرهام، یکی یکی از دخترهای خانواده شوهرهای خود را برای من در نظر گرفته بودند! رقابت و اختلاف پدر ومادرم و خواهرام هر روز بیشر از قبل میشد و حتی به دعوا و درگیری کشیده شده بود! مادرم میگفت اگر با یکی از فامیل های بابام عروسی کنم شیرش را حلالم نمیکند! و پدرم میگفت که حق نداری با فامیل مادرت حرف بزنی چه خواسته ازدواج کنی! خواهر ها هم هرکدام هر رزو یکی را برای من کاندید میکردند و با یکدیگر رقابت! من که علاقه ای به ازدواج نداشتم از این اختلاف نظرها نهایت استفاده را میکردم و بر متاهل شدن خود اصرار نمیکردم.

همین موش و گربه بازی پدر و مادر و خواهرهایم بیست سال طول کشید و من که کم کم به دهه چهلم زندگی ام رسیده بودم همچنان مجرد بودم و راضی از این کش مکش ها! چهل سالم که شد دیدم که تنهام و کم کم قدرت جوانی ام داره زایل میشه لذا با دختری که مدتی بود در محیط کار آشنا شده بودم قول و قرار ازدواج گذاشتم و از این رو به پدر و مادر و خواهرهایم اعلام کردم که به خواستگاری او بروند. همین کار کافی بود که بلوایی در خانه و خانواده برپاشد که بیا وببین! مادرم عاقم کرد، پدرم تهدید، خواهرهایم قهر؛ که ما این همه دختر خوب برایت پیدا کردیم اونوقت تو رفتی سراغ غریبه ها!؟ خلاصه مستاصل شده بودم که چکار باید بکنم و چه رویه ای را در پیش باید بگیرم؟

خلاصه به احترام آنها قید اون دختر را زدم و این داستان همچنان ادامه داشت تا اینکه به سن پنجاه ساگی رسیدم و پدرم به علت بیماری به رحمت خداوند رفت و مادرم هم یکسال بعد از وی فوت کرد! عملا دو سه سالی از فراق پدر و مادرم روحیه خوبی نداشتم و اصلا به ازدواج هم فکر نمیکردم.

پنجاه و سه ساله و مجرد و تنها بودم که دیگه به جدیت قصد ازدواج نمودم!

با خانمی مطلقه که دو فرزند داشت آشنا شدم و از ترس خواهرهایم مخفیانه قول قرار ازدواج گذاشتیم. روز موعود در محضر بودیم که نمیدانم از کجا نه خواهر شیر پاک خورده م سرو کله اشان پیدا شد و مراسم عقد را به هم ریختند آنها می گفتند: مگر ما مرده باشیم تا با یک زن مطلقه و بچه دار ازدواج کنی! خلاصه با قشون و قشون کشی زن بیچاره را ترساندند و منصرف کرده و فراری دادند!!

تصمیم گرفته بودم که دیگه ازدواج نکنم… چند سالی گذشت و هر چه خواهرها پیشنهاد میدادند من از سر لجبازی فقط یک کلمه میگفتم: نه و تمام!

به شصت سالگی نزدیک میشدم و خواهرها دیگه نرم شده بودند که هرکه رو خودت انتخاب کنی ما برات میریم خواستگاری. ولی مشکل اینجا بود تا یکی رو انتخاب میکردم و قرار خواستگاری میگذاشتم یکی از خواهرها یا شوهرهاشون به علت کهولت سن از دنیا میرفتند و من باید به احترام اونها یکسال صبر میکردم. هنوز سرسال فوت این تمام نشده بود که خواهر یا شوهر خواهر بعدی فوت میکرد…!

کم کم به سن شصت و هفت سالگی نزدیک شده بودم و من تک پسر لوس خانواده به خاطر همین عزیز بودنم در خانواده هنوز ازدواج نکرده بودم. حالا پنج سال بود بازنشست شده بودم و بیماری امانم را بریده بود و به ناچار مجبور شدم به خانه سالمندان بروم. در آن جا بود که بعداز چند ماهی با یکی از زنهای مسن هم سن خودم در خانه سالمندان آشنا شدم و قصدکردم که ازدواج کنم.

روز ازدواج همه فامیل و خواهرهایم را یه جشن ازدواجم با اون خانم دعوت کردم.

مراسم عقد و ازدواج در باغ بزرگ آسایشگاه برگزار میشد. همه میهمانها آمده بودند و به رقص و پایکوبی میپرداختند. من هم خیلی خوشحال بودم که بالاخره هرچند خیلی دیر، دارم ازدواج میکنم. ساعتی به جشن و پایکوبی گذشت عروس خانم و من خیلی خوشحال و ذوق زده بودیم .بعد از چندی پایکوبی و شادی عاقد آمد و خطبه عقد را  شروع به خواندن کرد و  منتظر بله عروس خانم شدیم.

عاقد در نهایت گفت: وکیلم عروس خانم؟؟؟
یکی از میان جمعیت فریاد زد :عروس رفته گل بچینه!!!
باز هلهله و شادی…
بار دوم عاقد رسید :خانم محترمه عروس آیا وکیلم؟
دوباره یکی دیگه فریاد زد:عروس رفته  گلاب بیاره!
و از قند و گلاب و شادی و هلهله…
بارسوم :وکیلم عروس خانم!!؟؟
وکیلم؟
هیچ صدایی نیامد… به یکباره سکوتی حکم فرما شد…

دوباره عاقد بر خلاف رسم مرسوم برای چهارمین بار پرسید: عروس خانم وکیلم؟

ولی از طرف عروس خانم هیچ پاسخ و حرکتی دیده نمیشد… فکر کردم شاید توری روی صورت عروس مانع از دیدن شرم و حیای اون شده است، لذا توری را کنار زدم که یکدفعه دیدم: زبان عروس از دهانش آویزان مانده و دهنش کف کرده بود! گویا دهها سال بود که مرده بود!!!

آری عروس آن شب عروسی سکته کرده بود.

Facebook Comments

About اختر نیوز

Check Also

پورمزد کافی (منظر) (۷۷)

پورمزد کافی (منظر) (۷۷) گفتم که می خواهمت گفتم‌ ای تو آن دردِ شکفته ی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *