داستانی کوتاه بر اساس واقعیت: استوار مثل مریم (3)؛ مسیح راهدار

داستانی کوتاه بر اساس واقعیت: استوار مثل مریم (3)؛

مسیح راهدار

اختر نیوز تریبونی ست برای زنان، برای زنان ایرانی و افغان و زنان جوامع اسلامی که بار اصلی زندگی و خانواده را به دوش میکشند اما در جامعه مردسالار از تحقیر و تبعیض رنج میبرند. تاریخ زنان این جوامع گواهی ست که اگر آنها سرگذشت واقعی خود را بنویسند، در نگاه انسان مدرن جوامع پیشرفته چیزی بیش از داستانی  تخیلی و جذاب نخواهد بود.  شاید بیراهه نباشد اگر بگوییم هر کدام این زنان میتوانند با نگارش سرگذشت خود به نویسندگانی فراموش نشدنی تبدیل شوند.
مسیح راهدار با نگارش سرگذشت واقعی مادر خود به جمع نویسندگان زن اختر نیوز پیوسته و برای خوانندگان اختر نیوز از زنان می نویسد.
دو روز از وقتی خاور سکینه رو دیده بود گذشت توی این دو روز هیچ خبری نشد ولی دیگه زندگی واسه خاور پوچ شده بود غصه خوراکش بود و اشک از چشمای عسلی خوشگلش خشک نمیشد، لاغر شده بود و دیگه حتی موهای بلندش روهم شانه نمی‌زد گاهی زندگی بدترین شکلش رو به آدما نشون میده باورش سخت بود که عباد حتی حاضر به دیدنش هم نیست این فکرها ،سوالها و چرا های بی جواب توی سرش دور میزد. عصر روز دوم هوای سرد زمستون، صدای باز و بسته شدن درب حیاط اومد خاور از پشت پرده اتاق نگاه کرد ،باورش سخت بود، پرده رو کنار زد عباد بود همراه با سکینه، خاور لرزید ،بدنش سرد شد سریع رفت توی حیاط بلند گفت عباد…. همزمان سکینه اونو دید بچه ها پشت سر خاور بیرون اومدند، عباد نگاهی کرد و هیچ نگفت؛ این زنیکه که هنوز اینجاست، این صدای سکینه بود که بلافاصله گفت برو بیرون، وبه طرف درب حیاط اشاره میکرد، عباد گوشه حیاط ایستاد مریم و محمد به پای عباد چسبیده بودن و بابا گفتنشون قطع نمیشد صدای گریه اسماعیل میومد، فقط صدیقه که بزرگتر بود کنار خاور ایستاده بود. میری بیرون یا پرتت کنم، اینبار سکینه محکم‌تر حرفشو زد خاور زبونش قفل شده بود فقط تونست خیلی آهسته بگه عباد….
عباد دخالتی نمی‌کرد سرش پایین بود قلبش سنگ شده بود وچشماش کور، ترحم، عشق، عاطفه، انگار از همه وجودش رفته بود خاور گفت کجا برم اینجا خونه منه، سکینه چادر گلدار نخی که روی طناب حیاط بود رو توی صورت خاور پرتاب کرد درب حیاط رو باز کرد و داد زد بیرون، صدای غرای سکینه، جذبه، قاطعیتش، خشمش…
خاور حتی توی تمام زندگیش اینو تصور هم نمی‌کرد خاور گفت بچه هام؟ سکینه به سمت خاور رفت وبا شرمساری تمام اونو توی کوچه پرت کرد و در رو بست. حالا دیگه بچه‌ها جیغ میزدن، صدیقه التماس میکرد و گریه میکرد و عباد با خونسردی کامل فقط نظاره‌گر بود انگار توافق شده بود کاری که خود عباد شهامت انجام دادنش رو نداشت سکینه انجام بده صدای خاور از توی کوچه پشت درب حیاط میومد: عباد تو رو خدا، تو رو به امام رضا و……
التماس‌های خاور، قسم دادنش، گریه هاش، انگار عباد کر بود، صدای سکینه بلند بود؛ راتو بکش برو وگرنه پاسبان خبر میکنم، خاور چند ساعتی پشت درب با چادر که روی صورتش رو پوشونده بود نشست، آروم التماس میکرد گریه میکرد وقتی دید فایده ای نداره تصمیم گرفت بره خونه داداشش؛ اما چی بگه کاش زودتر به داداشش گفته بود، هرچه فکر میکرد نمیتونست دلیل اینکار عباد رو بفهمه، قبل از تاریکی هوا خونه برادرش رسید تمام جریان رو گفت دوباره به همراه برادرش به خانه برگشت.
ماشین عباد نبود، در زدند، سکینه در رو باز کرد با دیدن خاور گفت فرمایش؟ رجب برادر خاور گفت با تو کاری ندارم بگو عباد بیاد، سکینه از اونایی نبود که جا بزنه بعدها مریم فهمید عباد همسر دومش بوده، پس احتمالا تجربه قبلی داشته، با صدای بلند گفت ببین داداشش، این خانم اینجا هیچ کارس، طلاقش دادن حق و حقوقشم شوهرم میده بچه ها رو هم دیگه تو خواب ببینه، عباد نمیخاد ریختشم ببینه، تمام بسلامت!
اینو گفت و در رو محکم بست،سکینه حریف بود پررو وززبوندارز، درست نقطه مقابل خصوصیات خاور رو از هر نظر داشت صدای گریه اسماعیل میومد، گرسنه بود و سینه های خاور پر از شیری که سرریز میشد، خاور فقط گریه میکرد. رجب مرد دانایی بود وفهمید باید فقط عباد رو ببینه ولی اینجا نمیشه. خاور رو در حالیکه می‌گفت اجازه بده بچه ام رو شیر بدم برد خونه. اونشب تا صبح خاور اشک ریخت هرچی فکر میکرد نمیتونست بفهمه چه خطایی کرده. صبح روز بعد رجب طبق معمول ساعت ۶ از خونه بیرون رفت هوا سرد بود و آبها تقریبا توی جوی‌های کوچه ها یخ بسته بودن هوا هنوز کاملا روشن نشده بود که رجب سر کوچه منتظر عباد ایستاد، با خودش گفت اینقدر می ایستم تا عباد بیاد بیرون.
ساعت حدود هفت بود که عباد بیرون اومد مثل همیشه شیک، تمیز وآراسته، با دستمال گردنی که طبق عادتش دور گردنش میبست، وقتی میخواست در ماشینش رو باز کنه رجب پشت سرش بود از پشت دست روی شونه اش گذاشت گفت عباد این رسمشه؟ چی شده؟ اومدم دو کلام مردونه حرف بزنیم، عباد کمی ترسید ولی زود خودشو جمع کرد گفت سوار شو، توی ماشین، رجب پرسید رک باشیم، میخام بدونم خواهرم خطایی کرده؟ بی آبرویی کرده؟ عباد گفت نه. پس چرا طلاقش دادی؟ رجب اما با عصبانیت حرف میزد و لحظه به لحظه صداشو بالاتر می‌برد، مرد حسابی زنته، چهارتا بچه ازش داری، لباس کهنه نبود که اینجوری پرتش کنی تو کوچه بری ی نو بخری، رجب حرفهای زیادی زد وعباد فقط می‌گفت نمیخامش، تنها دلیل عباد نخواستن بود، مهریه اش هم میدم ولی نمیخامش، عباد دیگه سکوت کرد و آخرین حرفی که رجب زد این بود که عباد یادت باشه، یادت باشه، همین …
Facebook Comments

About اختر نیوز

Check Also

به بهانه ی روز جهانی زن (1)؛ جمشید گشتاسبی

روز جهانی زن درپیش است جمشید گشتاسبی پیشاپیش به همه زن ها در گوشه و …

سرگذشت آفتاب (28)؛ افسانه رستمی

سرگذشت آفتاب (28) افسانه رستمی محله جدید را دوست داشتم، حتی اون خونه به من …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *