سرگذشت آفتاب (23)، افسانه رستمی

#اختر_نیوز، سرگذشت آفتاب مجموعه ای از روایت های گوناگون زنان ایرانی که چه در ایران و چه پس از ترک و فرار از ایران در ترکیه از تبعیض و خشونت و تحقیر علیه زنان رنج می برند. سرگذشت آفتاب زندگی زنان تبعید در ترکیه است که به کوشش افسانه رستمی داستان گونه ثبت شدند.
اختر نیوز ضمن سپاسگزاری از نویسنده هر هفته یک بخش از این سرگذشت ها را منتشر میکند.

سرگذشت آفتاب (23)

افسانه رستمی

سه روز بود که پسرم به دنیا امده بود و من پیش نگار بودم . در طول این سه روز متلک های نگار را نادیده گرفتم و سعی میکردم خودم را خونسرد نشون بدم .سرگیجه و ضعف داشتم، اما باید میرفتم حمام و چسب روی بخیه ها را بر میداشتم. خونه نگار سازمانی بود و حمام و دستشویی داخل حیاط بود .
لباسم را در اوردم  شیر حمام را باز کردم و حدود ده دقیقه منتظر ماندم اما از اب گرم خبری نبود. کف حمام هم اب جمع میشد و پاهام تا قوزک تو اب سرد بود .
از سرما دندونام به هم میخورد ، اب، گرم نشد که نشد، از حرصم کف حمام دراز کشیدم و با تمام وجودم گریه کردم، با همون اب سرد دوش گرقتم و چسب را کندم و از حمام بیرون آمدم  و تو حیاط از شدت سرما زیر آفتاب نشستم.
اردیبهشت ماه ابادان هوا به قدری گرم است که بدون کولر کسی نمی تونه دوام بیاره ، اما در همان هوای گرم، من احساس میکردم تمام بدنم داره یخ میزنه.
وسط حیاط رو کاشی های کف حیاط دراز کشیدم  و از داغی زمین لذت میبردم.
بیشتر از یکساعت تو گرمای داغ حیاط بودم و کسی سراغم نیامد. البته این مسائل کاملا برای من عادی شده بود.
تمام بدنم عرق کرده بود، اما سرمای لعنتی از تنم نمی رفت.
با صدای زنگ در حیاط از جایم بلند شدم و به زور سعی کردم بشینم . نگار برای باز کردن در امد داخل حیاط بدون این که بدونه من بیشتر از یکساعته از حمام بیرون امدم، گفت بابا چقدر طولانی شد حمامت، بچمون از گرسنگی تلف شد. و رفت در را باز کرد.
بی بی بود که برای دیدن من امده بود. فرشته ای از مادر به من نزدیک تر بود . چقدر از دیدنش خوشحال شدم و دلم برایش لک زده بود .
با نگار احوالپرسی کرد و گفت دختر چرا تو این گرما که خر تب میکنه نو نشستی رو  زمین داغ.
دستم را گرفت و یهو مثل کسی که برق بگیرتش جیغ زد گفت تو داری میسوزی، بلندم کرد و به نگار گفت خدا خیرت بده، این زن تب و لرز داره،  شما چطور متوجه نشدین؟
بی بی سعی کرد بلندم کنه، رو به نگار گفت کمک کن ببریمش داخل. نگار گفت حاج خانم چقدر دارید بزرگش میکنید،  تو افتاب نشسته بدنش داغ شده الان میره زیر کولر خنک میشه.
بی بی گفت، انصاف نداری خانم، فکش چرا اینقدر می لرزه، این هم به خاطر گرماست؟
بلند شو مادر باید بریم دکتر . نگار گفت خانم جان شوهرش اینجاست، شما بفرمایید داخل یه اب خنک بخورید، بعد برای افتاب هم تصمیم میگیریم، اگر نیاز بود میبریمش دکتر.
من فقط دلم میخواست دراز بکشم و بخوابم، انگار سالها نخوابیده بودم.
تب و لرز یک طرف، بغض و گریه یک طرف و بدتر از همه گرسنه بودم. چون این چند روزه فقط به توصیه نگار سوپ و اش رشته خورده بودم.
و من از سوپ و اش بیزار بودم .
بی بی و نگار بلندم کردند و به داخل اتاق بردند ، هوای داخل به خاطر کولر گازی هایی که روشن بود سرد بود و من داشتم یخ می زدم .
با گریه گفتم بی بی تو را خدا من را ببر خونه خودم .
ساک دستی که همراهش بود را باز کرد و یک بغچه در اورد و گفت ببین چی برات اوردم.
Facebook Comments

About اختر نیوز

Check Also

سرگذشت آفتاب (27)؛ افسانه رستمی

سرگذشت آفتاب (27) افسانه رستمی صبح روز بعد هم وقتی داشتم لباس می‌شستم آب قطع …

داستانی بر اساس واقعیت،استوار مثل مریم، مسیح راهدار (6)

اختر نیوز تریبونی ست برای زنان، برای زنان ایرانی و افغان و زنان جوامع اسلامی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *