یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی؛ آچارکش

یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی

آچارکش

مهدی قاسمی

میشناختمش بچه تخس و بدذاتی بود، از وقتی که رفت وردست اوسا احمد مکانیک، احساس و توهم استادی هم زد به سرش، از ما که کوتاه بیا با هم بریم بابا، از اون که حال نداریم و اینا. دوست داشت که بهش استاد میگفتند، میگفت: همه مشتری ها تو تعمیرگاه به من میگن استاد، شما هم بگید استاد، غیر این خوبیت نداره!

همین بچه میکانیکی که تا دیروز یک دستش تو دخل صاحب کارش بود و گاهی پول های اوسا رو تک میزد، حالا صاف صاف تو کوچه راه میرفت و حتی به سلام های خالی هم جواب نمیداد و رد میشد و حتما باید اول اسمش با اوسا صداش میکردی تا شاید جواب سلامتو بده. اما ما که توی کتمون نمیرفت که به یک آدم تازه به دوران رسیده مارک استادی بزنیم، خیلی که میخواستیم اوسکولش کنیم و برای اینکه یه کم سر به سرش بذاریم و بزنیم تو برجک پر فیس و افادش و خیلی که تخیف بهش میدادیم، صداش میکردیم: آچارکش چطوری؟ این کلمه آچارکش براش حکم فحش ناموسی داشت، همون فحشی که با پسوند کش تکمیل میشه، او با شنیدن لقبش خیلی زود از کوره درمیرفت و تو کوچه و پس کوچه ها دنبالمون میکرد.

این آقای آچارکش که بچه نهم از زن سوم آخوند مسجد محلم بود، همون ملایی که من ننه مرده سالها پیش برای اولین بار تو کوچه اقاقیای محلمون، دقیقا وقتی پانزده سالم بود؛ که دست بر قضا  داشت مخ زن همسایمونو تو همون کوچه تنگ و باریک و بن بست، سر جلد تابستون و زیر تک درخت توت ته کوچه، درحالی که تسبیهی به دستش داشت، میزد!، دیدمش.

یکی نبود به این آخوند کریه بگه تو با سه تا زن باز چشمت کجا میجنبه؟ خوب چه انتظاری میشد داشت که از همچین پدری، پسر جور دیگه ای دربیاد. اون روز و تو حین مخ زنی حاجی، من با شیطنت بچگی رفتم ته کوچه و به بهانه پرسیدن سوال شرعی از حاج آقا، بساط مخ زنیشو با زن همسایه بهم زدم.
من به محض رسیدن نزد حاج آقا ازش پرسیدم: حاج آقا من امسال پانزده سالم تموم میشه، آیا نماز خوندن بر من واجب است یا مستحب؟
حاجی با اون ریش بلندش و عمامه سیاه و به هم ریختش و در حالی که حوصله جواب دادن نداشت، گفت؛ نه بچه برو حالشو ببر فعلا!
منم از این جمله خیلی خوشم اومد و حالا پس از سی سال هنوز دارم حالشو میبرم! آخه توی همون سن و با همون بچگی فکر میکردم که اگر نماز خوندن چیز خوبی بود، تا الان این حاج آقا رو باید به راه راست هدایت کرده باشه؛ که هی بیست و چهار ساعت چشمش دنبال زنهای محله نچرخه …

داشتم از همون بچه میکانیکه میگفتم، بچه ای که هنوز دو روز نیست دست به آچار شده ولی دیگه هیچ گیربکسی را بنده نبود! و ادعای استاد کاری که هیچی، احساس میکرد از مدیر عامل شرکت مرسدس بنز آلمان هم بزرگتره، حالا اگه کسی نمیدونست که تنها کاری که تو تعمیرگاه میکرد، آوردن آچار و پیچگوشتی برای صاحبکارش بود و بس، اونم با توپ و تشر و صد تا فحش …

من علیرغم اینکه از این آچار کش متنفر بودم اما فکر میکردم مگه میشه بچه یک آخوند تو یک تعمیرگاه کار کنه، آخه همه بچه آخوندا راحت طلب بودند و یا تو کارخونه جات و رده های بالای مملکتی مشغول بودند، این یکی نکنه بچه سرراهی ملا باشه! و خلاصه با عقلم جور در نمیومد …

سالها گذشت و ما از اون محله رفتیم و دیگه خبری از آچارکش نداشتم، سالها بعد که من زن گرفته بوم و خدارو شکر با حقوق کارمندی روزگار میگذروندم، بعد از سالها پس انداز و نخوردن تصمیم گرفتم برای رفاه خانواده یک خودرو بخرم. البته پول نقد زیادی که نداشتم و تنها راه خرید خودرو برای من، خرید خودروی قسطی با کمی پیش پرداخت و مابقی اقساط بود. با کمی پرس و جو آدرس یک نمایندگی رو پیدا کردم و رفتم برای خرید خودرو.

اونجا بود که با مدیر نمایندگی فروش خودرو که مردی با کت و شلوار و پیراهن یقه سفید آخوندی و ریش و پشم بود رو به رو و البته با کمی درنگ متوجه شدم؛ همون آچار کش معروف است! من که دهانم باز مونده بود با او سلام و علیکی کردم و او پس از بررسی مدارکم که تقریبا کامل بود از سر همون ذات بدی که از بچگی همراهش بود با خنده زشتی که دندانهای کثیفش نمایان میشد، گفت: که شرایط خرید خودرو را ندارم و دست از پا درازتر به خونه برگشتم. بعدها فهمیدم که با حمایت و رانت پدر آخوندش که الان سمت مهمی در دفتر امام جمعه شهر داشت، نمایندگی رسمی فروش خودرو رو گرفته و اون هم از سفره مردم و انقلاب به واسطه پدرش بی نصیب نمونده بود. پس اینکه آچارکش، به شاگردی یک میکانیک رفته بود یک پوشش یا شاید یک استارت بود و او هم بالاخره مثل اکثر بچه ملاها بدون رانت نماند.

اون سالها مردم در فقر و مشکلات اقتصادی بودند، موسسات مالی دولتی و بورس و خیلی عناوین دیگر علنا پول مردم را میخوردند. مردم اگر اوایل فقط دنبال آزادی بودند ولی اینبار علاوه بر آزادی مطالبه نان و مسایل اقتصادی را داشتند. هر از گاهی اعتراضات مردمی در خیابان شکل میگرفت و مردم معترض برای گرفتن حقشان و مطالباتشان به خیابانها میریختند.

یک روز که جمعیت کثیری را در خیابان دیدم که شعارهای تند ضدحکومتی سرمیدادند، یک دفعه، یک سری لباس شحصی به صف مردم حمله ور شدند و به بدترین وضعیت مردم را کتک میزدند. خوب که دقت کردم  یک دفعه متوجه شدم که همون آچارکش معروف سوار بر موتور سیکلت، سردسته حمله کنندگان به مردم است. او با شعار حیدر حیدر با زنجیر به مردم حمله میکرد و زن و مرد و پیرزن و پیرمرد و نوجوان هم براش فرقی نداشت. شرارت و پستی از قیافش میریخت و واقعا راست میگن که آخر سر گرگ زاده، گرگ میشود!

چند سالی از این ماجرا  گذشت و من طی یک ماموریت اداری چند روزی به خارج رفتم و باز خیلی به طور اتفاقی همون آچارکش را دیدم و بعدا متوجه شدم که با تغییر هویت جهت جاسوسی از ایرانیان خارج از کشور و تحت پوشش پناهنده ساکن خارج از کشور شده است.

بله دوستان یک آچار کش در هر شرایطی یک آچار کش هست و ذاتش کثیفش عوض نمیگردد.

Facebook Comments Box

About بابک رفیعی

Check Also

یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی: “تکراری ترین داستان دنیا”؛ مهدی قاسمی

“تکراری ترین داستان دنیا” مهدی قاسمی جمعمون جمع بود، مست و سرخوش و سرزنده. من …

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

طنز خرمگس مهدی قاسمی از بس که هرروز وقتی از خواب بیدار میشدم با مناسبت …

One comment

  1. what is all of these flirting about

    روحانی: هر لحظه اراده کنیم غنی‌سازی بیشتر از ۶۳ درصد هم می‌توانیم انجام دهیم ( کو اراده داداش)
    https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=229780
    اون کیک زرد ۶۳ درصدی را با واجبی مخلوط و توی دهانت میریزند مثل امامی و رفسنجانی و بقیه
    ———————————————————————————————
    عراقچی: بدون رفع نگرانی‌های مهم‌مان هیچ توافقی نخواهیم کرد
    https://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=229765

    نگرانی مهمتان کیر پوتین و اولیانف است که باید هم چنان برافراشته بماند تا شما و فدایی ها و اسد و توده ایها و مادورو و ملی مذهبی ها و کیم و موسوی چیزی برای بازی در دهانتان داشته باشید ،
    وگرنه مثل رفسنجانی یک شبه به مک فارلین میدادید و صلوات و خبرش را هم مردم بعدا از طریق قذافی که کون روسیش گر گرفته بود و تروریست های دفتر منتظری می شنیدند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *