یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

گلزار و حسنِ کلبعلی

مهدی قاسمی

تا وقتی که حسن، پسر کلبعلی، معروف به حسنِ کلبعلی چوپون آبادی را بعد از بیست سال و بعد از شنیدن اسم محمدرضا گلزار در مقام مقایسه دقیق ندیده و نشندیده بودم، فکر نمیکردم تو دهات خودمونم کسانی هستند که گلزار یک انگشت کوچکشونم نمیشه، فقط بیچاره امثال حسنِ کلبعلی از صبح تا شب گیر گاو و گوسفند و صحرا بوده و امکانات گلزارو نداشته وگرنه صدتا گلزار رو از خوشگلی زیر و رو می کرد به تنهایی! خوب بیچاره قسمتش از دنیا این بود که شانس هنوز به سراغش نیامده بود، چرا که بدون شانس، همین گلزار اگر بفرستنش دو روز چوپونی و لباس چوپونهارو بپوشه با اون قیافش، صد پله از حسن کلبعلی ما تو چشم نیا تر میشد واا… خدا به این یکی شانس داده و اون یکی بلا نسبت شاشم نداده ، شانسش کجا بود!!
حسنِ کلبعلی، قدی بلند، موی بور مایل به حنایی، چهارشونه، چشمهای درشت، لبها قیطری، فقط دندوناش یکم قهوه ای رنگ بود اونم بخاطر آب چشمه آبادی بود که میگفتن حاوی جیوه بود گویا! ودیگه ایکنه تو عمرش مسواک نزده بود و اصلا به این قرتی بازی ها اعتقاد نداشت
حالا محمدرضا گلزار تو چهل سالگی با بوتاکس و کلی هزینه آرایش و پیرایش شده بود، الگوی جوان ایرانی و این حسن ما چوپون صحرایی!
یک روز پیش خودم فکری کردم که حسن را با خودم ببرم شهر ور دست خودم.از این رو با کلی وعده و وعید راضیش کردم برای کار در بوتیکم با من به شهر بیاد. ازاین رو با کلی مقدمه چینی حسن و بواشو راضی کردم و اورا با خودم بردم شهر خونه خودم. 
به شهر که رسیدیم، اول فرستادمش حمام و بعد اصلاح سر و صورت، یک دست کت شلوار شیک و لباس های زیبا براش خریدم ، با یک ادکلن گرونقیمت. فرداش که با خودم با اون تیپ خفنش تو شهر بردم، همانطور که فکر میکردم، کلی خاطر خواه پیدا کرد. هر زن و دختری که از کنار حسن رد میشد یا با سر میرفت تو دیوار روبرویش یا میرفت تو جوب یا با تمام هیکل میخورد به نفر روبرویی اش. اونروز همینطوری که داشتیم بالا شهر تو پیاده رو راه می رفتیم یک دفعه یک ماشین بنز اس کلاسه رنگ مشکی سلطنتی که یک داف جیگر لعنتی رانندش بود، سرشو از پنجره ماشین بیرون کرد و گفت: آقا پسر جایی میری برسونمت؟!!
حسن که این همه توجه جماعت اناث و این قیافه جدید براش شوک آور شده بود و جالب به نظرش می رسید، اما از آنجایی که “تا مرد سخن نگفته باشد،عیب و هنرش نهفته باشد”، تا دهنشو باز می کرد و همه دندونهای قهوه ای و لهجه روستاییشو می دیدند و می شنیدند، راهشونو کج میکردند و در میرفتند …. این شد که چند مدتی روی لهجش و رفتارش، و چند مرتبه هم بردمش دندونسازی و رو دندوناش کار کردند، و حسن بعد از چند مدت شد یک محمدرضا گلزار تمام عیار!
گفته بودم که من وسط شهرو داخل یک پاساژ، یک بوتیک لباس فروشی داشتم ، لذا حسن رو بردم وردست خودم و شروع به کار کرد. بعداز مدتی و پیچیدن آوازه جذابیت حسن، مشتری های من هم چند برابر شد! از دختر پانزده ساله تا پیرزن نود ساله پولدار و بی پول به بهانه خرید و دراصل دیدن جمال حسن سری به بوتیک میزدند.
هم فروش من چندبرابر شده بود و هم پاساژ بیشتر رونق گرفته بود. مدت زیادی گذشت و بعد از مدتی هم حقوقشو بیشتر کردم و کامل بوتیک رو سپردم به حسن و تو فکر تاسیس بوتیک دوم بود که یک روز متوجه شدم حسن تو مغازه نیست . اون درب بوتیک رو قفل کرده بود و به مغازه دار بغلی کلید رو سپرده بود .حسن یک پیغام هم گذاشته بود که دیگه از کار تو بوتیک خسته شده و میره دنبال زندگی و آینده خودشو واین حرفها… هر چی دنبال گشتم، پیداش نکردم که نکردم. انگار آب شده بود و رفته ود تو زمین! روزها و هفته ها گذشت و پیداش نشد که نشد. خیلی نگرانش بودم و خیلی جاها سر زدم ولی پیداش نکردم… با رفتن حسن مشتری های بوتیک و حتی پاساژ کمتراز یک سوم شده بود، حالا اینها به درک!نگرانش شده بودم، آخه اون تو شهر هیچکی رو نداشت. پسر ساده ای بود، نگران بودم که گیر آدم قالتاق و نامردی افتاده باشه…
چند سالی گذشت و کم کم داشتم حسن را فراموش میکردم که یک روز آقا تقی یکی از مغازه داران پاساژ با عجله اومد تو بوتیک و گفت: کجا نشستی که عکس حسن رو تو سردر سینما بهمن دیده !که هنرپیشه اصلی اون فیلم بوده!!! اول باورم نمی شد. در بوتیک رو بستم و رفتم جلوی سینما، زیاد اهل سینما رفتن نبودم، آخرین باری که سینمارفتم فکر کنم ده سال پیش بود.

عکس که عکس خودش بود رو سردر سینما ولی اسمش رو پرده سینما آرتین نوشته بودند نه حسن. فکر کردم حتما اسم هنری اش باید باشه، به خاطر همین شک کردم و رفتم عکس های پشت ویترین سینما از صحنه های فیلم رو از نزدیک دیدم، شکّم به یقین تبدیل شده بود ، خود خودش بود!
سریع یک بلیط خریدم و رفتم دیدن فیلم، و هر چی فیلم رو دنبال میکردم بیشتر تعجب می کردم. آخه مگه میشه؟!حسن کلبعلی و سینما و هنرپیشگی!!!اونم نقش اول فیلم!!
سرتونو در نیارم، بعد از کمی پیگیری و جستجو فهمیدم که حسن یک روز با یکی از هنرپیشه های زن سینمای اون زمان که برای خرید به بوتیک اومده بود، دوست شده بود و با پیشنهاد اون قید کار تو بوتیک رو زده بود و باهاش دنبال رویاهای خودش رفته بود.
تو این چند سالم با کمک همون شده بود رُل اول سینما!!
پیش خودم فکر کرد، شماحساب کنید که تا حالا چند تا چوپون فقط بخاطر قیافشون وارد سینما که نشدند! و رُل اول فیلم ها رو نگرفتند، اونوقت تحصیل کرده های سینمای ما بیکار و مسافرکش شدند! محمدرضا گلزار شدن، فقط یک قیافه میخواد و دیگر هیچ ! اونوقت سرتو میتونی تو هر سوراخی بکنی، یکروز مجری بشی ، یک روز با صدای مزخرف اپرای گاوی تو آمریکا کنسرت بدی و بشی الگوی جوان ایرانی که بخاطر عشق ظاهری به او، جلوی دوربین هق هق کنان بزنند زیر گریه و عقیده شون این باشه که دنیا بدون محمدرضای گلزار براشون هیچ معنی و ارزشی نداره …

Facebook Comments Box

About مجید شمس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *