یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

خر جذاب لعنتی!

مهدی قاسمی

خیلی کلاس داشت، البته کلاس هم میگذاشت.خوشتیپ، خوش هیکل، باوقار،با موههای بلند و چشمان درشت سیاه.

خیلی جذاب بود مخصوصا وقتی که سرمست بود، با صدا بلند شروع به خواندن میکرد.البته که صدای  گوش خراش و کلفتی هم داشت.

خوش اشتها بود و گاهی اینقدر میخورد که سیرمونی نداشت.

با همه اینها و آرامشش اگر کسی زیاد اذیتش میکرد و نزدیکش میشد ،کافی بود مزاحم در یک لحظه غافلگیری نقش بر زمین و یا از ضربه او نقش بر زمین شود. ولی در کل خر خوبی بود.خر مش حسن را میگم!

بار بر بود و سر به راه. وقتی که آن پالون را بر تن میکرد و در یک کفه پالون پِهن  ودرکفه دیگر مشک دوغ حمل میکرد، فرق بین  پهن و دوغ را نمیفهمید و به راه خود ادامه میداد. خر مش حسن با تمام جذابیتی که برای خرهای ماده آبادی داشت زیاد هم اهل لعل و لعب نبود، بیشتر سرش تو آخور خودش بود. خرهای آبادی بغلی، اصلا چرا راه دور برویم، همین خر کل علی چپ و راست رو خر های ماده مردم سوار بودند، ولی خر مش حسن انگار یا خواجه بود یا اینکه تو اصلا تو این باغها نبود! آخرش هم نفهمیدم که این خر مش حسن تو چه حس و حالی سیر  و زندگی میکرد که گویا غیر بار بردن  و یونجه خوردن و عرعر کردن هیچ انتظار از زندگی نداشت.

همین چند وقت پیش تو کوچه تنگ و باریک باغی بغل آسیاب سید یوسف خر کدخدا رو دیدم که داشت تو همون کوچه باریک به خر مش حسن نخ میداد و خودشو میمالید بهش، ولی انگار نه انگار واسه خر مش حسن، که خری بود و خری رفت و خری هست! و جلل الخالق! اودر حالیکه که عرعرهای سوزناک و وحشتزده میکرد از دست خر ماده کدخدا فرارمیکرد.

اول فکر میکردم که خر مش حسن اصلا چیزی به نام علامت خریت نریت همانکه تو خرهای دیگه گاها” به اندازه بلندی دست راست من بود را ندارد،از این رو یکروز از سر شیطنت دزدکی به طویله مش حسن رفتم و با  یک تکیه تَرکه (چوب) انار ودرحالکیه حیونکی چرت خواب نیمروزش بود ضربه ای به بلانصبت مبارکش زدم که چشمتون روز بد نبیند آنچه را دیدم که بدتر از آن را ندیدیم در جهان! اونموقع بود که مطمین شدم که خر مش حسن نه تنها دارد بلکه زیاد هم دارد! حالا  اینکه تمایل به خرکهای ناز آبادی نداشت برایم دوچندان سوال شده بود.

گفته بودم که خر مش حسن جذابیت خاص خودشو داشت و توی خرای آبادی تک بود، پوست یال و کوپال سفید، استخوانی قدرتی و محکم،چشمان آهویی قهوه ای روشن، پالونی گل گل عینهو نقش ونگار قالی خونه ننه بزرگم قشنگ و چشم نواز بود و همه اینها عامل جذابیتش. از ان رو برای همه خرهای آبادی ما و حتی خرهای غریبه آبادی دیگر  جذب یود مخصوصا برای خرهای وحشی بیابونی همون وخرهای لات و لوت که با دیدن یک خر جذاب لعنتی دیگر وحشی وار دورشو حلقه میکردندو رحم نداشتند و نر و ماده ودنم براشون فرقی نمیکرد جذاب لنتی همیشگی بود.خلاصه دایم الطالب بودند همه جماعت خر بر خر مش حسن!

خر مش حسن یک خصوصیت جذاب دیگه داشت و آن این بود که به همه مردم آبادی سواری میداد ،اصلا درک نمیکنم حالا این خصوصیتش جذاب بود یا نه ولی مثل اینکه سواری دادن رو وظیفه دایم همگانی خودش میدونست.از این رو بعضی روزها بعداز کار رورانه برا مش حسن،ً از طویله بیرون میزد و میرفت کنار قبرسونی آبادی همونجایی که بچه ها تو یک تکیه زمین خاکی روستا کنار جاده قبرستونی بازی میکردند.آنقدر می ایستاد و بچه هارو تماشا میکردکه گاهی نوبتی بچه ازش سواری میگرفتند و اعتراضی هم نمیکرد. همه خر مش حسن رو دوست داشتند و بهش خر همگانی هم میگفتند!

این کار او همیشه مش حسن را عصبانی میکرد و میگفت چرا به همه سواری مجانی میدی خر! ولی خر مش حسن گوشش به این حرفها مش حسن کر بود و کار خودش را میکرد.

گاهی هم که مش حسن بعداز کار اورا در طویله حبس میکرد .اما خر اینقدر سر و صدا میکرد ، لگد به درب طویله میزد و خودشو زخمی میکرد که مش حسن مجبور میشد در طویله رو باز کنه و آزادش کنه تا هرجا  دوست داره برا خودش بره.

خر مش حسن هر جا که میرفت سر شب درحالی که سرش در حال حرکت یک درمیان به سمت چپ و راست در حرکت بود کورمال کورمال خسته و خرده برمیگشت طویله مش حسن ،اما فردا آن روز باز روز از نو و روزی از نو…

این شهرت و محجوبیت والبته از نظر من خریت خر مش حسن اینقدر پرآوازه شد که بعضی وقتها مردم آبادی های اطراف  جهت آسیاب گندم به آسیاب ده  ما می آمدند، مجبور میشدند، یکی دو شبی را در آبادی بمانند، از مش حسن میخواستند که آن دو روز خرهای ماده اشان در طویله او بمانند ،چرا که میدانستند که خر مش حسن  بی آزار و بخار و کاری به کار خر آنها ندارد!

روزها به همین روال عادی و تکراری خودش برا خر مش حسن که شرح دادم جلو میرفت تا روزی که عمو صالح از شهر برگشت.

عمو صالح سالها پیش برای کار به شهر مهاجرت کرده بود و اونجا کارگری میکرد. او که اوضاع کار و بار و زندگیش در شهر بر وفق مراد نبود تصمیم گرفته بود بعداز سالها برای همیشه به آبادی و سر کار و زراعت خودش برگردد. عمو صالح تو شهر کارش دوره گردی بود اوبا خرش که او را کُره گی از تو شهر خریده بود ،نون خشک با نمک تعویص میکرد یا ضایعات میخرید. یعنی همون نون خشک بیار نمک ببر ،دمایی کهنه بیار نمک ببر …

او و خر شهریش بعداز نچرخیدن اوضاع زندگیشون برای همیشه به آبادی اومدند. خر شهری عمو صالح که خری ماده بود  علاوه بر  داشتن دنگ و فنگ وادا و اطوار کلی هم بهش زنگوله ونگوله، نمیدونم پارچه های تزیینی و چشم بند تزییینی و پوزبند زیبا و نقش و نگارو ادا و اصول  وصل بود و یک جورایی خر باکلاس شهری حساب میشد! خر شهری از روز اول اومدن به روستا اصلا خرهای آبادی رو تحویل نمیگرفت . گویا به نظر  میرسید که از اول یه همه خرهای آبادی یکجورایی فهمونده بود که من خر نیستم از پدری اسب و مادری الاغ به دنیا آمدم و همانا من قاطر هستم نه خر! همه باید منو قاطر بانو صدا کنند.

عمو صالح هم از اونطرف به خرش ببخشیدهمون قاطر بانو خیلی میرسید و روش خیلی تعصب داشت. از این رو وای به احوال خر نری که با چشم بد به خرش نگاه میکرد ،باید فاتح خودشو میخوند آنوقت این عمو صالح بود که با بیل به جون خر کف کرده و متجاوز میدوید و حسابی کوفت ومالش میکرد.

ازاین رو هیچ خری جرات نمیکرد به خر یا همون قاطر بانو عمو صالح چپ نگاه کنه چه خواسته زبونم لال… اما از آنجا که همیشه دربه یک پاشنه نمیچرخد ،همان اتفاق تاریخی در آبادی ما رخ داد، اتفاقی که هنوز که هنوز است نقل زبان مردم آبادی است و برای خودش ضرب المثل ای شده است.

روایت ما از آنجا به نقطه حساس خودش رسیدکه بعداز مدتی اولین نگاه و ملاقات اتفاقی مشترک خر مش حسن و قاطر بانوی عمو صالح در صحرا و هنگام برداشت محصول  به هم گره خورد. یک طرف خر خوش هیکل و جذاب لعنتی و طرف دیگه خر شهری عمو صالح! خر مش حسن که مشهور به خر بی آزار و بی بخار بود و قاطر عمو صالح که به هیچ کس پا نمیداد را آن روز با اولین نگاه چنان شیفته همدیگر شدند که شرمنده همه خوانندگان هستم که بخوام وصف کنم که زبانم قصر و الکن است از  شرح کامل صحنه رماتیک و دردناک و هیجان انگیز این دو در دل صحرای  آبادی…

آنروز همه مخصوصا مش حسن هاج و واج مونده بودتد که آیا این خر، همان خر مش حسنِ بی بخار است و آن  دیگر همون خر عمو صالح است که به هیچ خری راه نمیداد و الان این صحنه ها را بوجود آوردند؟

خلاصه از آن به بعد آن روز نه خر مش حسن خر کاری شد و همگانی و بار بر و نه خر عمو صالح پیش صالح موندگار.

آخرین باری که مردم آبادی آن دو خر را با هم دیدند، زمانی بود که به سمت کوههای و جاده های منتهی به شهر م مشاهده کردند و دیگر هیچ کس آنها را ندید که ندید!

بعدها نقل محفل  مردم شد که خر شهری قاپ خر آبادی ما را پیچیده و با خودش به شهر برده و تا مدتی هم هردو تو  باغ وحش شهر برا خودشون کلی دنگ و فنگ و برو بیا با یال و کوپالهای قشنگ  واتاقک مجزا وکلی تماشاچی داشتند و در عشق و صفا زندگی میکردند.

حاج غلوم که از دست بر قضا مدتی نگهبان همون باغ وحش بود میگفت، آخرین بار که اونهارو دیده وقتی بوده که داشتند خوراک شیرهای باغ وحش میشدند…

Facebook Comments Box

About اختر نیوز

Check Also

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

 رسالت من!   مهدی قاسمی از بچگی تو خودم ای همچی احساس بزرگی، سنگینی، رسالت و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.