یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

طنز: تخم خروس اوس کاظم!

نوشته: مهدی قاسمی

بچه های عمم انگار مال یک دنیای دیگه ای بودند.همیشه خانواده عمم به ما تو همه چی فخر می فروختند و خودشونو بالاتراز ما می دونستند. نه که خیلی پولدار باشند، اونا وضع مالیشون اوایل یه نمه بهتراز ما بود، اما از وقتی که اوس کاظم شوهر عمم یک پیکان جوانان رنگ گوجه ای خریده بودند و صاحب ماشین شده بودند، دیگه رابطشونو با ما قطع کردند. انگار حس می کردند که طبقه اجتماعی و مالیشون با این قلم خرید، چند طبقه ای از ما بالاتر رفته و دیگه مارو در حد خودشون نمی دونستند! بابام خادم امامزاده بود و درآمد اندکی داشت، ولی شوهرعمم اوسا بنا بود و اون روزها درآمداش بد نبود، یعنی از ما بهتر بود.
ما و خانواده عمم دو خانواده پر جمعیت بودیم. ما یک خانواده ده نفره یعنی شش پسر و چهار دختر و عمم اینها هفت نفر بودند، هفت دختر ویک پسر.
علی، تنها پسر و آخرین فرزند عمم بعداز شش دختربود. ته تغاری عمه، بچه لوس و نُنُر و از خودراضی بود.اوهر چی که ما وحتی خواهرهایش نداشتند ، داشت .علی همیشه پز داشته هاشو به ما می داد.
اسم علی رو گذاشته بودیم “تخم خروس اوس کاظم!”. بخاطر اینکه عمم بعداز تلاش شبانه روزی، دارو و درمان و دعا نویسی موفق شده بود که پسر بزاد و انگارکه خروس اوس کاظم هنر کرده بود و با مشقّت فراوان، یک اتفاق محال و آنهم گویا تخم دو زرده کرده بود و این پسرکاکل زری را پس انداخته بود، اونهم خیر سرش بچه ی از خودراضی و بی مصرفی که جز خوردن و مصرف کردن کاری بلد نبود.
قطع رابطه عمم اینا با ما یکسالی گذشت و ما تقریبا هیچ خبر مستندی از اونها و اونها از ما نداشتند تا اینکه خبر رسید که اوس کاظم سر کار بنایی از داربست پایین اوفتاده و هردوپاش شکسته و تو بستر بیماری است. ما همگی نگران شدیم و دسته جمعی رفتیم خونه عمم برا ملاقات اوس کاظم.
اوس کاظم شش جای بدنش شکسته بود و کاملاً دست و پاش بانداژ شده و توی گچ بود. خانواده عمه با همه کلاس گذاشتن های بی خودیشون، اون روز مثل پروانه دور ما می گشتند. گویا تو اون مقطع زمانی فهمیده بودند که دنیا و مال دنیا وفا وارزش این کلاس گذشتن ها رونداره. از اون روز رابطه ما و عمم اینها کمی بهتر شد، ولی اوس کاظم دیگه اوس کاظم همیشگی نشد که نشد. شکستگی ها و صدمات متعدد باعث شده بود که اودیگه نتونه بنایی کنه، حتی با اون تاکسی گوجه ای رنگشم توان مسافرکشی نداشت.
اوس کاظم پس از مدتی، برای گذران زندگیش یک دکه کوچک سیگار فروشی، خروجی همون امامزاده ای که بابام خادم اونجا بود بساط کرد و به سیگار فروشی مشغول شد. بابام اون روزها خیلی حواسش به اوس کاظم بود و هراز گاهی کمک احوالش هم بود. اوس کاظم طاقت این زندگی را نداشت. اونی که همیشه همه اورا اوسا صدا کرده بودند و با این لقب احساس غرور می کرد و برا خودش برو و بیایی داشت، حالا یک گوشه، درمانده شده بود. تا اون روز هیچکس اونو دراین وضعیت ندیده بود. اون خیلی زود افسرده و پژمرده شد و طات نیاورود. چندی بعد هم یک شب که خوابیده بود، صبح آن شب دیگه بلند نشد و به رحمت خدا رفت.
بعد از مرگ اوس کاظم ارکان زندگی خانواده عمه به هم خورد و اول از همه علی، بیشتر شامل این تغیییر شد. تک پسر عمه که همیشه همه چی در اختیارش بود، طاقت نداری را نداشت و خیلی زود برای نگهداشتن و یا بدست آوردن بیشتر همان وضعیتش سراز کارخلاف درآورد .اوتا به خودش اومد و شناخت پس از مدتی یک پا خلافکار حرفه ای شده بود. آوازه خلاف و زندان رفتن های زیاد علی، آنقدر تو فامیل و شهر پیچیده بود که بخاطر بدنامی او حتی هیچکس به خواستگاری دختر عمه ها هم نمی رفت.
در همین اوضاع و احوال زندگی، یکدفعه دو سه سالی بود که از علی خبری نبود، شاید چون همیشه بین زندان و بیرون از زندان بود، هیچوقت نبودنش رو احساس نمی کردم. آن روز صبح اول وقت درحالی که از سرکار برمی گشتم خیابونهای شهر بخاطر اعتراضات همون سال که بعدها به اعتراضات آبان ۹۸ مشهور شد و درآن فوج عظیم مردم، یک چهره برایم در آن جمیعیت خیلی آشنا میومد.
اون چهره ،علی بود! او که وسط جمعیت با چند تا لات و الواط دیگه مثل خودش در حالی که به مردم فحاشی می کرد، معترضین را با زنجیر فولادی کتک می زدند و مورد ضرب و شتم قرار می داد . دیدن این صحنه برایم خیلی دردناک تر و تلخ تر از زندان رفتن ها و خلاف کردن های ممتد علی بود..! آخه چی شد که این تخم خروس اوس کاظم کارش به اینجا کشیده شد!؟
الان که این مطلب را می نویسم علی، رییس یکی از هیاتهای مذهبی وابسته به امام جمعه شهر و نماینده تام اختیار امام جمعه در تملک زمین های باغ شهری و خرید و فروش مستغلات دولتی شهر است، آن هم با میلیاردها تومن ثروت و سرمایه باد آورده! جالب این است که خانواده عمه ام سی سال بعداز مرگ اوس کاظم دوباره رابطشونو با ما قطع کردند، چراکه خودشون را در سطح خانواده ما نمی دونستند و از طبقه اجتماعی بالاتری می دونستند، البته دیگه نه با پول زحمتکشی اوس کاظم، بلکه با پولی که به قیمت ریختن خون جوانان معترض کف خیابون بدست اومده بود.

Facebook Comments Box

About مجید شمس

Check Also

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

داستان تلخ: یار  دبستانی من مهدی قاسمی سی سال گذشته بود، دیگه عباس، اون عباس …

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

 یوسف عمارت کَرم! مهدی قاسمی بابا کَرم، دوستت دارم! پدر زنم دوستت دارم! سایه سَرم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *