یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

داستان کوتاه احمد یخی 

مهدی قاسمی

بوشهر شهر خومون، محله بهمنی اون روزها جِلد توستون(تابستان) وسط خرماپزون می بودی و سرکارت به احمد یخی مرد مهربون و سر به زیر با آن چهره آفتاب سوخته و سبزه پوست نیوفتده بود خو خو بچه بوشهرنبودی حکما”(حتماً)!
احمد یخی هرروز کله سحر دوتا قالب یخ رو کولش که نه، رو گاریش لای گوی می پیچید و میاورد وسط محله و تا آخر کوچه نرسیده بود یخ ها رو هوا رفته بود! احمد یخی تو اون سالها حکم سپهسالار، با کلی عزت و قرب تو محله بهبونی ها داشت . احمد با همون دوسه تا قاب یخی که می فروخت دوتا دخترشو با جهیزیه به خونه بخت فرستاده بود و واسه تک پسرش یک دکه کوچیک موهی(ماهی) ومیگو فروشی تو راسته موهی فروشا برپا کرده بید(بود). احمد البته این آخری ها احمد همیشگی نبید(نبود) تو چهره سبزش موها و ریش سفید و دست های لرزانش توان نگهداشتن و خورد کردن قالب های یخ مثل قدیما نداشت اما او همچنان کار می کرد..اون روزهای آخر، یخ فروشی احمد که همه جا برق کشی شده و تو همه خونه ها یخچال بید، دیگه کاسبی احمد یخی خوب نمی چرخید و همیشه نصف یخاش تو دستش آب می شد….


پیرمردی یخ فروش دوره گرد / در هوای گرم می زد آه سرد
کای دریغا چشم من در خواب شد / وان همه سرمایۀ من آب شد
برق و یخچال که اومد، احمد کم کم اثرش تو محله کم وکمتر شد تا اینکه دیگه کسی احمد رو با یخ، تو محله ندید…احمد گاهی کنار دست پسرش تو بازار میگو موهی فروشها دیده می شد، ولی انگار دیگه اون احمد قبراق، سرحال وتنومند قدیم همیشگی نبود.
احمد اما آدم یکجا نشستن نبود که آخر عمرشو بی مصرف و مثل آدمهای از همه جا مونده سپری کنه، این بود که دوباره پس از مدتی سرکله احمد و اما اینار با یک گاری و یخچال بستنی تو محله پیدا شد! …بستنی یخی ،آلاسکا، کیم…جیگرتو حال میاره …بدو کا که تو جِلد توستون می چسبه بستنی  مردم محل که خاطرات زیادی از احمد داشتند با دیدن دوباره احمد یخی خیلی خوشحال شدند.

احمد در حالی که گاری یخچال بستنیشو به سختی هل می داد و تو کوچه پس کوجه های محله و شهر می چرخوند اما همینکه با تمام سختی ها میتونست کار کنه و دل و جان مردم رو بار دیگه و این بار با بستنی هاش خنک کنه، راضی و خوشحال بود.
هرروز بچه ها منتظر احمد یخی بودند که به محله بیاد و برن از احمد یخی که بچه ها “بابا بستنی” صداش می کردند بستنی بخرن و بخورند. احمد یخی مردی معمولی بود اما یک عمر دل و کام مردم را خنک و شیرین کرده بود، بیشک یکی از تاثیر گذارترین آدمهای محله بود که بوشهر، هرگز فراموش نخواهد کرد. مردی که از پا ننشست و پیشرفت تکنولوژی و کهولت سن نه تنها شغل و پیشه اورا از پا نینداخت و کساد نکرد بلکه خودرا در مسیر تغییر قرار داد و از پا ننشست.
اما اینا همه داستان زندگی احمد نبود و آنچه تا کنون از احمد خواندید مرحله اول زندگی او بود چرا که مرحله نوین زندگی احمد یخی از شصت سالگی شروع شد. در هفتاد سالگی احمد به لطف کوشش و تلاش و عشق به کارش و طی دهسال کار مدام در حیطه فروش بستنی بالاخره صاحب یک کارخانه بستنی سازی بزرگ شد و جالب اینکه ایده این کار از شصت سالگی بر ذهش خطور کرد و پیگیر شده بود. احمد تا نود سالگی عمر کرد و دهسال آخر عمرش یک ثروتمند خیر بود که علاوه بر ثروت، بخشش بسیار هم داشت. احمد نمونه ی کامل یک امید به زندگی بود. جایی که اگر در زندگی، همه سرمایه های یخت، آب شود، کهولت سن تورا به فکر ایستادن بی اندازد، و ناامید و سرگشته شده ای، آنگاه به زندگی احمد یخی بنگر و ازتنها داشته هایت که همانا امید و تلاش و عشق به مردم است، استفاده کن! بی شک به ایستگاه آخر خوشبختی خواهی رسید.

Facebook Comments Box

About مجید شمس

Check Also

داستان تلخ محمد قبرشوی تنها!

مهدی قاسمی شبهای جمعه ظرف حلب پنج کیلویی که یک دسته چوبی به دهنه اون …

داستان طنز این هفته: آرایشگاه دَلّی!

مهدی قاسمی این مدرسه لعنتی هی گیر میداد که کلتونو باید هُل(کچل) کنید و هرکی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *