یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی- برنو

مهدی قاسمی

داستان تلخ: برنو؛ روایتی از دلدادگی ایل قشقایی
وقت کوچ ایل بود، از گرمسیر تا سرحد، صدها فرسنگ راه بود و این ییلاق و قشلاق دراصل کالبد ایل بود که جانی تازه به آن میداد. سیه چادرهای ایل در حال جمع شدن، گله های گوسفندان در حال ساماندهی، اسب ها در حال تیمار شدن و تفنگ های برنو از خورجین ها بیرون آمده و ایل، آماده جهت کوچ پاییزی میشد. کودکان و دخترکان ایل بیشتراز هر زمانی در جنب و جوش، و اسبهای ایل یورتمه کنان در حال تمرین برای سفری دور و دراز بودند. طایفه های بزرگ قشقایی مثل «دره‌شوری»، «شش بلوکی»، «کشکولی بزرگ و کشکولی کوچک و قراچه»، «فارسیمدان»، «عمله» و برخی تیره‌های مستقل مانند، «صفی خانی»، «گله زن» و «یلمه‌ای» همه در چند نقطه مشترک بودند و آن ییلاق و قشلاق ایل ،خانواده، سیه چادرها (بوهون)، احشام، اسب و از همه خاطره انگیزتر “برنو”، تفنگی که شناسنامه، ناموس ،اعتبار ایل و جوان ایلی و ایلخانی بود. برنو، آنقدر در ایل محبوب بود که مثل ناموس، مثل گنجینه، مثل اعتبار و مثل دخترکی زیبای ایل با گیسوان پیچیده و گره خورده جزو دارایی ایل و ثروت ایلخانی محسوب میشد.
“دمیر” پسرک جوان و رعنای ایل، پسر دوم “اصلان خان” عاشق دو تا “برنو” شده بود، برنو اول “برنو”دختر زیبای ایل و دختر عمی(عمو) خودش که در اصل آنها با هم عمی اوغلو (پسر عمو) و عمه قزی (دخترعمو) بودند، و دیگر برنو، تفنگش که یادگار بیوک بابا (پدر بزرگش) بود. او خاطرخواه برنو بود و دوست داشت که رسما با او اونیشانلی (نامزد) بشه. اما مشگل بزرگی بود و آن هم اختلاف قدیمی عمو و پدرش بود که سد راه آنها بود. هردو با وصلت برنو یعنی جاهال قیز (دختر دم بخت) با جاهال اوغول (پسر جوان) دمیر که دلداده هم بودند، مخالف بودند. قصه دلدادگی برنو و دمیر نه تنها در کل ایل و ایلات دیگه، بلکه به گوش خسروخان بزرگ ایل خانیان هم رسیده بود. اما در این میان هیچکس موفق نشده بود آن دو برادر یعنی پدران برنو و دمیر را آشتی بدهد. نتیجه آن بود که دودش در چشم این دو جوان عاشق میرفت! و این دردناک بود. ریشه اختلاف اصلان خان پدردمیر و نصیب خان پدر برنو به سالیان قبل برمی گشت و زمانی که بیوک بابا قبل از مرگش برنوی قدیمی خانوادگی خود را به رسم ایلاتیان وصیت کرد که به جای اینکه به پسر بزرگش اصلان خان بدهد به پسر کوچکش نصیب خان برسد.
معلوم نشد که بیوک بابا چرا این بدعت جدید را پس از مرگش به یادگار گذاشت ولی از آن به بعد هردو برادر سر این موضوع اختلاف شدیدی داشتند، چراکه هر که وارث برنو قدیمی بیوک بابا میش در اصل به معنی انتخاب او به عنوان خان اول ایل و جانشین بیوک بابا بود و همه اهل ایل می بایست آن را می پذیرفتند. اما از اون روز به بعد اختلافات ایل شدت گرفت و ایل به دو دسته اصلان خانی و نصیب خانی تقسیم شد که گاها هم با هم اختلافات و کشمکش هایی زیادی داشتند. بهترین زمان ایل، زمانی بود که ایل ییلاق و قشلاق میکرد، آنموقع بود که آشتی بین همه حتی دو برادر برقرار بود و اون زمان بهترین و شیرین ترین زمان برای ایل مخصوصا این دو عاشق جوان بود که در طول مسیر گرمسیر به سرحد و هنگام هدایت گله های گوسفندان در مسیر کوچ آزاد بودند که در کنار هم عاشقانه های بسیار داشته باشند. آن دو همیشه دعا میکردند که ایل همیشه در حرکت باشد و عمر کوچ، طولانی تا عشق آنها نزدیکتر و شیرین تر گردد و تمام نشود. اما افسوس که عمر سفر و کوچ کوتاه بود و به محض اسکان ایل، ان دو دوباره از هم به اجبار دور می شدند و باز اختلافات قدیمی و جدایی ها آغاز می شد!
برنو و دمیر که از این اختلافات خسته و مایوس شده بودند و هیچ راه دیگری نمی افتند تصمیم گرفتند که در کوچ بعدی و درنیمه راه از ایل جدا شوند و دنبال آینده مشترک خود بروند.
چند ماهی گذشت و خیلی زود و علیرغم سختی های فراوان ناشی از عدم وصال و چشمان ممتد خیس این دو جوان طاقت آنها را طاق کرد….
دوباره زمان کوچ سرحد به گرمسیر به سررسید، آنها تصمیم خود را گرفته بودند که در میانه مسیر و هنگامیکه قبل از رسیدن به گردنه کولی کُش شبانه و هنگامی که ایل برای خواب شبانه اطراق میکند، از ایل جدا شوند و به مقصدی نامعلوم و سرنوشت مشترک خویش راهی شوند. سرانجام شب موعود، برنو و دمیر در نیمه های شب و در تاریکی مطلقی که آسمان را جز ابرهای سیاه نپوشانده بود به آرامی با اسب و تفنگ برنو دمیر و دو اسب چابک ایلاتی خودشان از ایل جدا کرده و در تاریکی ها شب به راه خود ادامه داده و راهی مقصد نامعلوم شدند…
آنها رفتند و دیگر هیچ اثری از آنها نبود. از آن شب سالهای سال گذشت و علیرغم جستجوی بسیار ایل، هیچ اثری از برنو و دمیر پیدا نشد که نشد…فرار از ایل گناه سنگینی بود که راه بازگشتی نداشت. نصیب خان و اصلان خان به سن کهولت رسیده بودند و هردو هنوز که هنوز بود چشم انتظار جوانهای خود بودند. یک چشمشان به درب سیه چادرها بود و چشم دیگرشان خیره به مسیرهای ممتد کوچ، که شاید اندک خبری از فرزندان خود بیابند. پس از چندی ابتدا نصیب خان و چندی بعد اصلان خان بدون دیدار عزیزان گمشده شان با افسوس فراوان چشم از جهان فرو بستند…پس از مرگ آن دو، “باجی عری” (شوهر خواهر) نصیب خان پرده از راز بزرگ سرنوشت برنو و دمیر برای اهالی ایل برداشت…باجی عری گفت: فردای آن شبی که برنو و دمیر از ایل گریختند تا جایی دور به کام یکدیگر در آینده و عشق مشترک خویش جاودان ببینند، ایل یک هفته ای در همان مکان به دستور نصیب خان و اصلان خان اطراق کرد .
کار ما مردان شده بود که شب و روز درشعاع کیلومترها دورتر در جستجوی آن دو بودیم تا آنها را بیابیم و آن دو را به ایل بازگردانیم، اما هرچه می گشتیم کمتر اثری ازآنها می افتیم. کم کم مطمئن شده بودیم که آنها به یک راه خیلی دور رفتنه اند و از دسترس خارج شده اند. ایل مایوس در روز هفتم درحال آماده شدن حرکت به سمت گرمسیر بود که عصر روز هفتم تنهایی یکبار دیگر به سمت گردنه کولی کُش به جستجو رفتم. برف سنگین زود هنگام پاییزی چند روز گذشته و غافل کننده در ارتفاعات باریده بود. آن روز نا امید در حال برگشت بودم که ناگهان در گوشه ای از کوهستان با جسد یخ زده برنو و دمیر آن دو جوان ناکام مواجه شدم.
صحنه غم انگیز و آن زمان خیلی زمان بسیار سختی بود . دیدن دو عاشقی که که در آغوش همدیگر یخ زده دند و روحشان با یک دنیا عشق به ابدیت پرواز کرده بود! آن روز اگر به ایل برمیگشتم و خبر آن را به اهالی ایل میدادم بی شک نصیب خان و اصلان خان طاقت شنیدن آن را نداشتند، وآنگهی باعث اختلافات و درگیری های شدید و خانواده بزرگ ایل میشد، این بود که جسد آن دو را در همان کوهستان برفی خاک کردم و تخته سنگی نمادین به رسم ایلاتیان برقبر آنها گذاشتم… این شد که ایل، به بهای جان برنو و دمیر و عشقی نافرجام، و دیگری افسوس دو برادر دوباره ایل به در آشتی در آمد و اتحاد خودرا دوباره به دست آورد…

Facebook Comments Box

About مجید شمس

Check Also

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی- جوراب زنانه

مهدی قاسمی طنزتلخ : جوراب زنانه  – نفرمایید خواهر، از وقتی که به زیارت مشرف …

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

مهدی قاسمی با طنز”عمو جانی”! دختر دایی ام میگفت: وقتی تو بیمارستان به دنیا اومدم، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.