Tag Archives: مهدی قاسمی، طنز، یکشنبه طنز، یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی، ایرانیان آلمان، ایرانیان دوسلدورف

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

مهدی قاسمی با طنز: عمارت بدری خانم بدری خانم، خانم خانه اشرافی با یک باغ بزرگ و در اندشت و خانه ویلایی قدیمی و استخر وسط باغ با درخت های فراوان بلند کاج بود. در جوانی، عاشق پسری خوشتیپ و آوازه خوان معرف شهر میشه و از اون به بعد …

Read More »

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

مهدی قاسمی طنز: خانواده ملی مذهبی ما! یازده نفر شامل هشت پسر و سه دختر، خانواده پر جمعیت ما بود؛ امین، سعید، وحید، اکبر، احمد، کبری، صغری، ایمان، داریوش، سودابه و کوروش. پدر کلا از بچه هشتم یعنی من (داریوش) به بعد اعتقادات مذهبیش کم شد و به سمت ملی …

Read More »

یکشنبه ها با کافه طنز و تلخ آقا مهدی

طنز تلخ گوز کلاغک!  مهدی قاسمی کلاغ را که می شناسید، حتما اورا در بالای درختان کاج و سرو دیده اید. درخت کاج میوه ای دارد، میوه که نه، یک شکل مخروطی شکل که ما شیرازی ها به آن اصلاحا گوز کلاغک می گوییم. آن جوزگره نگر به صوف اخضر …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

غربت واقعی  مهدی قاسمی اون سالها تازه از آبادی برای کارگری به شهر اومده بودم. روزها تو بازار باربری میکردم و شبها هم در گاراژ مش حسن با روزی پنج ریال اجاره رو پشت بام میخوابیدم. صبح تا شب غذام نهایت یک تکیه نون و پنیر بود یا نون و …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

اکرام با ختنه! مهدی قاسمی من و دو برادرم با هم تو یک روز رفتیم بیمارستان تا ختنه کنیم. من برادر بزرگتر بودم و اونموقع سیزده سالم بود واون دو برادر دیگه به ترتیب نه و شش سال داشتند. پدر بخاطر اعتقادات مذهبیش و اینکه دلش نمیومد در بچگی بخاطر …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

زاد روزم و خاطرات کودکی مهدی قاسمی من در خیابان منوچهری شیراز،زایشگاه دکتر ارشدی ،۲۶ مرداد مصادف با هفدهم آگوست بدنیا آمدم که همزمان است با زاد روز کسانی چون: جورج برنارد شاو (نويسنده انگليسي)،آلفرد هيچکاک (کارگردان انگليسي)، موسيليني (ديکتاتور ايتاليايي)، فيدل کاسترو (رهبر انقلابي کوبا)، ناپلئون بناپارت (پادشاه فرانسه) …

Read More »

یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی؛ اینهفته با طنز: قبر مجانی، مهدی قاسمی

طنز: قبر مجانی!  مهدی قاسمی   بیکار بودم، گیر بودم هرجایی برای کار میرفتم، نشد که نشده بود! کارم شده بود خریدن کارتهای بخت آزمایی، گفتم شاید دری از شانس بروی من باز شود. اما حتی یک پاپاسی هم تو بخت آزمایی نمیبردم، گویا بختم بسته بسته بود. تو این همه مصیبت دنیا، …

Read More »

یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی؛ این هفته با طنز: یورگ! مهدی قاسمی

طنز: یورگ! مهدی قاسمی وقتی به محل کار جدیدم رفتم با اولین نفری که جدی آشنا  شدم، یورگ بود همکار آلمانی که با هم یک مسولیت مشترک داشتیم و از قضا تو یک اتاق بودیم. مردی پنجاه و پنج ساله لاغر اندام و متوسط القد با موهای مسی – قهوه ای …

Read More »

“یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی” با طنز: “علی بی غم!” مهدی قاسمی

طنز: علی بی غم مهدی قاسمی علی شاد و شنگول بود. علی توی مراسم عزای عمه شم بجای گریه جوک میگفت. سعید رفیق شفیق علی بهش گفت: علی تو روح عمت! نخندمون عزای عمته نه عروسیشا! علی معروف به علی بی غم کارش این بود که از صبح تا شب …

Read More »

یکشنبه ها با کافی تلخ و طنز آقا مهدی با تلخ :”عمو اصغر” مهدی قاسمی

تلخ “عمو اصغر”  مهدی قاسمی آب بود، برق بود، گاز بود، زمین بود، هوا خوب! صدا خوب، خدا بود! آب رفت، برق رفت. گاز رفت، هوا بد،صدا بد، خدا رفت…. اصغر این حرفها رو روی تخت تیمارستان هی تکرار میکرد و هر از گاهی هم صداشو کلفت میکرد و فریاد میزد: …

Read More »