قالب وردپرس
خانه / خاطرات دوران کرونا / خاطرات دوران کرونا، بیژن صف سری

خاطرات دوران کرونا، بیژن صف سری

بیژن صف سری

یاد داشت های قرنطینه

از صبح که از خواب بیدار شدم مدام این فکر در ذهنم رژه میرفت که شاید این ویروس کشنده چینی، علامت آخر دنیاست که لحظه لحظه زندگی و زنده بودن اینقدر برایم با ارزش و شیرین شده، انگار اخرین فرصت برای فهم زندگی است، چیزی که پیش از همه گیر شدن این ویروس لعنتی اینقدر برایم با ارزش نبود. این روز ها یکی از دل مشغولی هایم فلش بک به گذشته، به خاطره های خوبی است که پشت سر گذاشتم، خاطرات اولین های زندگیم. انگاری یکی کنارم نشسته و اولین های زندگیمو یکی یکی بیادم میاره.
زنگ انشا یادته؟ آقای حشمتی؟ پاشو میگذاشت تو کلاس، دلت به تاپ و تاپ می افتاد. خدا خدا میکردی تو رو برای خوندن انشا صدا کنه، آقای حشمتی هم می دونست تنها کسی که برخلاف بچه های دیگه، زنگ انشا را جدی میگیره تو هستی. اولین بیستی که از انشات گرفتی یادته؟ قبل از تو چند تا از بچه های کلاس انشاشونو خونده بودن اما از قیافه آقای حشمتی معلوم بود که هیچ کدوم چنگی به دلش نزده بودند. خودش میدونست همه از ترس نمره انضباط سر کلاسش حاضر میشدند. راستی آن وقتها غیبت در کلاس انشا و یا زنگ ورزش چه ربطی به نمره انضباط داشت؟


بگذریم …  اقدس خانمو چی؟ یادت هست؟ ننه حسن سرباز، همسایه دیوار به دیوارتون، تو کوچه حموم خورشید، خیابون سلسبیل. یه روز با یه کاسه آش نذری اومد خونتون به مادرت گفت «سید خانم الهی خیر ببینی الان سه ماهه حسن مو تبعید کردند پل دختر، مرخصی هم نمیدن بیاد ببینمش دلم شور میزنه. اومدم یه کاغذ (نامه) براش بنویسی، راهش دوره ننه و گرنه خودم میرفتم پادگان … مادرت که دستش تو کار خونه بند بود، تو رو صدا میزنه: “بشین کنار اقدس خانم هر چی میگه براش بنویس”. این اولین نامه ای بود که برای ننه حسن نوشتی، بعد اون دیگه شدی نامه نویس ننه اقدس، آخه سربازی پسرش بجای دو سال، چهارسال طول کشید از بس که از پادگان فرار می کرد و هی اضافه خدمت میگرفت اخرش هم تبعید شد پل دختر و همونجا هم بعد از چهارسال کارت پایان خدمت گرفت.
از این اولین ها زیاد داری. زری، دخترآقا رضا دوچرخه ساز که دیگه حتما یادته؟ همون لب قلوه ایه، اولین عشقت. اولین نامه ای که براش نوشتی یادته؟ شعر کوچه مشیری را هم در آخر نامه چاشنی کردی و درست شب تاسوعا وقتی همه اهل محل برای دیدن دسته های عزاداری تو خیابون بودند، تو اون شلوغی دنبالش افتادی و درست دم تکیه حسن سنگ تراش، وقتی دستش از زیر چادر بیرون بود تو یک چشم بهم زدن نامه رو گذاشتی کف دستش و بعد هم مثل قرقی لابلای جمعیت گم شدی.
میگن همین اولین ها ست که خاطره می شن، از خوب تا بدش. واسه تو از زنگ انشا کلاس اقای حشمتی شروع شد تا نوشتن اولین برگ بازجویی دراولین بازداشت که هی می نوشتی و بازجو پاره میکرد و می گفت “از اول”.
حالا اینجا تو غربت که خودش یه روزی برات اولین بود، آخر خاطره هاست، مثل اون درخت خشک کنار حوض خونه آقا بزرگ که دیگه برگ نمی داد، سبز نمی شد. دیگه اولینی نمونده، هر چی هست آخرینه. آخرین روز، آخرین شب، آخرین لحطه و شاید با این ویروس بی علاح آخرین دم.

 

Facebook Comments

درباره ی ادیتور

همچنین ببینید

خاطرات دوران کرونا – جمشید گشتاسبی

در بهاری که بهاری نبود جمشید گشتاسبی، امریکا امسال بهارمان بهاری نبود. همیشه بهار نمادی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *