قالب وردپرس
خانه / تاریخی و اجتماعی / خاطرات کرونا، ترس و خطر، جمشید گشتاسبی (امریکا)

خاطرات کرونا، ترس و خطر، جمشید گشتاسبی (امریکا)

خاطرات و خطرات

جمشید گشتاسبی

“دیوید مرتب خواب خفاش می دید. به پنجره ی اتاق خواب برخورد می کردند یا انگار می خواستند بنشینند اما می لغزیدند و بالهای بازشون شیشه ها را می سابید. اینطور تعریف می کرد. می گفت شیشه ها همه خط افتاده اند. شب ها چند بار با وحشت بیدار می شد و می گفت از صدای برخورد اونا با پنجره از خواب پریده. همه ی پنجره ها را ضربدری چسب نواری کشیده و به خیال خودش ایمن کرده بود تا نشکنند. وقتی دیدم دیگه خبری از او نیست، چون هر روز حداقل یک بار به من زنگ می زد اما چون مدتی گذشت و از تلفن هاش خبری نشد و جواب پیام هام را نمی داد بالاخره یک روز دل به دریا زدم و رفتم به محله ی چینی های لوس آنجلس.”

این ها را آقا بهروز می گفت. دوستی که پس از مدتهای مدید او را در فروشگاه ایرانی ها دیدم. معروف بود به مرد همیشه گرفتار. می گفتند هفته ای صد و ده ساعت کمتر، کار نمی کند و حالا ویروس او را عقب رانده بود. آنقدر وقت آزاد داشت که ساعتی را با من بیرون فروشگاه به گپ و گفت بگذراند و البته محور همه ی صحبت ها هم کرونا باشد.

درواقع شش هفت ماه گذشته بود که ویروس همه جا جلوی صف بود. همه ی ما ناخواسته میزبان میهمانی ناخوانده شدیم. میهمانی که به قول آقا بهروز بیش از هرچیز با خود ترس برای میزبان آورده بود و بسیاری از داشته های میزبان را هم از او گرفته بود. با او سفر، سینما، تئاتر، باشگاه، نمایشگاه، دانشگاه، آرایشگاه، کافه، کاباره، کارناوال، رقص، راه پیمائی، دورهمی، سیرک، جشنواره، سالن و جمعیت از ما گرفته شد. فاصله، احتیاط، ماسک ودستکش به ما داده شد. آقا بهروز مدام تاکید می کرد ترس از ویروس از خود ویروس بدتر است. در همین راستا از دیوید دوست آمریکائی سالمندش می گفت که رویاروئی مخوفی در این زمینه داشته.

” در همسایگی محله ی چینی ها  آپارتمانی جمع و جور داشت. گمونم ده سالی می شد با دِبی اونجا زندگی می کرد. آخرین بار ده ماه پیش بعد از فوت دِبی اونجا رفته بودم. اون زمان می دیدم چقدر همسایه ها با او رابطه ی خوبی داشتند. صمیمیت و حضورشون خیلی ملموس بود اما با پیدا شدن سروکله ی ویروس و اخبار مرتبط با شیوع کرونا در چین، دیالوگ های او هم عوض شد. شدیدآ بر این پا می فشرد که همه اش زیر سر چینی هاست. اونا میخوان دنیا را فتح کنند. این آخریا می گفت دِبی را سرطان نکشت. فکر کنم او از اولین قربانی های کرونا در آمریکا بوده. خیال داشت اگر اوضاع کمی آروم بشه بره بانک وام بگیره بعدهم وکیل بگیره علیه چینی ها شکایت کنه!”

هموطنی ماسک زده از فروشگاه خارج شد و با بالابردن دستش به آقا بهروز که او را می شناخت سلامی داد و بعد هم لحظه ای ایستاد و دستهایش را به طرفین باز کرد و همراه با لبخندی از پشت ماسک به آقا بهروز پانتومیم وار حفظ فاصله را توصیه کرد. او نیز با شوخی به دوست هموطن اطمینان داد که فقط شش سانت از شش فوت کمتر فاصله داریم و بعد که او دور شد به من گفت: گمونم اینم یه دیوید وطنی بود! و بعد به ماجرای دیوید اصلی برگشت.

“کم کم با همه ی همسایه ها به هم زد. همسایه هائی که قبلا می گفت بعد از دِبی چقدر به او سر می زدند و همدردی و توجه بهش نشون می دادند. کم کم همه را از خودش می رونه. دچار توهم و ترس عجیب غریبی شده بود. اخبارو می چلوند تا یه گوشه هائی یه فاکت پیدا کنه و بگه دیدی گفتم چینی ها برا دنیا خوابی دیده اند! نمیدونم کجا خونده بود که یه وقتی، حالا یادم نیست درست، پاپ رفته بوده کجا بازدید که یه خانم چینی میون استقبال کننده ها دستشو میاره جلو و با ناخن می کشه رو دست پاپ که خراش بندازه که حتا می گفت انگار پاپ می زنه رو دسش. خلاصه پاک زده بود به سیم آخر. حتا گفت یه بار سر همسایه ها اسلحه کشیده بوده. جالبه وقتی پرسیدم خب اونا شکایت نکردن به پلیس؟!  بهم گفت: اینم از موذی گریشون بود که نمی خواستن یه وقت چیزی لو بره!”

آقا و خانمی با چرخی لبالب از خرید از فروشگاه بیرون آمدند در حالیکه مرد عصبانی غر می زد و زن او را به خونسردی می خواند. نزدیک ما که رسیدند و دیدند ما به آنها نگاه می کنیم ، مرد ایستاد و با تکان سر گفت: ما کی میخوایم یاد بگیریم؟! همه جا علامت زدند و مدام توصیه شده فاصله را رعایت کنید، آقا انگار جراح مغزه و باید آنی بره اتاق عمل، هول می زنه و گاریشو هی می زنه تو پای من! وقتی هم بهش میگی بهش برمی خوره!… خانم مرد به آرامی  روی شانه اش می زند و می گوید: خب عزیزم تو هم گاریشو هل دادی عقب زدی تو پاش دیگه. خانومی هم که پشت صندوق بود توصیه کرد آقاهه فاصله بگیره، ول کن دیگه. آنها دور شدند و آقا بهروز ادامه داد:

” هرچه زنگ زدم درو باز نکرد. چند بار در زدم و حتا به اسم صداش می زدم باز خبری نشد. بعد یکی از همسایه های چینی به طرفم آمد و گفت که چه به سر او آمده. مثل اینکه مصرف الکلش میره بالا . مدام مست می کرده و نه تنها تو خونه با صدای بلند به چینی ها بد می گفته گاه رودررو هم در مستی به اونا پرخاش می کرده. می گفتند اغلب با اسلحه در آستانه ی در ظاهر می شده وپرت و پلا می گفته. و عاقبت یک شب صدای شلیکی میاد و بعد سکوتی برقرار می شه. مثل اینکه بعد از اون، دیوید، ترس هاش، باورهاش و تصوراتش همه تمام میشه!”

در مسیر بازگشت به خانه بی اختیار بارها به یاد دیوید، دوست دوستم که او را اصلاً ندیده بودم می افتادم و خیالاتش همراه با ترس از کرونا که سرنوشت تلخ او را رقم زده بود. آقا بهروز می گفت اصلاً بعد از کرونا او دیوید دیگری شده بود.

 “….. بالاخره همسایه ها با پلیس تماس می گیرند. اونا میان و هرچه در می زنند جوابی نمی گیرند و خلاصه مسئولی از دفتر تعمیرات زیرمجموعه ی آپارتمانها را پیدا می کنند که کلیدی داشته و وقتی در را باز می کنند و داخل می شن با جنازه ی دیوید مواجه می شن. گویا بعد از کالبدشکافی متوجه می شن که حین مستی اتفاقی گلوله از اسلحه شلیک شده بوده”. 

نزدیکی های خانه متوجه ی پارکینگ شلوغ کلیسای کاتولیک شده  کمی از دیوید بیچاره جدا شده و بی اختیار وارد پارکینگ شدم. کنجکاو بودم ببینم آیا مراسم مذهبی برقرار است یا نه؛ چون کلیسای دیگری در نزدیکی های ما در این ایام، پرده ای آویزان کرده و با تصویری از صفحه ی کلید کامپیوتردعوت به مراسم و مناسک آنلاین کرده و مدتی ست اتومبیلی در آن حوالی دیده نمی شود.

از ماشین که پیاده شدم صدای سرودی مذهبی از بلندگوئی را شنیدم. به طرف کلیسا که رفتم دیدم در محوطه ی بیرون کلیسا صندلی چیده اند و ظاهراً مراسم در فضای باز و با رعایت فاصله برگزار می شود. بی اختیاریاد خبرهای وطن در باب مساجد و حسینیه ها افتادم و تناقضی که در سیاست ها و آرا و عقاید مسئولین در برخورد با ویروس دیده می شود. به نظرم آمد انگار دور زدن هم در وطن یک عادت شده و بعضی بنا دارند کرونا را هم دور بزنند!

در خانه همچنان با داستان دیوید درگیر بودم. در خیال با خودم کلنجار میرفتم یعنی می شود منکر تقدم حضور ترس و خطر در زندگی این روزها شد؟همسرم از اتاقی دیگربعضی خبرهای امروز را به من اطلاع می داد. از برادرش هم خواسته بود در کنار گفتن از اوضاع و احوال آنجا، مرتب از احوال همه ی فامیل و آشنایان دور و نزدیک هم خبر بگیرد و به ما اطلاع دهد:

” سیما گفته هر روز بیست دقیقه آواز می خواند و آوازهائی را که بلد است مرور می کند. میخواد یادش نره و ذهنش فریز نکنه ….. میگن شاهین معمولا دوتا ماسک روی هم می زند …… همسایه ی دایی غلام روزانه یه سهمیه ی مفصل گریه و زاری داره. گویا پسرش که در یک شرکت حمل کالا کار می کنه بعد از کرونا گفته به خاطر سلامتی شما تا پایان این داستان خونه ی شما نمیام. مادره بدجوری نگرانه و بی تابی می کنه ….. پیروز گفته در محله ی ما تعدادی از مالکان در این ایام از مستاجراشون کرایه نگرفته اند. دیگه طوری شده آدم خبر خوب رو هم نمی تونه باور کنه ….. خانم اهوازی گفته نصف حقوقم میره برا الکل و مواد ضدعفونی ….. فرزاد گفته میون بیکارا یه عده هم هستن که شغلشون گریه کن مجالس عزا و روضه ها بوده که الان پاک در مضیقه قرار گرفتند. این پسر در هر شرایطی یه تیر هم میندازه اون ور میدون! ….. راستی یه خبر هم از هلند خوندم دلم گرفت. مثل اینکه حجم انبوهی از گل های هلند قبل از عید پاک به اقیانوس ریخته شده چرا که دیگه پروازی نبوده گل ببره، عروسی نبوده که گل بخره. تدفین هم داره آنلاین صورت می گیره …….”

و من با خود می اندیشم  یعنی در جهان، ما برای اولین بار به دست خود زیبائی ها را داریم پس می زنیم؟! همین یعنی خطر. دیوید یعنی خطر. آیا این یعنی خطرات این روزهای زندگی ما دارد خاطرات مان را مصادره می کند؟

همسرم به طرفم آمده و می پرسد: کجائی؟!

میگم: کجام؟! همینجام.

می گوید: دو سه بار ازت پرسیدم کتابخونه رو دیدی؟ باز نکردند؟

میگم: رفتم دیدم اتفاقاً. هنوز بسته. چیزی هم ننوشته بود که مثلا تا کی!

او در حالی که به اتاقش می رود می گوید: دلم می خواست هلند بودم می گفتم گلا رو بدید من. یه فکری براشون می کنم. چرا دادند به آب؟  پخش می کردند تو شهر. تو خیابونا.  کی میدونه؟ شاید بوی گل ویروسو خفه می کرد. شاید ………

 

جمشید گشتاسبی

 سپتامبر 2020 _ کالیفرنیا

 

 

 

 

 

Facebook Comments

درباره ی اختر قاسمی

فرزند نفت ام. در گچساران بدنیا آمدم و در مسجدسلیمان شهری که با نفتش، با شیره ی جان خود و مردم مهربانش ایران نوین را ساخت، بزرگ شدم. از سال 1984 در خارج از کشور زندگی میکنم. در آکادمی هنر در اشتوتگارت تحصیل کردم و بیش از سه دهه است که به کار رسانه، عکس و فیلم و فعالیت های فرهنگی و حقوق بشری مشغولم. به امید آزادی و برقرای دمکراسی در میهنم زنده ام و تلاش میکنم. آرزوی دوباره دیدن شهر عزیزم را دارم و دلم برای شقایق ها و کوه های شهرم خیلی تنگ شده ....

همچنین ببینید

نگاهی به نمائی (11)، انتظار پیشه ی بزرگ محرومان است، جمشید گشتاسبی

نگاهی به نمائی 11 جمشید گشتاسبی عشق، یافتن امنیت، شادی و امید در چشم های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *